تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

 



نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط الهه

 

یک ضرب المثل قدیمی میگوید :(( از هر دست بدهی از همان دست پس میگیری))


در نور کم غروب ، زن سالخورده اي را ديد كه در كنار جاده در مانده ، منتظر بود. 

 در آن نور كم متوجه شد كه او نياز به كمك دارد . جلوي مرسدس بنز آن زن توقف

 كرد و از اتومبيلش پياده شد .


در اين يك ساعت گذشته هيچ كس نايستاده بود تا كمكش كند ! زن به خود گفت

 مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند ؟ ظاهرش كه بي خطر نبود !!!

 فقير وگرسنه هم به نظر ميرسيد . مرد ، زن را كه در بيرون از ماشينش ايستاده بود

ديد و متوجه آپار ترس در چهره اش شد .


گفت :خانم من آمده ام به شما كمك كنم ، بهتر است شما برويد داخل اتومبيل كه

 گرمتر است . ضمناْ اسم من برايان آندرسون است.

 .
فقط لاستيك اتومبيلش پنچر شده بود ، اما همين هم براي يك زن سالخورده مصيبت

محسوب ميشد. براياندر مدت كوتاهي لاستيك را عوض كرد . زن گفت كه اهل

سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است.


تشكر زباني براي كمك آن مرد كافي نبود ، از او پرسيد كه چه مبلغي بپردازد  

 هر مبلغي مي گفت ميپرداخت !‌ چون اگر او كمكش نمي كرد ، هر اتفاقي ممكن بود

 بيافتد.برايان معمولاْ براي دستمزدش تامل نمي كرد ، اما اين بار براي مزد كمك نكرده

بود.! براي كمك به يك نيازمند كرده بود ، و البته در گذشته ، افراد زيادي هم به او كمك

كرده بودند.


او به خانم گفت كه اگر واقعاْ مي خواهد مزد او را بدهد، دفعه بعد كه نيازمندي را ديد ،

 به او كمك كند و افزود : و آن وقت از من هم ياد كنيد.


خانم سوار اتومبيلش شد ورفت. چند كيلومتر جلوتر ، خانم ، كافه اي ديد و به آن كافه

رفت تا چيزي بخورد.

 زن پيشخدمت پيش آمد و حوله تميزي آورد تا مو هايش را خشك كند . پيشخدمت

 لبخند شيريني داشت ، لبخندي كه صبح تا شب سر پا بودن هم نتوانسته بود

محوش كند !


آن خانم ديد كه پيشخدمت بايد هشت ماهه حامله باشد ، با ين حال نگذاشته بود كه

فشار ودرد ، تغييري در رفتارش ايجاد كند. آنگاه به ياد برايان افتاد. وقتي آن خانم غذايش

 را تمام كرد ، صورتحساب را با يك اسكناس صد دلاري پرداخت .

 پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد ، وقتي برگشت ، آن خانم رفته بود.

  
پيشخدمت نفهميد آن خانم كجا رفت . بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته

 شده است . با خواندن آن اشك به چشمش آمد : (( چيزي لازم نيست به من بر گرداني !

من هم در چنين وضعيتي قرار داشته ام و شخصي به من كمك كرد ، تو هم اگر واقعاْ

 ميخواهي دين خود را ادا كني ، اين كار را بكن و نگذار اين زنجيره عشق همين جا به تو

ختم شود)) .


زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود !!! آن شب او به آن نوشته و پول فكر ميكرد .

آن خانم از كجا فهميد كه او و شوهرش به آن پول نياز داشتند ؟! بچه ماه آينده به دنيا

مي آمد و وضع بدتر هم مي شد.

 شوهرش هم خيلي نگران بود . همانطور كه كنار شوهرش دراز كشيده بود ،

به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت :(( نگران نباش ، همه چيز درست ميشود

برايان آندرسون))

 

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط الهه
آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه: ...

 

آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟

 

چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!

 

چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!

 

 

چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!

 

و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشكلاتي مواجه مي شوند؟!

 

هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه ميباشد !

 

پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !

 

 

و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :

 

۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي كچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته اين كچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترك توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند كه اين كچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون كل پا مي شيم !

 

 

۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان

 

 

۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اكثر سربازي رفته ها و اكثر مردان متاهل متفق

 

القول هستند كه در اين ايام ، هر روز به اندازه يكسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حكم ساعت را پيدامي كنند كه به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد !

 

 

۶- و در نهايت اينكه چند ماه پس از آنكه كارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت كرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد كه : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )زيرا آن موقع است كه تازه دوزاريتان جا مي افتد كه با اين كارت و قباله نه كاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر كه شما را به بهانه آنها در اين راه وارد كرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد كه تنها مورد استفاده اي كه براي شما خواهند داشت اين است كه مي توانيد از آنها براي امانت دادن به كلوپ جهت كرايه فيلم استفاده نماييد !!!

 

و يا منزل مسكوني مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردي يك فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود كه اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خودرا بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي كشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !

 

۳- شباهت سوم در اين نكته اقتصادي خلاصه مي شود كه چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي كه در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست كه كفاف بر طرف كردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز كردن و يا خرج كردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان بكنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد كرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يكي بايد كار كنه تا اون يكي حال كنه !

 

۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو كردن است ! بدين معنا كه هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است كه قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي كند كه اي كاش هنوز هم در كنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك ديگر كسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، كسي نازش را نمي كشد و ... و فقط خود اوست كه مسئول انجام تمام كارهاي شخصي اش و نيز كارهاي چند نفر ديگر مي باشد !



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط الهه

در احوالات شیخ ابولسعید آمده است که در ولایت ایشان که در جهان سوم قرار داشت، شاهی بی تدبیر و کم خردی زندگی می کرد. روزی بر آنها خشکسالی بیامد، قحطی بشد، اموال و دارایی هایشان غارت گشت، اجناس گران شد، و فساد بیداد کرد. مردم جمع شدند و گفتند : یا شیخ فکری به حال ما کنید که این شاه هر شب جگر های ما را با چاقوی بی تدبیری هایش کباب می کند و می خورد. شیخ ما اندکی فکر کرد و سپس بفرمود که به نشانه اعتراض به این وضع 3 دقیقه سکوت پیشه کنید.

مردم داد بر آوردند که این چه تدبیری است ؟ یا شیخ ما را گرفته ای ؟ ...

فردای آن روز شاه ولایت در شبکه یک آمد و کلی سخنرانی کرد که این رعیت های پدرسوخته با 3 دقیقه سکوتشان به ما اعتراض کردند. ای انسان های نمک ناشناس، ای که خاک به گورتان کنند...

مردم دوباره گرد شیخ جمع آمدند، که یا شیخ چه کنیم ؟ مگر ندیدی که این شاه چگونه بر ما توهین بکرد ؟ هر چه فحش فانوسی و ناموسی از حلقومش در آمد بر ما نثار کرد.

شیخ پس از ساعت ها مراقبه و مکاشفه و تفکر سر از گریبان بیرون بیاورد و بگفت : سکوت کنید، که جواب ابلهان خاموشی است. فردای آن روز مردم در مقابل شاه سکوت بکردند و هیچ نگفتند. شاه گفت : چگونه در مقابل من سکوت می کنید ؟ آیا مرا ابله فرض کرده اید ؟ که در جواب من خاموش می مانید ؟ خودتان ابلهید ... دیوانه ها... سپس شاه سکته ای بکرد و در بستر بیافتاد .

مردم دوباره برای چاره اندیشی نزد شیخ ما آمدند و گفتند چه کنیم ؟ شیخ سبیل خود را بچرخاند و ریشش را دستی کشید و گفت : سکوت کنید. که سکوت علامت رضایت است.

مردم به بستر شاه رفتند. شاه گفت : می بینید خدایتان به چه روزی افتاده است ؟ شما مردمانی بس نادانید. چگونه در این سختی به جای اینکه با من باشید بر من هستید ؟ ... مردم سکوت کردند. شاه گفت : یعنی شما از اینکه من در بستر افتاده ام و مرگ مرا می بینید راضی هستید ؟ مردم غرق در سکوت بودند. شاه سکته ای دیگر بکرد و دار فانی به قصد اون دار دیگر وداع گفت.

روز بعد مردم نزد شیخ آمدند و به پاس خدماتی که در حق آنها کرد از وی در خواست کردند که رهبری یا همان پادشاهی سابق را بر عهده بگیرد. شیخ هیچ نگفت و سکوت بکرد.

 

**************************************************************

 

سعید زاهدی

روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی  بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.

روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.

چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟

چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.

چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد  همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …

نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند.

 

سعید زاهدی



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 توسط الهه

 

 

در دانشگاه استنفرد،استاد در حال شرح دادن مفهوم بازار یابی به دانشجویان خود بود :

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،بلافاصله میرین پیشش و بهش میگین:"من پسری ثروتمند هستم . با من ازدواج کن"،به این میگن بازار یابی مستقیم .

 

شما در یک مهمانی به همراه دوستتون ، دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره میکنه و میگه:اون پسر ثروتمندیه ،باهاش ازدواج کن، به این میگن تبلیغات .

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو میگیرین،فردا باهاش تماس میگیرین و بهش میگین:من پسری ثروتمند هستم ،با من ازدواج کن،به این میگن بازار یابی تلفنی .

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،بلافاصله کراواتتون رو مرتب میکنین و میرین پیشش،اون رو به یک نو شیدنی دعوت میکنین،وقتی کیفش میوفته اون رو از روی زمین بر میدارین و بهش میدین،در آخر هم درب ماشین رو براش باز میکنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت میکنین و بهش میگین: من پسری ثروتمند هستم ،با من ازدواج می کنی؟ به این میگن روابط عمومی.

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره سمت شما میاد و میگه: شما پسری ثروتمند هستی. با من ازدواج میکنی؟ به این میگن شناسایی علامت تجاری شما تو سط مشتری .

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،،بلافاصله میرین پیشش و بهش میگین:"من پسری ثروتمند هستم . با من ازدواج کن. بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما میکنه . به این میگن پس زدگی توسط مشتری .

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،ولی قبل از اینکه حرفی بزنین شخص دیگه ای پیدا میشه . به دختره میگه من پسری ثروتمند هستم با من ازدواج کن. به این میگن از بین رفتن سهم تو سط رقبا.

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،،بلافاصله میرین پیشش و بهش میگین:"من پسری ثروتمند هستم . با من ازدواج کن.و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی میکنه .به این میگن شکاف بین عرضه و تقاضا .

 

شما در یک مهمانی با دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد،ولی قبل از اینکه بهش بگین من پسری ثروتمند هستم با من ازدواج کن ،همسرتون پیداش میشه .به این میگن منع ورود به بازار.

 

منبع: 3jokes.com



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط الهه
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .

 تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون

 اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از

مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان

داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند

 اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق

 مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

 گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي .

راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين

 الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت .

اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!!!!!

 

***********************************************************


اهو (مظهر ازادگي و بي گناهي ) 
اسب (هوشياري ، شجاعت ، نجابت )
پلنگ ( تکبر و بلند پروازي ) 
جغد ( شومي و نحسي )
باز ( فال نيک )
خر ( کودني و صبوري )
بره (معصوميت )
خرس (پر خوردني )
بلبل(بي توجهي و شيدايي )
خرگوش ( غفلت )
بوقلمون (چند رنگي و بي اثباتي )
روباه ( مکر و حيله )
بزغاله (شيطنت )
سگ ( وفاداري )
ببر ( ضعيف کشي)
شير ( شجاعت و قدرت )
بوتيمار (حرص و طمع )
پرستو (فال نيک و بهار )
شتر (کينه توزي )
طوطي ( تقليد )
عقاب (خودسپندي )
کرکس ( غرور و تکبر )
لک لک (شادي و نشاط )
سيمرغ ( بلند پروازي و همت )
کبک ( خوش خدامي و طنازي )
زرافه ( بلندي و نشخواري )
کلاغ ( شومي و نحسي )
ماهي ( زيبايي )
گربه ( بي وفايي و دزدي )
فيل ( يکدلي و قدرت )
گرگ ( درنگي و تجاوز )
نهنگ (عظمت و درندگي )
موش (حقارت )
کفتار (دزدي و نحسي )
ميمون ( تقليد و اطوار )
عقرب ( زيرکي و خودنمايي )
هما ( سعادت )
قناري ( خوش اوازي )
هدهد (مژده )
کرگردن ( تنومندي پرزوري )

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط الهه

روزی روزگاری مرد ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. مرد بیشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود و همیشه برایش گران قیمت ترین هدایا و بهترین غذاها را فراهم می کرد. او عالی ترین ها را برای همسرش می خواست.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به داشتن او افتخار می کرد اما همیشه از این می ترسید که روزی این زن او را ترک کند.

مرد همسر دومش را هم خیلی دوست داشت این زن بسیار صبور و همیشه با محبت مراقب او بود. مرد به او اعتماد زیادی داشت و هر وقت با مشکلی مواجه می شد از او کمک می خواست.

همسر اول مرد به او بسیار وفادار بود و نقش مهمی در نگهداری ثروت او بازی می کرد، با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت. اگرچه این زن عمیقا عاشقش بود اما مرد، کمتر به این زن توجه می کرد.

روزی مرد احساس کرد بیمار است و فهمید فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارد. بنابراین از چهارمین همسرش پرسید: من تو را از همه بیشتر دوست داشتم و برای تو بهترین هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم، حالا که دارم می میرم، آیا در کنارم می مانی؟ به من کمک می کنی؟

زن چهارم پاسخ داد: نه، به هیچ وجه. و بدون گفتن کلمه ای دیگر رفت. پاسخ او درست مثل یک چاقوی تیز در قلب مرد فرو رفت.

مرد غمگین از همسر سومش پرسید: من در تمام زندگیم تو را دوست داشتم. حالا که دارم می میرم کنارم می مانی؟ آیا به من کمک می کنی؟

همسر سوم پاسخ داد: زندگی هم چنان زیباست. وقتی تو بمیری، من دوباره ازدواج می کنم. قلب مرد شکست و یخ زد.

سپس از همسر دومش پرسید: من همیشه موقع مشکلات به سراغ تو می آمدم و تو همیشه به من کمک کردی. حالا که دارم می میرم آیا از من حمایت می کنی؟ به من کمک می کنی؟

همسر دوم پاسخ داد: من متاسفم الان نمی توانم کمکت کنم. نهایتا می توانم با تو تا مزارت بیایم. این جواب درست مثل این بود که به مرد صاعقه بزند و مرد احساس تباهی کرد.

بعد صدایی آمد که می گفت: من با تو می مانم و با تو می آیم. مهم نیست که تو کجا می روی. مرد به دنبال صاحب صدا گشت.

همسر اول مرد بود. او خیلی نحیف بود، چون مرد به او خیلی رسیدگی نکرده بود. مرد گفت: من باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم.

حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگیمان داریم.

چهارمین همسر ما بدن ماست، مهم نیست که چه قدر زمان برای رسیدگی به آن صرف کردیم، وقتی ما می میریم او ما را ترک می کند .

همسر سوم ما: دارایی، موقعیت و ثروت ماست، وقتی ما می میریم همه ی آن ها به دیگران تعلق پیدا می کند.

دومین همسر ما خانواده و دوستان ما هستند مهم نیست چه مدت زمانی با ما بوده اند، بیشترین کاری که آن ها قادرند برای ما انجام بدهند این است که با ما تا سر مزار بیایند.

اما اولین همسر ما روح و روان ماست. که اغلب اوقات در پی ثروت و قدرت و موقعیت از آن غافل شده ایم. تنها روح ما است که هر جا می رویم ما را همراهی می کند.

بنابراین همین حالا روحت را تقویت کن و پرورش بده، چرا که این بزرگ ترین هدیه ای است که در این دنیا به تو پیشکش شده.

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط الهه

اين مقايسه توهين به دخترو پسر اين دهه ها نيست صرفا مقايسه اي طنزآميز و خاطر نشان کردن وضعيتي است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دينداران به آن نشانه هاي آخرالزماني مي گويند .شما هم هر اسمی دلتون خواست روش بزارین کی به کیه
  
 
دختر دهه 60  :بايد با آبرو باشم
دختر دهه 70   :بايد تحصيلکرده باشم
دختر دهه 80   :بايد پولدار باشم
 
پسر دهه 60 :دارم ميرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم ميرم دختر بازي
پسر دهه 80 :دارم ميرم بيمارستان سم زدايي
 
 
دختر دهه 60 : مرد بايد با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد بايد تحصيلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد بايد پولدار باشه
 
 
پسر دهه 60 :در سن 25 سالگي سيگاري ميشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگي سيگاري مي شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سيگاري مي شود.
 
 
دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشيدگي مي کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشيدگي مي کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشيدگي مي کنم
 
 
پسر دهه 60 : دارم  ميرم باشگاه ... دارم ميرم زير زمين بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم ميرم مهموني ... دارم ميرم قليون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم ميرم دبي ... دارم ميرم توهم بزنم !!!
 
 
دختر دهه 60 : دوست پسر يکي اونهم يه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر يکي يا دوتا . چند تا هم زاپاس براي روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بين يک نفر تا يک هنگ يا  تيپ در رده سني بين 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عيال و چند سر عائله. بالاخره تو اين همه آدم يکي پيدا ميشه بخواد لباس عروس واسم بخره.
 
 
پسر دهه 60 :داريوش گوش مي داد
پسر دهه 70 :ابي گوش مي داد
پسر دهه 80 :مقلدين درجه 3و 4 داريوش و ابي را (که خواب عکس انداختن با داريوش را مي بينند) را گوش مي دهد .
 
 
دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت بايد بره بميره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگي کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره يعني امل و بي فرهنگ. بايد بره بميره.
 
 
پسر دهه 60 :شريعتي مي خواند
پسر دهه 70 :شاملو مي خواند
پسر دهه 80 :هري پاتر مي خواند.
 
 
دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار مي کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار مي کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار مي کنم.
 
 
پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزيزترين چيز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم  عزيز ترين چيزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشينم عزيز ترين چيزند.
 
 
دختر دهه 60 :شوهر منجي نيست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگي ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من يک افسرده ي رواني پر از غصه ام و شوهر منجي من است و ديگر هيچ راه نجاتي نيست.
 
 
پسر دهه 60 :در هر صورت بايد زن بگيرم
پسر دهه 70 :بايد پولداربشم و زن بگيرم
پسر دهه 80 :بايد قاطي کنم و زن بگيرم.
 
 
دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادي مي خواند
دختر دهه 70 :فهيمه رحيمي و مهدي سهيلي مي خواند
دختر دهه 80:بيشتر در اينترنت دنبال فيلتر شکن جديد و پروکسي است.
 
 
پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشين
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرويين و ايدز و سوانح رانندگي
 
 
دختر دهه 60:سيگار کشيدن دختر يک کابوس است دختري که سيگار مي کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهي کنار پنجره يا واسه افه تو پارتي يا کافي شاپ  يه دو نخ مي کشم.
دختر دهه 80 :پيش به سوي آسم، سرطان حنجره ،ريه،ناي و خون قبل از يائستگي.
 
 
 
جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.
 
 
دختر دهه 60 :از خدا مي ترسم
دختر دهه 70 : از بي عشقي مي ترسم
دختر دهه 80 :از بي پولي مي ترسم.
 
 
جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش مي ديد
جوان دهه 70 :خواب بد بد مي ديد
جوان دهه 80 :فقط کابوس مي بيند.
 
 
پدر براي پسر دهه 60 :در حکم يک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ مي شد
پدر براي پسر دهه 70: در حکم يکي از اعضاي خانواده بود بايد به او حال داد.
پدر براي پسر دهه 80 :سر خره عوضي اسکل بي پدر مادر.
 
 
 
دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ مي کشيد
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصيلي خود را به رخ مي کشيد
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبيل و ريخت و قيافه خود را به رخ مي کشد.
 
 
 
داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.
 
 
 
عروس دهه 60 :بايدمثل مادرم سوخت و ساخت اين ذات زندگي ست بدبختي و خوشبختي با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله ميزان بردباري صبر و توان مديريت منه.بايد سعي کنم مثل دو رود در کنار هم باشيم. بايد مديريت کنم  اين هنر زندگيه.
عروس دهه 70 :نبايد سوخت وساخت اما بايد زندگي کرد و همينطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پايان تلخيه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول مي کنم ميرم.  اين هنر زندگيه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضي بره مهرمو مي زارم اجرا يه راست مي رم با يکي ديگه.خوش بگذرون و سختي نکش.اين هنر زندگيه.
 
 
 
مرد دهه 60:خدا  خانواده  ثروت
مرد دهه 70 :خانواده  ثروت   خيانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خيانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع ديگر قرص اعصاب .
 
 
 
عروس دهه 60:تقسيم وظايف رمز موفقيت و آسايشه. من طي يک سند قانوني همسر اين مرد هستم نه دوست او .وظيفه من خانه داريه وظيفه مرد کار و تامين زندگي هر کس غير از اين به گوشم بخونه شيطانه.
 عروس دهه 70 :تقسيم وظايف چيزيه که بايد دوباره معني و تعريف بشه.دليل نداره من هميشه غذا درست کنم من کلاس گيتار دارم کلاس آواز دارم  . فقط سه يا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوي غذا بياد.اما خب مي دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.
 عروس دهه 80 :تقسيم وظايف يه حرف احمقانه و سنتيه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام ميده هر کاري که مي کنم از لطف منه نه وظيفه من پس من هر کاري تو خونه مي کنم لطف مي کنم. تعهد و وظيفه اعصابمو بهم مي ريزه.
 
 
 
پسر دهه 60:خدايا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدايا يه خونه خالي برسون
پسر دهه 80 :خدايا برسون يه دومثقال شيره و يه دو سورت شيشه
 
 
 
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم يک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم يک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الي يک سال آنهم يک در5
 
 
 
پسر دهه 60 :پيکان 54 و مسافر کشي
پسر دهه 70 :پرايد و دختر بازي
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
 
 
 
دختر دهه 60:امامزاده معصوم وديگر  امامزاده ها  را شفيع مي کرد دعا و نذر مي کرد وبالاخره  حاجت دل خود را مي گرفت
دختر دهه 70 :پيش رمال و دعا نويس مي رفت و حاجت خود را طلب مي کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت هاي خصوصي به هر نحو که شده رفع حاجت مي کند.
 
 
 
جوان دهه 60 :خدايا آبروي مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدايا پول منو زياد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داري داداش

 

يه نكته :
اگه بعضي جاها ادب رعايت نشده بود شرمنده .... ميخواستم پاك كنم ولي ديدم بودنش به از نبودنشه

 



نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط الهه

 

 

[يک چت متفاوت یه جایی دیدم ... گفتم جالبه بزارمش شما هم بخونین.درضمن شهات مظلومه امام حسین و یارانش رو به همه شیعیان اون حضرت لسلیت عرض میکنم)

يک روز دو فرشته اي که اعمال روزانه رو ثبت ميکنند، حرفشون شد .

فرشته گناه نويس گفت: آقا، من يکي کم آوردم ديگه همين حالا ميرم انتقالي بگيرم، برم يه جاي ديگه...
فرشته ثواب نويس گفت : چرا رفيق؟


گناه نويس گفت : اين رفقاي بالائي، يه خبرهائي به آدم مي رسونند ديگه...


ثواب نويس : خب؟


گناه نويس : اينهمه من مي نويسم، خصوصاً اين روزها هم که کارم خيلي زيادتر شده...
بعدش رفيقم که تو چند تا آسمون بالاتر کار ميکنه، چند وقت يه بار مياد ميگه ول معطلي! هي بنويس،اينا همه اش پاک ميشه


ثواب نويس : چطور؟


گناه نويس : هيچي يه ماه رمضوني، اعتکافي، تاسوعا عاشورائي، دهه فاطميه اي، شب جمعه اي...  ميشه، هر چي نوشتم فرستادم بالا، اونجا پاک مي کنند.
تازه، تو همون وقت که طرف فکر ثواب ميکنه، براش مي نويسي، اما من با فکر گناه که هيچ، بعد از انجام گناه هم ساعتها بايد صبر کنم.


ثواب نويس : صبر کني براي چي؟


گناه نويس : از بالا دستور آمده که صبر کنيم اگه از کار بدش پشيمون شد و توبه کرد، بي خيال بشيم.
ثواب نويس : اول که اونش ديگه به ما مربوط نيست که کي چقدر از گناهاش پاک ميشه
، دوم اينکه خب منم وضعيتم با تو خيلي توفيري نداره


گناه نويس : چطور؟


ثواب نويس : چون که با دروغ و غيبت و تهمت و بعضي از گناهان ديگه کارهاي ثوابشون هم خط ميخوره


گناه نويس : عجب! پس تو هم مثل من سر کاري رفيق!
ثواب نويس : ببين عزيز، آفرينش بر مبناي رحمت پايه گذاري شده. آخرش من از تو جلو هستم
...
گناه نويس : بله، البته، امّا بعضي ازينائي که من مي نويسم، نمي تونند مشمول رحمت بشوند
... اينقدر ظلماني شده اند که جاي نوري باقي نمونده


ثواب نويس : خب منم بعضي وقتها يه ثوابهائي رو مي نويسم که هيچ گناهي نمي تونه خطشون بزنه : مثل محبت علي (ع) و فرزندانش.


گناه نويس : تو هم هرچي من ميگم، يه چيزي ميگيا. باشه تسليم آقا. اصلاً مياي چند وقت جامونو عوض کنيم؟


ثواب نويس : باشه، به شرطي که يه قول به هم بديم.


گناه نويس : چه قولي؟


ثواب نويس : گوشتو بيار جلو بگم...اين ديگه محرمانه است...
....
....
ملائک از عالم عقول هستند، معرفتشان کامل است و اشتباه و احساسات هم در کارشان نيست، اما باب تخيل ما که بسته نيست. هست؟

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 توسط الهه

 

مشهورترین چهره های ایران سوار چه ماشینی می شوند؟؟؟!!!

 

 

1- محمدرضا گلزار --- BMW

2- محمدرضا شریفی نیا --- زانتیا و سیناد

3- تهمینه میلانی --– پرادو

4- مسعود ده نمکی --– پژو 206

5- پرویز پرستویی –-- پرشیا

6- بهرام رادان --– لندکروزر

7- پوریا پورسرخ --– پاترول

8- علی لهراسبی --– پرادو

9- کامبیز دیرباز –-- کوراندو

10- محمد اصفهانی --– تویوتا کمری و سوناتا و پژو 405

11- سید جواد هاشمی --– آزرا

12- فیروز کریمی –-- آزرا

13- امین حیایی –-- رنج رور

14- نفیسه روشن –-- رنو PK

15- حسین رضازاده –-- ماکسیما

16-رضا رشیدپور --– تویوتا کمری

17- محمدرضا فروتن --– پژو 206

18- نیکی کریمی –-- پاترول

19- شهاب حسینی --– ریو

20- محمود شهریاری --– ماکیسما و ماتیز

21- طناز طباطبایی --– اپل کورسا

22- امین تارخ --– پرادو

23- مهدی سلوکی –-- پرشیا

24- حمید گودرزی --– سانتافه

25- حسن پورشیرازی –-- مگان

26- حامد کمیلی –-- پاترول

27- حمیدرضا پگاه –-- پژو 206

28- حسین رفیعی –-- رونیز

29- رضا صادقی --- پژو 206

30- سعید راد --- کوراندو

31- زیبا بروفه --- پژو 206

32- حسن جوهرچی --- پژو 206

34- علی نصیریان --– ورنا

35- پانته آ بهرام --- پراید

36- مریلا زارعی --- سمند

37- رضا کیانیان --- پاترول

38- کاوه سماک باشی --- پرشیا

39- امیر نوری --- پرشیا

40- ابوالفضل پورعرب --- پرشیا

41- امیر تاجیک --- زانتیا

42- جواد رضویان --- سوزوکی و پژو 206

43- رامتین خداپناهی --- پژو 206

44- امیر جعفری --- پرادو

45- مجتبی کبیری --- پرشیا

46- علیرضا دبیر --- پژو 206

47- علی دایی --- بنز و پرادو

48- نیوشا ضیغمی --- پژو 206

49- باران کوثری --- سمند

50- احسان خواجه امیری --- مزدا 323

51- شاهین آرین --– سوناتا

52- اشکان خطیبی --- پژو 206

53- حمید لولایی --- دوو سی یلو

54- مهران مدیری --- پرادو

55- حمید عسگری --- GEN2

56- بروز ارجمند --- مزدا 323

57- مسعود روشن پژوه --- پرادو

58- حسام الدین سراج --- پژو 206

59- بهروز افخمی --– پژو 405

60- احمدرضادرویش --- پژو 405

61- محمد سلوکی --- پژو 405

62- احسان علیخانی --- پژو 405

63- مسعود کیمیایی --- پاترول

64- مجید اخشابی --- پرشیا

65- قاسم اقشار --- ماکسیما

66- جمشید مشایخی --- پژو 405

67- رضا عطاران --- پژو 206

68- مجید صالحی –-- پرشیا

69- محمد نصرتی --– ماکسیما

70- ایرج نوذری –-- پژو 206

71- مریم کاویانی --- پژو 206

72- علیرضا نیکبخت واحدی --- BMW

73- نگار فروزنده --- دوو سی یلو

74- شیث رضایی --- بنز

75- سپند امیرسلیمانی --- پژو 206

76- عاطفه نوری --- ماتیز

77- مهسا کرامتی --- پراید

78- مهدی مقدم--- دوو سی یلو

79- عبدالرضا اکبری --- پژو 206

80- علیرضا خمسه --- مزدا 323

81- عادل فردوسی پور --- زانتیا

82- گلشیفته فراهانی --- پرادو

83- بهزاد فراهانی --- پژو 405

84- جهانگیر کوثری --- پرشیا

85- رخشان بنی اعتماد --- ماتیز

86- مهتاب کرامتی --- پژو 206

87- اکبر عبدی --- گل

88- سیروس مقدم --- پژو 206

89- حسین یاری --- تویوتا کمری

90- خسرو شکیبایی --- پژو 206

91- آرام جعفری --- پژو 206

92- یکتا ناصر --- پژو 206

93- حسام نواب صفوی --- مگان

94- مهدی امینی خواه --- پژو 206

95- فرزانه کابلی --- پژو 206

96- لیلا اوتادی --- دوو سی یلو

97- حمید ماهی صفت --- اپل کورسا

98- فرزاد حسنی --- ماشین ندارد

99- افشین قطبی --- سوزوکی

100- ناصر حجازی --- سوزوکی

101- علی پروین --- ماکسیما

102- امیر قلعه نوعی --- بنز و پژو 405

103- آقاي ... --- فرقون مدل 2008  

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم دی 1386 توسط الهه
(عمرآ اگه منظوری داشته باشم )

یکی بود یکی نبود غير از خدا هيچكس نبود.

 هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود! زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

 فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.» دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟» اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد. يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.» بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند. رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.» فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار. پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.» فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.» و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست. فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب. فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند. فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند.روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود. چه دردسرتان بدهم! دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.» در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند. فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟» فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا. فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.» بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست. دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد. فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند. دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟» دختر كولي گفت «آدمي زادم.» جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟» دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد. جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟» دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.» جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟» دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟» جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز. فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند. آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه. از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند. پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد. چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟» زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.» جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.» فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.» جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.» فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.» سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد. جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.» و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست. دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟» جوان جواب داد «براي كلفت مان.» دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.» جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟» دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم. در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.» جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش. پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه. همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت «سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم.» در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.» سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون. دختر از شدت هيجان غش كرد. جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد. همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

 قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه ش نرسيد.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط الهه

مادری داغ دیده و سوگوار که چندی قبل تنها پسرش را از دست داده بود نزد مرد دانایی در دهکده اش رفت و از او پرسید آیا می توانید چیزی به من بدهید که درد و غمم را فراموش کنم؟

مرد دانا در پاسخ گفت بله یک کار میتوانی انجام دهی تا حالت  بهتر شود .از تو میخواهم بروی و دانه خردلی از خانه ای برایم بیاوری که در آن هیچ مشکلی وجود ندارد.

اگر چنین دانه خردلی را پیدا کنی همه مشکلاتت حل میشود.وقتی آن را پیدا کردی به نزد من بیاور و من از آن برای تسکین درد و غمت استفاده خواهم کرد.

آن مادر داغ دیده به توصیه مرد دانا عمل کرد و جستجو برای یافتن دانه خردل را آغاز نمود.

او ابتدا به سراغ یک خانه مجلل و اعیانی بزرگ رفت که تصور میکرد آنجا هیچ مشکلی وجود نداشته باشد.

در خانه را به صدا در آورد و خواسته اش را به زبان آورد و در پاسخ چنین شنید.برای رسیدن به خواسته ات به مکان اشتباهی آمده ای.و بعد اهالی خانه تمام مشکلاتشان را برای آن زن تعریف کردند در حالی که آن زن به شرح مشکلات و گرفتاری اهالی آن خانه گوش میداد با خود اندیشید من که خودم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده ام و تجربه زیادی دارم شاید بتوانم به این افراد کمک کنم تامشکلاتشان حل شود پس گوش دل و جان به به شرح مشکلات آنان فراداد و همین که سنگ صبورشان شد سببی شد تا آهالی خانه تا حدی سبک شوند.

پس از آن زن به جستجوی خویش ادامه داد تا دانه خردل اسرار آمیز را پیدا کند. ولی به هر کجا که می رفت و تلاش میکرد موفقیتی در یافتن دانه خردل حاصل نمیشد.چون هر فردی در هر جایی مشکلات خاص خود را داشتو با آنها دست و پنجه نرم می کرد.ولی به هر حال آن زن دانه خردل اسرار آمیز را پیدا کردزیرا در حین تلاش برای کمک به دیگران در حل مشکلاتشان عملا تمام مشکلات خود را فراموش کرد.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزی مرد ثروتمندی پسرش را به همراه خود به سفری به خارج از شهر برد تا پسرش بتواند از نزدیک با زندگی افراد فقیر و مستمند آشنا شود و قدر زندگی مرفع و ثروتش را بداند.

آنان از صبح تا شب را دردر مزرعه های چند خانواده فقیر سپری کردند.

وقتی از سفر باز گشتند پدر از پسرش پرسید سفر چطور بود؟خوش گذشت؟ پسر گفت بله پدر عالی بود. پدر پرسید آیا دیدی که مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟

پسر گفت بله پدر.پدر دوباره پرسید خوب چه درسی از این سفر گرفتی؟ پسر با خونسردی گفت فهمیدم که اگر ما یک سگ در خانه داریم آنها چهارسگ دارند. ما استخری در خانمان داریم که بزرگیش به قدر است که تا وسط باغچه خانه امتداد پیدا کرده است ولی آنها نهری دارند که پایان و ابندایی ندارد.

در خانه ما لامپهای خارجی گوناگونی وجود دارند ولی آنها تعداد بسیار زیادی ستارهای درخشان دارند. پستو و حیاط خلوت ما تا حیات جلوی خانه امتداد یافته .ولی کل افق در مقابل دیدگان آنها قرار دارد.

وقتی پاسخ پسرک به پایان رسید پدر از فرط حیرت و شگفتی دهانش باز مانده بود و قادر نبود حرفی بزند.بعد پسرک افزود پدر از تو متشکرم که با این سفربه من نشان دادی که ما چه خانواده فقیری هستیم!

 

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386 توسط الهه

سعید زاهدی

 

سفر علمی

 

 

- هفته پیش بود که بالاخره پس از کلی بحث و مباحثه و مصاحبه و محاسبه چند لیتر باقی مانده، تصمیم گرفتیم، شال و کلاه کنیم و بریم سفر ! بابام گفت : امسال دیگه بریم چین ! مامانم گفت : نه بریم سوریه! خواهر گرامی گفت : بریم قشم. در همین حال بنده از جای خود بر خواستم و بانگ برآوردم که یا اهل خانه، ای کم خردان از چه صحبت می کنید ؟ آخر با کدامین سوخت، قصد سفر کردید ؟

- خلاصه حرف حساب که جواب ندارد، تصمیم گرفتیم به یکی از شهرستان های اطراف برویم. تا نسوزانیم آنچه را که باید بسوزانیم. از آنجایی که خانواده ما از سطح فرهنگ بالایی در رانندگی برخوردار است. و به همه قوانین راهنمایی و رانندگی و حقوق شهروندی و از این چرت و پرت ها احترام می گذاریم. مرتکب هیچ گونه جرمی نشدیم. فقط نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه حرکت می کردیم ماشین ها از روبروی ما می آمدند. و همه برای ما بوق می زدند. بابا گفت : عجب جامعه خلاف کاری شده اند. مادر گفت : خجالت هم چیز خوبی است، خلاف می آیند و بوق هم می زنند.

- بابا گوشی همراه رو برداشت و گفت هر چه زود تر باید به وظیفه خودم عمل کنم و این همه خلاف را به پلیس گزارش کنم. همینطور که ماشین ها داشتند خلاف می اومدند و برای ما بوق می زدند و گلاب به روتون برای ما فحش می دادند . بابای ما هم در حال رانندگی به پلیس تماس می گرفت. که ناگهان با چیزی که انتظار نداشتیم رو به رو شدیم. دیدیم پلیس بزرگراه نیز خلاف می آمد.

- من یکی که از تعجب شاخ در آوردم. پلیس هم با این خلاف کاران هم دست بود. تازه قصد داشت ما را نیز متوقف کند. ولی من به بابا گفتم پایش رروی دنده بگذارد وتخت گاز برود، که این ها همه دستشان درون یک کاسه است. شانسمان گرفت که بابای بنده سال ها در مسابقات فرمول 3 نیوتون شرکت کرده بود وگرنه از پس این همه خلافکار که خلاف می آمدند چگونه بر می آمدیم.

- مامان از ترس همچو آبشار نیاگارا مشغول ریختن عرق بود. خواهر گفت : این بی قانون ها حتی تابلو های بزرگراه را نیز بر عکس نصب کرده اند. در همین لحظه یک فروند بال گرد نیروی انتظامی از بالای سرمان کوب کوب کنان رفت و برایمان دست تکان داد. ما نیز لبخندی زدیم و برایش دست تکان دادیم. تازه داشتیم خوشحال می شدیم که این یکی دیگر با ماست، گوشتان حرف بد نشنود، ندا آمد که ای اهل خلاف بایستید وگرنه بدبخت می شوید. دیگر طاقت این همه ذلت و خواری را نداشتیم. سر و گردن خویش را از ماشین بردم بیرون و خواستم رو به بالا هر چه از دهنم در میاد بهش بگم. که به علت سرعت بالای ماشین چشم ها و دهانم باز نمی شد و ...

- همینطور که داشتیم در مقابل این ننگ از خود استقامت نشان می دادیم. متوجه شدیم که دیگر ماشینی از روبرو نمی آید. دست هایمان را بالا بردیم و به هم زدیم در حالی که آواز هورا بر سر نهاده بودیم. و در این خیال بودیم که ماشین های خلافکار دیگر تمام شده اند و به اشتباهشان پی برده اند. نور زیادی بر صورتمان افتاد و تعداد زیادی از ماشین های نظامی جلوی راهمان را بسته بودند. نه راه پس بود و نه راه پیش ! بعد از یک مشاوره و مباحثه تصمیم گرفتیم، چشم های خویش را ببندیم و بلند و بلند داد بزنیم : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ..............

- ماشین در یک اپسیلون متری نیروی پلیس متوقف شد و ما را به طرز خیلی خشن از ماشین پیاده کردند. من که می دونم اسلحه هاشون تقلبی بود، به نظر من این ها اصلا پلیس نبودند. پلیس بزرگراه فقط یک تابلوی ایست داره نه این همه تشکیلات! چاره ای نبود، با وجودی که ما خلاف کار نبودیم. باید معذرت خواهی می کردیم. بابا گفت: تو رو خدا جناب سرهنگ، مریض داریم. عجله داشتیم. و ...

این طور شد که گفتند : اگر واقعا اینجوری که برید. و ما را آزاد کردند. من همیشه به بابا می گم که نمی خواد از این فرهنگ بالای خودش تو جاده ها استفاده کنه ! آخه بابام آیین نامه خیابون های بریتانیای کبیر رو که ماشین ها از اونطرف می رن رو مطالعه کرده بود. ولی خب همه که مثل ما فرهنگ بالای اروپایی نداشتند.

- از سر برگشت هم که یه بار گفتند سهمیه سفر می دیم یه بار گفتند نمی دیم ما که پاک گیج شده بودیم. تصمیم نداشتیم برگردیم. اما من خیلی اصرار کردم که با سهمیه سوخت یکی از آشنایان که در راهنمایی و رانندگی کار می کند بنزین بزنیم و بیایم.

 

- نتیجه پایانی : زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است. و از طرفی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. پس زود رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط الهه

 

 

روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی  بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.

روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.

چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟

چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.

چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد  همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …

نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند. 

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط الهه

آدم برفي گفت: "چقدر خوب است! اين باد سردي که ميوزد دارد تمام بدن مرا به ترق و تروق مي اندازد. آن موجود درخشاني که آن بالاست بد جوري دارد به من چشم غره ميرود. هرکاري هم بکند زورش به من نميرسد"

خورشيد غروب کرد و قرص کامل ماه گرد, بزرگ, سفيدو زيبا درآسمان بالا آمد. آدم برفي گفت :"بفرما. باز رفت و از آن طرف بالا آمد."

-آه! بالاخره کاري کردم که از رو برود و اين قدر به من خيره نشود.حالا بهتر است همان بالا آويزان بماند و بدرخشد, تا من هم بتوانم اطراف خود را ببينم. دوست دارم بروم و مانند آن پسر بچه هايي که آنجا هستند روي يخ سر بخورم و تفريح کنم. اما نميدانم چگونه بدوم!

سگ پير نگهبان پارس کرد:"دورشويد . دورشويد"

سگ به آدم برفي گفت :"خورشيد به تو دويدن را ياد خواهد داد!چنان آب خواهي شد که حتي به خواب هم نديده اي!"

آدم برفي گفت :"من اصلا نمي فهمم چه ميگويي, رفيق! " آنچيزي که آن بالاست ميخواهد به من دويدن و رفتن ياد بدهد؟ "

- " خورشيد به تو خواهد آموخت که چطوري به داخل چاله کنار ديوار بخزي. به زودي هوا عوض خواهد شد...

واقعا هم هوا عوض شد نزديک صبح توده غليظ و مرطوبي از مه همه جا را فرا گرفت.بعد از آن باد شدوع به وزيدن کرد.بادي بسيار بسيار سرد !

هنگامي که خورشيد بالا آمد چه صحنه با شکوهي نمايان شد...

دختروپسر جواني داخل باغ آمدند. آنها بي حرکت کنار آدم برفي ايستادندو محو تماشاي درختان بلورين شدند. دخترجوان گفت:"حتي در تابستان هم نميتوان منظره اي به اين زيبايي ديد." وچشمانش برقي زدند. مرد جوان در حالي که با دست به آدم برفي اشاره ميکرد پاسخ داد :"ودر تابستان اين دوست خوبمان را هم نمي بينيم. او فوق العاده است!"

دخترک خنده اي کرد ,به طرف آدم برفي سرتکان داد و همراه مرد جوان روي برفها راه افتاد و رفت...

ادم برفي از سگ نگهبان پرسيد :" اين دونفر کي بودند؟..."

- " آنها نامزد هستند و به زودي در يک خانه با هم زندگي خواهند کرد."

آدم برفي پرسيد :" آيا آنها موجوداتي مثل من و تو هستند ؟ "

سگ نگهبان گفت :" نه آنها ارباب هستند ... ميتوانم زماني را به خاطر بياورم که مثل حالا در زير برف دراز نکشيده بودم و مرا به زنجير نبسته بودند."

-"سرما که چيز خيلي خوبي است. باز هم بگو باز هم بگو ..."

سگ گفت :" آنها ميگفتند که موجود کوچک و زيبايي هستم. دوست داشتند مرا نوازش کنند. صدايم ميکردند: "اي کوچولو... اي خوشگله... اما بعدها وقتي بزرگتر شدم مرا به سرايدار خانه دادند. اين طوري شد که سر از اتاق زير زمين درآوردم ... بالش مخصوص خودم را داشتم ويک اجاق هم آنجا بود. من به زير اجاق ميخزيدم و همان جا دراز ميکشيدم. آخ ! هنوز هم خواب آن اجاق را ميبينم..."

آدم برفي پرسيد :" آيا يک اجاق چيز واقعا قشنگي است؟ اصلا شباهتي به من دارد ؟ "

-" اتفاقا هيچ شباهتي به تو ندارد. مثل يک کلاغ سياه سياه است و گردن دراز و شکم بزرگي دارد. هيزم ميخورد و آتش از دهانش بيرون مي دهد. از همين جا که ايستاده اي ميتواني آن را ببيني."

آدم برفي نظري به آن سو انداخت. احساس عجيبي به آدم برفي دست داد , احساسي ناشناخته که مفهوم آن را نميدانست. و توضيحي برايش نداشت...

آدم برفي پرسيد :"چرا ترکش کردي؟ چگونه توانستي از چنين جاي راحتي دست بکشي ؟"

سگ گفت :" ناچار شدم. من پاي کوچکترين فرزند ارباب را گاز گرفته بودم ,چون او استخواني را که داشتم ميجويدم با لگد به طرفي انداخت . من هم با خودم گفتم : استخوان در مقابل استخوان و پايش را گاز گرفتم..."

اما آدم برفي ديگر به حرفهاي او گوش نميکرد , او داشت به اتاق سرايدار نگاه ميکرد. به داخل اتاقي که اجاق بر روي چهارپاي آهنيش ايستاده بود. موجودي هم قد واندازه خود آدم برفي.

آدم برفي گفت :" چه ترق و تروق عجيبي در تنم پيچيده ! آيا هرگز به داخل آن اتاق راه خواهم يافت ؟ اين آرزويي پاک و معصومانه است و چنين آرزوهايي هميشه به حقيقت مي پيوندد ! من بايد خودم را به آن اتاق برسانم و به آن اجاق زيبا تکيه دهم. حتي اگر مجبور شوم پنجره را بشکنم و از آنجا وارد شوم. "

سگ نگهبان گفت :" تو هرگز نميتواني داخل آن اتاق بشوي.چون اگر به اجاق نزديک شوي حتما آب خواهي شد..."

آدم برفي تمام روز را همان جا ايستاد و از پشت پنجره به داخل اتاق خيره شد. وقتي در اتاق باز و بسته ميشد شعله اي از دهان اجاق بيرون مي جهيد. نور شعله اجاق به طور کاملا واضحي بر چهره سفيد آدم برفي مي افتاد و سر و سينه اش را سرخ فام ميکرد. آدم برفي گفت :" ديگر نميتوانم تحمل کنم. قلبم دارد از جا کنده ميشود. وقتي زبانش را بيرون مي آورد, چقدر زيبا و دلفريب ميشود! "

آن شب بسيار سرد و طولاني بود. اما براي آدم برفي که درخيالات وتصورات زيباي خود غرق بود وتوي آن سرما ترق و تروق صدا ميکرد اصلا هم طولاني به نظر نمي رسيد .

صبح که شد پنجره هاي اتاق زير زمين سراسر يخ بسته بودند. اما آن پوشش يخي اجاق را از نظر پنهان ميکرد. يخ پنجره ها آب نميشد. او ديگر نميتوانست اجاق محبوبش را ببيند. اين ارزو و اشتياق در سراسر وجودش مي پيچيد وصداي قرچ قرچ و ترق ترق از آن بلند ميشد. اين درست همان هواي سردي بود که هر آدم برفي آرزوي ان را دارد. اما او از آن لذت نميبرد. آخر چطور ميتوانست از اين هوا لذت ببرد وقتي خودش فريفته يک اجاق داغ و سوزان شده بود ؟!

سگ گقت:" اين براي يک آدم برفي بيماري بسيار بد و ناراحت کننده اي است. وگقت هوا به زودي تغيير خواهد کرد "

وهمين طور هم شد. هوا رو به گرمي گذاشت . وآدم برفی کوچک و کوچک تر شد و سرانجام یک روز صبح او آب شد و فرو ریخت و اکنون در جایی که قبلا او ایستاده بود یک دسته خاک انداز صاف و بلند به چشم میخورد که یک سر آن در زمین فرو رفته بود. این همان تکه چوبی بود که بچه ها تنه آدم برفی را به دور آن ساخته بودند, تا محکمتر باشد .

سگ نگهبان با دیدن این صحنه گفت : " آه ... حالا میتوانم بفهمم چرا او دوست داشت نزد اجاق برود. آن چیزی که انجاست خاک انداز مخصوص پاک کردن اجاق است که آن را به یک سر چوبدستی بسته اند . آدم برفی ما یک اجاق پاک کن در سینه داشت و همین باعث شده بود که به جوش و خروش بیفتد و فکرهایی به سرش بزند...

خب , این دوره هم گذشت. او دیگر رنج نخواهد برد... "

دختر بچه ها در حیاط آواز آمدن بهار را میخواندند و دیگر هیچ کس به آدم برفی فکر نمیکرد ...

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط الهه

بکوشید هر روز بیش از روز دیگر شکافهای موجود میان دیگران و خود را به پیوند دوستی و الفت مبدل سازید.قبل از همه خود را دوست داشته باشید تا بتوانید محبت خود را به دیگران اشاعه دهید .چون از چیزی که ندارید نمی توانید ایثار کنید.          

 

لئوبوسکالیا

 

پس از اینکه به موفقییت و کامیابی رسیدید تجربه کسب کردید و از همه چیز دست کشیدید به این موفقیت میرسید که عشق تنها حقیقت هستی است. عشق راه زندگی در هدف آن است.

 

استاد سورچ

 

ابتدا به طورکامل بیاموزید چطورمی توان یک نفررا دوست داشت تنها در این صورت است که می توان همه را دوست داشت.       

 

ویکاس مالکانی

 

بهتراست قلب خود را به روی عشق باز کنید و کمی قبول خطرنمایید. این خیلی بهتر است از اینکه قلبتان را بر روی عشق بسته و درخلوت نفوذناپذیرخود احساس امنیت کنید. 

 

ویکاس مالکانی   

 

آن چه شما به آن عشق می ورزید در حقیقت چیزی است که آشکارا کامل و درنهایت لذت به خودتان بخشیده اید.      

 

ویکاس مالکانی

 

دوست داشتن حقیقی بدان معناست که عشق بدون هیچ انگیزه ی خودخواهانه ای بخشیده شود. آن هنگام که از عشق برای لذت استفاد شود مطمئن باشید دیگر در این میان عشق حقیقی وجود ندارد بلکه آن انگیزه ی یک معامله است.        

 

ویکاس مالکانی

 

سریعترین راه برای درک قدرت الهی عشق است اما برای رسیدن به درجات بالای این شناخت انسان در ابتدا بایست عاشق شدن را تجربه کرده و بیاموزد.      

 

 ویکاس مالکانی

 

عشق به شما آزادی و در نتیجه ثبات و پا بر جایی می بخشد. هرنوع محدودییت و مانعی که به ثبات شما تحمیل شود کار عشق نیست .  

          

ویکاس مالکانی

 

شما به تنهایی کامل نیستید. این واقعییت را بپذیرید درست به همین علت است که شما برای تکامل خود بدنبال عشق هستید. پذیرش این نکته شما را بسوی یک عشق کامل و آگاه سوق می دهد. 

 

ویکاس مالکانی

 

فرآیند عشق ورزیدن فرآیند مالکیت نیست. درحقیقت فرآیند سلب مالکیت است دراین رابطه بیند یشید .                    

 

 ویکاس مالکانی

 

خداوند به تمام سوالات بندگان تنها به یک روش پاسخ میدهد : عشق و عطوفت.      

ویکاس مالکانی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط الهه

سلام به بچه های گل ایرانجنرالی 

 

قرار امشب یادتون نره همگی راس ساعت۳۰/۲۲ امشب(۲۹ شهریور) تو وبلاگ با صفای ایران جنرال منتظر حضور سبز یکا یکتون هستیم 

 

به قول محمد عزیز پایدار باشید

 

*******************************************

آیا میدانید؟

 

 

_آيا می دانی هنگامی که به کسی غبطه می خوری ،  از آن روست که دوستش داری؟

 

 

ـ آيا می دانی کسانی که تمام زندگی خود را وقف حمايت از ديگران می کنند ، خود نيازمند کسی هستند که حمايتشان کند؟

 

 

ـ آيا می دانی بر زبان آوردن سه جمله زير بسيار دشوار است : از صميم قلب عاشقت هستم ،

متاسفم و مرا ياری کن . کسانیکه اين جملات را بر زبان جاری می سازند ، نيازمند ياری شما هستند و نيز احساس تاسف يا عشق می کنند .

همواره آن ها را گرامی بداريد ، چرا که شهامت گفتن اين جملات را داشته اند و در عمل نيز چنين هستد

 

 .

ـ آيا می دانی کسانی که خود را مشغول برقراری و حفظ ارتباط با ديگران می کنند يا همواره دست ياری ديگران را می فشارند ، نيازمندند تا شما نيز با آن ها ارتباط برقرار کرده و در کشاکش درد ياری شان کنيد؟

 

 

ـ آيا می دانی کسانی که لباس قرمز به تن می کنند ، بيش از ديگران اعتماد به نفس دارند ؟

 

 

ـ آيا می دانی کسانی که لباس زرد به تن می کنند ، زيبايی خودشان را می ستايند؟

 

 

ـ آيا می دانی کسانی که لباس مشکی به تن می کنند ، دوست دارند که جلب توجه نکنند و نيازمند کمک و تفاهم از جانب اطرافيانشان هستند؟

 

 

ـ آيا می دانی وقتی کسی را ياری می کنی ، ديگران دو برابر ياری ات می کنند؟

 

 

ـ آيا می دانی کسانی که نيازمندتان هستند ، هيچ گاه آن را با تو در ميان نمی گذارند؟

 

 

ـ آيا می دانی بر روی کاغذ آوردن احساسات ، آسان تر از بيان رو در روی آن هاست؟ اما آيا می دانی بيان رو در روی احساسات از ارزشی دو چندان برخوردار است؟

 

 

ـ آيا می دانی آن زمان که بيان جمله ای يا انجام عملی دشوار است ، ارزش آن جمله يا عمل بسيار بالاتر از آن چيزی است که می توانی با پول بخری؟

 

 

ـ آيا می دانی که خود در تحقق بخشيدن به روياهات توانا هستی؟روياهايی همچون : عاشق شدن ، ثروتمند شدن ، دستيابی به سلامت کامل ، اگر و تنها اگر به تحقق شان ايمان کامل داشته باشی . اگر حقيقتا از اين اصل آگاه بودی ، از اين که چه کارهايی را می توانستی انجام بدهی ، سخت متحير می گشتی

 

 

اماهمه آنچه را که گفتم باور نداشته باش؛تا آن که خود دست به کار شده و به جد تلاش کنی . اگر کسی را می شناسی که محتاج دانستن اين نکات است و بدانی که می توانی دست ياری اش را بفشاری ، آنگاه شاهد پاداشی به مراتب بيشتر از عمل خويش خواهی بود.

 

**********************************

 

شعر نو

 

ای «سی ان ان»!
ای «فاکس نیوز»!
ای کانال های چرت!
ارواح عمه تان کانالید شما؟
شما کانال های چرتی هستید
چون مجریتان وقتی می خندد معده اش را به ما نشان نمی دهد!
شما آشغالید چون مثل شبکه های ایرانی، «بیست و دو و سی» ندارید
بیست و دو و سی که خوب است، «بیست و سی» هم ندارید
شما چرتید چون بین پیام های بازرگانی، آگهی پخش نمی کنید (آن موقع که شعر را نوشتم این عبارت هنوز تکراری نشده بود. یعنی در حدی نبود که رضا رشید پور در هر اجرایش بگوید!)
شما آشغالید چون ترویج فرهنگ غلط نمی کنید
چون ملت را مصرف گرا بار نمی آورید

بیا ای سی ان ان
بیا ای مالک «سانتیاگو» تا «آتن»
بیا ای فاکس نیوز
ای فاتح شب و روز
بیا به صراط مستقیم
بیا به جای مستند های بی نظیرت
و به جای فیلم های داغ اکران نشده ات
1000 بار «شعله» را نشان بده
و 100 بار «مادر» را
بیا و رو بیاور به ضد ارزش ها
«عروس فراری» مگر چه کم دارد از «آقا و خانم اسپیت»؟
«لیلا» مگر چه کم دارد از «سوفیا»؟
و «مهناز» مگر چه کم دارد از «آنجلینا»؟
مگر«جواد» ها مرده اند که «جرمی بیدل» را مجری برنامه های زنده ات می کنی؟

بی خیال
اصلا تو را چه به پیشرفت؟
چه به ترقی؟
چه به بابا برقی؟

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط الهه

 

این پست از نکاتی آموزشی برای زجر دادن ، آزار رساندن ، مرض ریختن و ... بر سر معملمین و اساتید از مهد کودک تا دانشگاه می باشد ...

دوستان در همه سنین می توانند از این نکات بهره بگیرند

البته باید توجه شود که آموزش ها مطابق گروه سنی افراد نا جوانمردانه تر می شود ...

( تمامی این موارد آزمایش شدست و جواب میدهد حتی برای شما دوست عزیز )

با تشکر

.

.

.

مهد کودک :

۱- کودکان غنچه های باغ زندگی هستند پس به آبیاری احتیاج دارند تا می توانید خود را خیس کنید تا رشدتان سریعتر انجام گیرد .

۲- سر زمان ناهار خوری سعی کنید تا اونجایی که می تونید دستتون را داخل بینی خود فرو ببرید. اگر چیزی هم پیدا کردید چه بهتر . آن را بیرون بکشید تا مربیتان از دیدنش لذت ببرد.!!!!

۳- هنگام خواب یهو بیدار شده و با جیغ کشیدن همه غنچه های دیگر را بخوشکونید ( یعنی بیدار کنید )

۴- وقتی مینو جون ( مربی مجازی ) داره چیزی رو آموزش میده سعی کنید تمامی کارهارو برعکس انجام دهید .اگر بر سرتان جیغ کشید مطمئن باشید از روی ذوق است.

۵- حتما سعی کنید هر ۱ ساعت یک بار گریه کنید که مامانتان را می خواهید.

۶- تا اونجایی که می توانید کاغذهای همه را پاره کنید و ببینید می توانند بشمرند یا نه ؟؟؟

دبستان :

توضیحات : این دوران شروع شکوفایی کودکان برای اذیت کردن معلم هاست ...

۱- اگه معلم حرفی را یاد داد و گفت فاصله بذارید هر ۳ لغت را در یک خط بنویسید و اگر گفت فاصله را کم کنید ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ لغت در یک خط بنویسید...

۲- سعی کنید همیشه چهره خندان معلم را پای تخته بکشید .مطمئن باشید جواب میدهد.

۳- سعی کنید مثل بچه های خوب معلم را تا خانه ( برای گرفتن آمار ) همراهی کنید و هفته ای ۱ بار پنجره اش رو بشکونید . این روش برای خالی کردن عقدهای روانی هم مفید می باشد%

۴- تکالیف رو انجام ندین ... بعد جریمه رو انجام ندین ... مادر خود را نیارین ... آخر هم سر کلاس نرین تا معلم دلش بسوزه و برگردین ( دوباره از اول )

۵- همیشه تخته را کاملا خط خطی کنید و تخته پاک کن را بردارید قایم کنید ...

۶- سعی کنید همیشه روی میز معلم تف کرده باشید.بعد که معلم پشت میزش قرار گرفت به چهره زیبای معلم دقت کنید.

۷- سر کلاس ترقه در کنید و بگویید هدفتون این بوده که به بچه ها بفهمونین کار بدیه...(بنده هیچ مسولیتی در قبال پیش آمدهای بعدی نمی پذیرم.)

۸- در بخاری کلاس روزانه پوست تمامی میوه های فصل را بندازید تا همه جا خوش بو شود

۹- کتابی که معلم همراه خود می آورد را با کتاب یکی از بچه ها عوض کنید

.

.

.

دوران شکوفایی :

راهنمایی و دبیرستان :

۱- زمان را طوری تنظیم کنید که وقتی معلم وارد میشود حتما ببیند که شما دارین ادای اون رو در میارین

۲- با این استدلال سر کلاس برین که معلم دشمن شماست ( همه چیز حله اینجوری )

۳- حتما سر کلاس چیپس بخورید و وقتی داشتین اخراج می شدین به معلم تعارف کنید

۴- روی صندلی معلم انواع وسایل از قبیل میخ ، سوزن ، آدامس و ... ممکن است جا بماند به شما چه ؟؟؟

۵- هفته ای ۱ جلسه برای یکی از بچه ها تولد بگیرین تا نصف سال حروم شود ..( اگه باباتون ور شکست شد به من ربطی نداره.)

۶- سعی کنید درمهمونی یکی باره شروع کنید به پرت کردن کیک به طرف همدیگه و چندتایی هم معلم نوش جان کنه

۷- همیشه سعی کنید بدون نزاکت و ادب حتما تک تک حرفهای معلم را جواب دهید تا آنجایی که در را بکوبد و به بیرون برود

۸- هدف معلم آموزش است پس بزارید آموزش ببیند که به مدرسه اشتباهی پا گذاشته

۹- با -20-۱۵ نفر از دوستان ماشین معلم رو از جا بلند کنید و به کوچه پایینی ببرید

۱۰ - روغن ترمز یا روغن موتور روی کاپوت ماشین بریزید تا رنگ آن را نابود کنید

۱۱- از زدن سنگ و آجر روی شیشه ماشین خود داری نکنید و علاوه بر ضد حال زدن به معلم گرامی خود را از شنیدن  صدای بسیار زیبای شکستن شیشه محروم نکینین.

۱۲- کلید و تیغ و اینا هم که دیگه حله..خودتون دیگه ماشالله یه پا استاد شدین.

۱۳- سعی کنید صدای معلم را تقلید کنید هنگامی که با یه دختر خراب صحبت می کند و پای بلندگو پخش کنید...

۱۴- شماره خونه اون رو پیدا کنید و با نام تعمیر کار چاه بین ملت  پخش کنید

۱۵- در نهایت اگه معلم شما از همه اینها جون سالم به در برد آدرسش رو به من بدین تا حسین تیغی رو بفرستم تیغ تیغیش کنه برگرده ... راه های دیگه رو بعدا میگم

.

.

.

اوج شکوفایی استعدادهای طبیعی شما

توضیح : همیشه یادتان باشد که اساتید دانشگاهی وقتی کسی رو اخراج می کنند با اون فرد خوب می شوند. تو دانشگاه با سال بالایی ها هم هر کاری دوست دارید کنید ولی به اونها چیزی نگین چون بالاخره سال بالایی هستن دیگه !!!(توصیه های ایمنی رو جدی بگیرین..نگی نگفتی)

 

دانشگاه:

ترم های اولیه دانشگاه که عمومی است احتمالا اساتید شما همه پیر خواهند بود

۱- سعی کنید با ۱۰ تا از بچه ها هر ۲ دقیقه یک بار در کلاس را بزنید و وارد شوید و سپس با همون ترتیب ۲ دقیقه یک بار خارج شوید

۲- تیکه کلام های اساتید پای تخته باشد ...آره همون...

۳- سر کلاس فقط به استاد نگاه کنید و وقتی چیزی خواست بگویید داشتین به یه درس دیگه فکر می کردین...

۴- بسته به نوع رشته شما می توانید اذیت کنید مثلا :

در رشته بیولوژی و ... سعی کنید تا اونجایی که میشه اندام انسان یا حیوان تشریح شونده را ببرید و در جیب تک تک دختران بگذارید تا در کلاس با نظم خاصی صدای جیغ شنیده شود

۵- در رشته های خاک و ... حتما برین به استاد بگین که نه شما دارین اشتباه می کنید و اینجوریه ... ( قول می دم روانی شه )

۶- در تمامی اردوهای تحصیلی ( اگه داشته باشین ) سعی کنید که اردو را به اردوی تفریحی برگردان کنید

۷- هر ۴ جلسه ۱ بار برین زمان کلاساتون رو عوض کنید

۸- بعضی اساتید خیلی محترم هستند پس سعی کنید با احترام برای آنها زیرپا بگیرین

...

9- باز هم تاکید می کنم در قبال این شاهکارها هر اتفاقی افتاد پای خودتون...به من چه.

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط الهه

يكي بود يكي نبود.غير از خدا هيچ كس نبود.

 

دختري نازوقشنگ. با موهاي طلايي رنگ.پسري قد بلند و شيطون اما فقير.عاشق هم بودند عشق و دوس داشتن از تو چشاشون برق ميزد.پسرك تو زندگيش يه ساعت داشت كه اونم زنگ ميزد.تو اين دنياي بزرگ فقط هم ديگرو داشتن و بس. عشقشون واميدشون با هم بودن بودو بس.يه روز كه قصد ميكنند نامزد بشن.ميخواستند مثه نامزد های ديگه به هم هديه بدن.چون هديه دادن رسم بوده از قديما.پسرك به جز ساعت چيزي نداشت تو زندگيش.اونم فروخت .شونه خريد واسه مو هاي طلايي رنگ دختره.دخترك هم گفت بند ساعت  پسرك كهنه شده هديه براش يه بند ساعت ميخرم.رفت پيش بزرگ ترين تاجرشهرموهاي نازوقشنگش فروخت به جاش يه بند ساعت خريد دلش گرفت.اما به جاش يه عالمه مهر و محبت خرید دخترك وقتي اومد با چشماي اشكيش بند ساعت رو داد به پسرك.پسره هم وقتي بند رو ديد.شونه اي كه براش گرفته بود.داد به دختره اما ديگه دخترك مويي نداشت كه بخواد شونه كنه نه ديگه ساعتي بود ندي داشته باشه يا كه بخواد زنگ بزنه.يه دفعه اشك تو چشماي هر دو تاشون حلقه زد.بغضشون تركيد.هم ديگرو بقل كردن و تا جايي كه دلشون خواست گريه كردند.گله به زمونه كردن.داد زدن.زار زدن عشقشون رو فرياد زدن.قول دادن به هم تا اخر عمر پاي عشقشون بمونن

******************************************************

چند راه برای جلوگیری از عارضه زن زلیلی

1- درهنگام تولد همسر گرامی برخلاف میل او شمع به تعداد سالهای تولدش یا حتی چندتا بیشتر تهیه کنید

2- قبل از رفتن به ماموریت سیمهای تلفن را دستکاری کنید تا ارتباط تلفن قطع شود تا علاوه بر آزار،چند صد هزار تومونی صرفه جويي اقتصادی به دنبال داشته باشد

3- عکسهای قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صدای بلند بگویید چه اشتباهی کردم ،چی بودم و چی شدم

4- در هنگام سرو شام در حالی که زیر لب با خود زمزمه میکنید، گاهی هم ازرستوران نزدیک منزل تعریف و تمجید کرده و با حسرت به غذای همسرتان خیره شوید

5- در مناسبتهای مختلف که لباس هدیه میدهید سعی کنید رنگی را انتخاب کنید که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگویید دیوانه هم این رنگ را میپسندد

هشدار: تمام توصیه های بالا خطرناک است حتما" قبل از انجام از میزان ظرفیت همسرتان مطلع شویددرغیر اینصورت امکان شکستگی سر و دست یا محرومیت از امکانات رفاهی وجود دارد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط الهه

 

 

در چنين روز خجسته و ميمون و شامپانزه اي همه دارن خودشونو هلاک مي کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اينن که چه جوري پوز همديگرو بزنن و بين فک و فاميل همديگرو ضايع کنن .پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تيريپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهي اين ميزنه پشت اون و اون تو دلش مي گه : مرديکه الاغ ... و گاهي اون مي زنه رو

 شونه اين و اين تو دلش مي گه : مرديکه يابو ...... عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همديگرو محکم گرفتند و بين جمعيت که دارن خودشونو هلاک مي کنن ، آروم آروم تکون مي خورن ( انگاررو ويبرن) گاهي داماد يک آه حسرت بار مي کشه و عروس از خجالت مثل لبو مي شه و گاهي عروس چشماشو خمار مي کنه و داماد قلبش تاپ تاپ مي کنه و مي افته کف پاش .خواننده محترم مجلس هم که افتاده سر زبونش که عروس دومادو ببوس یا لا ، یالا ، یالا ، یالا ، و تا عروس هم با خجالت این کارو نکونه دست بردار نیست .خاله شهين و عمه مهين و زن دايي پري و زن عمو زري و اره و اوره و شمسي کوره ، دارن در مورد آخرين مد لباس و کفش مخ همديگرو مي زنن و گاهي اوقات هم واسه خالي نبودن عريضه طلاهاشونو به رخ هم مي کشن ، عمه مهين:واي چه گرمه ، اين گردنبند الماس هم که 1 کيلو وزنشه ، گردنم داره مي شکنه ، هي به اين اسفندياری گور به گور شده مي گم انقدر واسه تولدم جواهر نگيرا ولي اين مرد حرف حاليش نيست که !!!!!و خاله شهين که حسابي لجش در اومده و حسادتش گل کرده مي گه : وا مهين جون چه جوري با اين شوهر بي سليقه سر مي کني تو ، اين که ديگه گردنبند نيست ، قلادس عزيز دلم ....

: مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گير شده ، در حالي که پيژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هي مي پره وسط مهمونا تا برقصه ، هي نوه نتيجه ها مي يان مي برنش کنار و ميگن :عزيز جون اين حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هي عزيز جون مثل ذرت بو داده مي پره وسط ، تازه به همين حد که قانع نيست ، در حالي که با شدت تمام دنده عقب مي رقصه ، دستاشو مي بره به آسمون و رو به داماد مي گه : ننه گوربونت برم من ، بعد تو اين هاگير واگير به طور ناغافل دستاشو مي زاره دوطرف صورت داماد و هي مي چرخونه اين ور مي چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اينور تف مي ماله ، اون ور تف مي ماله ، بعد دستشو مشت مي کنه و در حالي که با تمام وجود مي کوبه تو سينه خودش به عروس خانم مي گه : ننه کرمت خوابيد؟ بيا اينم شاخ شمشادمون که دو دستي داديمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشي الهي!!! و يه چشم غره مشتي هم به عروس خانم مي ره

مادر بزرگ عروس که خيلي خفن غيرتي شده و خونش به جوش اومده ، يه هزار تومني از تو جورابش در مياره و مثل تارزان مي پره وسط که مثلا"شاباش بده . اول مياد سمت عروس ، عروسو مي گيره بغلش و با گريه و زاري (تيريپ گريه) وسط مهمونا داد ميزنه که : واي خدا، نون و پنير آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنير ارزونيتون دختر نمي ديم بهتون .

خلاصه به همت فک و فاميل زيپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته مي شه . مادر بزرگ بعد از اين حرکات نمايشي و رزمايشي ، هزار تومني رو صدقه سر عروس خانم مي چرخونه و مي زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بيا ، هي بگو من زن مي خوام ، ببين آخر و عاقبتت اينجوري مي شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگي نگفتي ها!!!) داماد هم که جا خورده و پيش رفيقاش و فک و فاميلاش ضايع شده ، واسه اينکه کم نياره و مردونگي به خرج بده ، خم مي شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو مي بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالي که همچنان گريه مي کنه مي گه :ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپرديم به دست تو ، جون تو و جون اون ، واي به حال خودت و جد و آبادته اگه يه مو از سر دخترکمون کم بشه ...و اين بار نيز فک و فاميل با تلاش بي وقفه و با هزار بدبختي مادر بزرگ رو از صحنه خارج ميکنن و مي برن مي شوننش رو صندليش .

تو اين هاگير واگير پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچيکش)مي گرده ولي پيداش نمي کنه ، اين ور و مي گرده ، اون ورو مي گرده ، ولي نه خبري از برادر کوچيکه نيست که نيست، پدر داماد ديگه به ذهنش نمي رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده .بعد از نيم ساعت سر و کله داداش کوچيکه در حالي که کبکش خروس مي خونه پيدا مي شه .صورتش يه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگي بوده لامصب !!!

خواهر عروس بيچاره ديگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تيپ و با حال يه جا نديده بود ، انقدر به اين پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبيده و زده بيرون و بگي نگي يه کوچولو هم قرمز شده . گاهي مي ره تو نخ اين پسره و گاهي به اون يکي راه مي ده . الهي بميرم براش که انقدر سر در گمه !!!

خلاصه ، همه ول معطلن.موقع شام شده ديگه .عروس و داماد بايد برن سر ميز واسه فيلمبرداري . دست همديگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالي که توي يه عالم ديگه هستن مي رن سر ميز .فيلمبردار هم مچلشون مي کنه ......  از اين ور بياييد...... بشقاب برداريد.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتيد ، يکي کافيه .... حالا از اين ور .... حالا بچرخيد ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد يه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم ....عروس خانم لطفا"به جهت حفظ منافع ملي ميهني بانوان ، آبروداري کن

و دهنتو کمتر باز کن ....آهان ...حالا شد....خلاصه عروس داماد تمام امواتشون مي ياد جلوي چشمشون تا يه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا مي شه !!!! همونايي که تا 2 دقيقه پيش اند کلاس بودن و واسه هم کري مي خوندن و پوز همديگرو مي زدن ، تا مي گن بفرمائيد شام ، مثل قوم تاتار حمله مي کنن . مثل نديد بديدا مي ريزن سر ديس غذا ها ، يکي از هولش برنج مي کشه و تالاپ يه قلمبه ژله مي ريزه روش ،

يکي ديگه نمي دونه چيکار کنه و چي برداره ، سالاد و با ظرفش مياره سر ميز خودش و ...... ديگه تا تهش معلومه ديگه...

بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخيش گرفته يهو بي مقدمه مي گه : خوشگلا بايد برقصن، خوشگلا بايد برقصن !!! آقا جمعيته که هجوم مياره وسط (عجب اعتماد به نفسي ، خوش به حالشون ) د برقص . خلاصه ديگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسي به ....(به قول فرزین بستنی!) خوردن افتاده که بريد خونتون بابا ، جون مادرتون بريد ديگه ، هزار تا کار داريم . ولي نه همه تازه گرم شدن

ساعت 3.30بامداد يهو يه نفر از بيرون مثل شصت تير مي پره وسط مجلس و داد مي زنه :کميته ، کميته ، واي واي واي حالا ديدنيه ، همه دنبال سوراخ موش مي گردن ، معلوم نيست کدوم شير پاک خورده اي زنگ زده 110. برادران غيور نيروي انتظامي، با هيبت فراوان وارد مجلس مي شن . آقا ، کراواته که ريخته زمين ، روميزيه که سر خانم هاست .

 برادران نيروي انتظامي در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزيز در خواست مي کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پاي خودشون ، تشريف بيارن و سوار ميني بوس بشن . رو ميني بوس نوشته :

مبداء : عروسي............ ..... مقصد : کلانتري ............ .. " در بستي"

ديگه آخرشم که مي تونيد حدس بزنيد ، مي رن پاسگاه به صرف کله پاچه و يه استراحت کوتاه و ...

 

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط الهه

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . طلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

()()()()()()()()

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

()()()()()()()() 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط الهه
 

متولدين فروردين ماه: دختر يا پسر فرقي نمي كند، شما بايد بدانيد چون در ماه اول سال به دنيا آمده ايد و كنكور ارشد در ماه آخر سال (اسفند) برگزار مي شود، روز امتحان دير از خواب بيدار مي شويد، بعد در ترافيك گير مي كنيد واحتمالاً از كوچه كه رد مي شويد زني با يك سطل آب كف از شما استقبال خواهد كرد (به عبارتي بدرقه) از تمام اين مخاطرات كه بگذريد، جلوي حوزه امتحاني متوجه گم شدن كارت ورود به جلسه تان مي شويد بنابراين توصيه مي شود بيخود دنبال دردسر نرويد و از هرگونه تلاشي براي رسيدن به مقاطع بالاتر دانشگاهي خودداري كنيد!


متولدين ارديبهشت ماه: اول، قدم نورسيده را به مامان و بابا تبريك مي گوييم. تو اگر دختر باشي، اسمت يا نيره است يا حكميه و اگر پسر باشي اسمت يا هوخشتره است يا آريوبرزن (البته گوسفندان اسمهاي ديگري هم دارند)، متولدين اين ماه خيلي بي جنبه اند، آخر لزومي ندارد به بقالي سر كوچه تان پز بدهي كه بعد از يازده سال فوق قبول شده اي، خبر قبولي را احتمالاً در مراسم خاكسپاري يكي از بستگان مي شنوي و چنان قهقه ه اي ميزني كه گوركن با بيل و صاحب عزا با دسته بيل به دنبالتان خواهند دويد.


متولدين خردادماه: همانطور كه از اسم ماه تولدتان پيداست، دچار درس خواندن افراطي از نوع طالباني مي باشيد (همان خرخوان خودمان) دخترهاي خردادي يك روز قبل از كنكور ارشد برايشان خواستگاري پيدا مي شود (آنهم كچل پلاك ليزري نمره قبرس)، پس بهتر است كه دنبال بختشان بروند و فرصت را به پسرهاي خردادي بدهند (كه براي پنجمين بار امتحان مي دهند).


متولدين تيرماه: يك خبر خوش به شما خواهد رسيد. لطفاً جنبه داشته باشيد، هيچ ربطي به كنكور ارشد ندارد چون هنوز دو سه ماهي تا امتحان باقي مانده، احتمالاً خبر دوقلو زاييدن گاو پدربزرگتان مي باشد يا تصويب طرح افزايش وامهاي دانشجويي. فعلاً بهتر است بي خيال فوق شويد. هر وقت گاو پدربزرگتان تخم دو زرده گذاشت، آنوقت در امتحان شركت كنيد. مطمئن باشيد قبول مي شويد.


متولدين مردادماه: داوطلب گرامي ستاره بخت شما در دسترس نمي باشد. لطفاً جهت اطلاع بيشتر با دفتر نشريه يه چيزي بهتر، بخش طالع بيني و فالگيري، تماس بگيريد.


متولدين شهريور: اشتباه نكنيم بايد رشته ي هنر باشيد دختر يا پسر خوبم هيچ گنجي بهتر از يك تيپ عجيب و غريب و هيچ عزتي بالاتر از اينكه موهايت را دم اسبي ببندي، وجود ندارد. ناصحم گفت: ?كه جز تيپ چه هنر داشت هنر؟? گفتم: اي ناصح عاقل هنري بهتر از اين فوق به چه درد مي خورد؟! مهم تيپه، كه آخرشي.


متولدين مهرماه: متولدين مهرماه، يا پسرند يا دختر (البته يك سري موجودات ديگر را هم شامل مي شود، كه مد نظر ما نيستند)، دخترها بعد از گرفتن ليسانس در كارگاههاي قاليبافي مشغول به كار خواهند شد و پسرها اگر پشتكار داشته باشند، به شاطر خوبي تبديل مي شوند. بنابراين خانمها در رشته فرش و آقايان در رشته بسكتبال در امتحان فوق قبول خواهند شد.


متولدين آبان ماه: تو احتمالاً يا ترانه پانزده سال داري و يا سكينه شانزده سال و يا اصغر يازده سال، پس توصيه مي شود كه هر وقت به سن قانوني رسيديد، برويد سراغ اين جور امتحانها، فعلاً شيرتان را بخوريد.


متولدين آذرماه :ای جووونمم..... عجب اختر بختي داريد آذريها! پسرهاي متولد آذر، روز امتحان عاشق مي شوند و شكل خانه هاي سياه پاسخنامه بي شباهت به قلب (نيزه اش فراموش نشود) نخواهد بودالبته نیاز به درس خوندن ندارن چون آذریها خیلی با هوشن واما خانمها شما در دانشگاه هوشنگ آباد سفلي در يك رشته نيمه پاره وقت شبانه با مدرك معادل، تحت نظر دانشگاه پيام نور (البته با گواهي ISO هفت و هشت هزار) قبول خواهيد شد. لابد توقع داريد تحويلتان هم بگيرند. (مواظب خودت باش نابغه!)


متولدين دي ماه: دوست عزيز متأسفانه طالعتان خيلي بد است. شما يا شش سال پشت كنكور مي مانيد يا هشت سال. اگر شش سال پشت كنكور مانديد كه حتماً دوسال ديگر هم خواهيد ماند و سال هشتم قبول مي شويد، ولي روز اعلام نتايج دچار عارضه قبلي (منظور همان قلبي است) خواهيد شد و جان به جان آفرين تسليم خواهيد كرد. با توجه به هزينه زياد كفن و دفن خواهشمنديم روي دست پدر و مادر خرج نيندازيد، ماه همين جوري شما را دكتر قبول داريم!!


متولدين بهمن ماه: متولدين اين ماه بايد قبل از اينكه صبح زود از خواب بيدار شوند، توي رختخواب نرمش سنگين انجام داده، بعد 35 دقيقه خميازه بكشند (كمتر از حد اعتياد) و مجدداً بخوابند. اين كار را تا شب قبل از امتحان به مدت شش ماه انجام دهيد تا روز امتحان بدون استرس، به سئوالات پاسخ دهيد. قبولي شما را آن هم با رتبه تك رقمي تضمين مي كنيم.


متولدين اسفند: عزيز دلم، اسفند، بدترين زمان ممكن براي به دنيا آمدن است، ـ آخه، عزيز من،ماه قحطي بود ـ چون امتحان كارشناسي ارشد در اين ماه برگزار مي شود. پسرهاي متولد اسفند، احتمالاً به واسطه ضعف در رياضی پس از چند ترم آب خنك خوردن در پژوهشكده ي ماهاني به همان مدرك ليسانس راضي مي شوند و دختر خانمها اگر كمتر سريالهاي بيمزه تلويزيون را نگاه كنند، قبولي ارشد جلوي پاي آنهاست، اگر نمي بينند به چشم پزشك مراجعه كنند


 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 توسط الهه
 سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم . همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.  وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386 توسط الهه

لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید

 

 

پیغام گیر حافظ: رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور! تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور! بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!

 

پیغام گیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی: نمی باشم امروز اندر سرای که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتاب پیغام گیر خیام: این چرخ فلک عمر مرا داد به باد ممنون توام که کرده ای از من یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

 

پیغام گیر منوچهری: از شرم به رنگ باده باشد رویم در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت زان پیش که همچو برف گردد رویم!

 

پیغام گیر مولانا: بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر: تلیفون کرده ای جانم فدایت! الهی مو به قوربون صدایت! چو از صحرا بیایم نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت!

 

پیغام گیر نیما : چون صداهایی که می آید شباهنگام از جنگل از شغالی دور گر شنیدی بوق بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم در فضایی عاری از تزویر ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه پاسخی گیرد ز من از دره های یوش.

 

پیغام گیر شاملو : بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت سنگواره ای از دستان آدمی تا آتشی و چرخی که آفرید تا کلید واژه ای از دور شنوا در آن با من سخن بگو که با همان جوابی گویمت آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه : ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

پیغام گیر فروغ : نیستم.. نیستم.. اما می آیم.. می آیم ..می آیم با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند سلامی دوباره خواهم داد ......

 



نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386 توسط الهه

 

معاون طرح و برنامه و هماهنگی دستگاه ها سازمان ملی جوانان گفت: « تکلیف دستگاه

 

ها در مورد اوقات فراغت جوانان اعلام شد» . وی برای مثال افزود: «سازمان صدا و سیما دو

 

تکلیف دارد. اول اینکه برنامه های رسانه ای اوقات فراغت را تولید کند و دوم اینکه در

 

خصوص اوقات فراغت فرهنگ سازی و پوشش مناسب تبلیغاتی و خبری دهد».

 

ما هم در وبلاگ نتوانستیم ساکت بنشینیم و آمدیم تکلیف دیگر سازمان های کشور را هم

 

اعلام کنیم!

 

تکلیف وزارت ارتباطات : کشف سایت های فیلتر نشده و معرفی آنها به جوانان علاقمند به

 

اینترنت!

 

تکلیف وزارت ارشاد : عذر خواهی از جوانان به علت انتشار آلبوم های موسیقی مجوز دار و

 

فیلم های روی پرده ای که آنها را متالم نموده!

 

تکلیف سازمان تربیت بدنی: از سازمان مذکور انتظاری نیست!

 

تکلیف سازمان گردشگری: مشخص کردن نقاطی از کشور که دسته جمعی و با صرف

 

سوخت کمتر می شود رفت آنجا و صفا کرد. منظورمان همان سازماندهی تورهای

 

مسافرتی است.

 

تکلیف سازمان نظام پزشکی: دایر کردن بیمارستان های تو راهی در نقاط حادثه خیز جاده ها.

 

تکلیف وزارت راه و ترابری: نشان دادن جای نقاط حادثه خیز جاده ها به سازمان نظام

پزشکی

 

تکلیف وزارت بهداشت : دایر کردن توالت های تو راهی در راستای امید به کاهش سرعت

اتومبیل ها.

 

تکلیف سازمان ملی جوانان: کمک به ما برای مشخص کردن تکلیف دیگر سازمان ها!

 

ارسالی از دم باریک عزیز

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چشم انتظار...

 

"جني" دختر جوان 21ساله اي بود اما زيبا نبود و زشت هم نبود البته در مقايسه با "سورن"كه جزو دختران زيباي دانشكده بود هيچ كس به اونگاه نمي كرد و جمي هم به كسي توجه نداشت جز به "استيو مورن" خوش قيافه ترين پسر دانشگاه."جني" كه چند روزي بود متوجه نگاه هاي استيو به خودش شده بود از اينكه به زودي به آرزويش مي رسد خوشحال بود.آن روز به همين دليل توي كافي شاپ دانشكده نشسته و منتظر بود تا "استيو" بيايد و او حرف دلش را بزند و در همين افكار بود كه ديد "استيو"مثل هر روز از دور او را نگاه مي كند "جني" براي آنكه به او جرئت بدهد تبسمي تحويلش داد و همين تبسم كافي بود تا استيو انگيزه پيدا كند و جلو بيايد "جني" كه از خوشحالي پر در آورده بود يكي دو بار تصميم گرفت به استقبالش برود اما خوب شد كه نرفت زيرا استيو به او كه رسيد با لحني مودب گفت:

ببخشيد جني ميشه ازت خواهش كنم كه اين نامه ي منو به دست"سورن" برسوني چون خودم خجالت مي كشم.

"جني" احساس كرد كه نفسش بند آمده.

 

داستان کوتاه

 

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

 

داستان کوتاه

 

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته...

 

اینم یه داستان کوتاه دیگه

 

 

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

اینم یکی دیگه

 

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

 

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

 

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

 

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط الهه


سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت

بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :


یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود

 اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است


و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد

را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح

به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :

ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .


اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا

psychopath هستید .


یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این

 نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .


نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.


بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .


سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سخنان افراد مشهور درباره مردان

از هر هزار مرد یکی یکی رهبر مردهای دیگر می شود. بقیه همه دنباله رو زنها هستند.
Harry Stanley

مردها به سه دسته تقسیم می شوند : خوش قیافه ها ، باهوشها و اکثریت.
F. G. Benson

دوست دارم مردها مردانه رفتار کنند، محکم و کودکانه.
Francoise Sagan

بیشتر مردها دو آرزوی بزرگ دارند. اول داشتن خانه و دوم داشتن ماشین برای فرار از خانه.
W. G. Comer

من دیگر به نومید کننده ترین نقطه ی زندگی ام رسیده ام. حالا زنم به من اعتماد می کند.
James Kayakos

می دانید چرا هرگز ازدواج نکرده ام؟ چون سه حیوان خانگی در منزل دارم که به اتفاق کار

شوهرم را برایم انجام می دهند: سگی دارم که صبحها غُرغُر می کند. طوطی یی که

عصرها یکریز بد و بیراه می گوید و گربه ای که شبها دیر به خانه می آید.
Marie Corelii

باستان شناس بهترین شوهری است که زنها می توانند داشته باشند، چون هر چه سن

 شان بالا می رود علاقه شوهرشان به آنها بیشتر می شود.
Agatha Christie

بزرگترین معما برای مرد متأهل این است که آدم مجرد با پولش چه می کند.
Alan King

به شغلهایی که مردها با طیب خاطر به زنها واگذار می کنند با سوءظن نگاه کنید.
Jill Tweedie

از تجربه ی شخصی ام به این شعار رسیده ام : از مردهای گُل به دست بر حذر باشید!
Muriel Spark

زن خطرناک وجود ندارد مردها خودشان آسیب پذیرند.
B. D. Bunyan

بسیارند مردهایی که موفقیت خود را مدیون زن اولشان هستند و زن دومشان را مدیون موفقیت خود.
Jim Backus

بهترین راه برای فراموش نکردن روز تولد خانمتان این است که یک بار فراموشش کنید.
Joseph E. Cossman

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط الهه

1- خرخونها:

موجوداتي شبه انسان ، از نظر اين گروه زندگي يعني کنکور، کنکور يعني زندگي. شک

 

ندارم آنها يکسال تمام است که خود را در آينه نديده اند. در طي اين يکسال حرفي جز در

 

مورد درس و تست و کنکور ازدهن آنها خارج نشده، آنها يکسال تمام است که در حال زدن

 

 خر بدبخت هستند و حتي در اين دقايق آخرنيز دست بردار نبودند. آنها در اين يک سال

 

شايد فقط يکي دو شب، شش ساعت خوابيده باشند به اين اميد که بعد از قبولي در

 

دانشگاه يکي دو هفته‌اي فقط بخوابند. من به اين دسته پيشنهاد ميکنم ازهمين الان بروند

 

و با خيال راحت بخوابند و هيچ خودش را ناراحت نکند زيرا که رتبه‌هايشان از هم اکنون


فروخته شده است .



2-درس خونها:

انسانهايي که در طي اين يکسال هم درسشان را خوانده‌اند هم خودشان را در آينه

 

 ديده‌اند، هم سريالهاي آموزنده‌ي صدا و سيما را تماشا کرده‌اند و فيض برده‌اند، هم با

 

دوست پسر يا دوست دخترخود... (از ذکر ساير موارد به دليل مسائل امنيتي معذورم)



3- بي خيالها:

گروهي هستند که اکثر آنها تحت تاثير ترانه‌ي «خيالي نيست» قرار گرفته‌اند و در طي اين

 

يکسال کلاًبي‌خيال کنکور و درس و مدرسه شده اند. آنان بسيار باهوشتر از دو دسته‌ي اول

 

هستند زيرا مي‌دانندسؤالات کنکور شب امتحان به دستشان ميرسد ، پس چه نيازي به

 

زحمت کشيدن است.اين گروه يک سال تمام خوردند و خوابيدند و آن شب زنده‌داريهاي گروه

 

اول را تحمل نکرده اند و فقط يک شب پا به پاي دسته‌ي اول بيدار مي‌مانند (براي خواندن

 

 سؤالات کنکور ). اين دسته به احتمال 99 درصد به دانشگاه راه پيدا ميکنند. (اون يک درصد

 

را هم محض خنگ بودن طرف گفتم ).

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

روشهاي لذت بردن از زندگي ( براي کساني که از هيچ چيز لذت نمي برند)

 

 

مقدار زيادي مايعات بنوشيد بطوري که بعد از چند ساعت مثانه شما به حد انفجار برسد.بعد سعي کنيد در حدود يک ساعت خود را در چنين وضعي قرار دهيد.وقتي طاقت شما تمام شد به دستشويي برويد و مفصل ادرار نماييد، در چنين حالتي مي توانيد براي چند لحظه از زندگي خود لذت فراواني ببريد.


مقدار بسيار زيادی اتانول + آب ميل کنيد و در کنار آن مقدار زيادي سيگار ، قليان و از اين قبيل مصرف کنيد. آنقدر به اين کار ادامه دهيد تا بيهوش شويد. بعد از چند ساعت بيدار خواهيد شد در حالي که دچار سردرد شديد و حالت تهوع شده ايد.سعي کنيد به کمک چيزي مانند نوشيدن قهوه تلخ استفراغ کنيد شايد مجبور شويد اين کار را تکرار کنيد تا سر درد و حالت تهوع شما قطع گردد  بعد از مدتي احساس آرامش بسيار مطبوعي به شما دست خواهد داد که با خواب عميق و شيريني همراه است.مي توانيد در اين حالت از زندگي خود لذت ببريد.


  در ساعات پر ترافيک سوار اتوموبيل خود شده و از خانه خارج شويد. به يکي از معابر پر ترافيک شهر برويد و خود را چند ساعت در ترافيک مشغول کنيد بطوريکه دچار خستگي مفرط ، سردرد ،کمر درد, پا درد... گرديد در اين حالت تصميم بگيريد که به خانه بازگرديد،در راه باز هم دچار ترافيک مي شويد و هر لحظه آرزو مي کنيد که سريعتر به منزل برسيد.وقتي به خانه برگشتيد مي توانيد در حالتي ريلکس نشسته و با  هر چيزي مانند نوشيدن چاي, تماشاي تلوزيون يا گوش دادن به يک موسيقي ملايم، از زندگي خود لذت ببريد. 


  يک شب سرد زمستاني از خانه خارج شويد آنقدر صبر کنيد تا خواب به سراغتان بيايد، به خانه برنگرديد،به سمت پارکي برويد و سعي کنيد بر روي نيمکتي بخوابيد. از دستان  خود  بالشتي بسازيد و از سرما بلرزيد.وقتي احساس کرديد ادامه اين کار شما را به کشتن خواهد داد به منزل برگرديد و در تختخواب خود بياراميد و از زندگي لذت ببريد.

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط الهه

 

 

 

يا ايها المعشوق،بعد از السلام و الاحوال پرسي انا اميدوارم که مزاجک عين الصحت و

 

السلامت بوده باشد.و اگرانت از احوال انا خواسته باشي لا ملال لنا سواي فراقک،که ان

 

هم انشاالله تعالي في همين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننا. باري يا ايها العزيز انا في آتش

 

 العشق کمثل الماهيتابه ميسوزم! و جلزوولزنا در آمده.في کل شبها که انا سرم را علي

 

 المتکا ميگذارم،اشکنا کمثل الرودخانه جاريهً علي البستر و آه سوزانني بسوي آسمان

 

صعودن! الهي انا قربان انت بروم. انا قسم ميخورم بجانني و بجانک که في کل شبها ابداً

 

خواب في چشماننا لا داخلون و اغلب الي صبح بيدارون و گريه زارون في هجرک. انا قربان

 

چشم و ابرويت بروم و جان ناقابل الحقير فداي بدن ابيضت بشود! بخدا رنگم من هجرانک

 

 کمثل الزردچوبه اصفر شده و قلبنا کمثل الآلبالو احمر گرديده.

 

 آه...آه يا ويلنا که هر نصفه شب بيادکم يوقوقو! مي کنم و هر چه نامه جات العاشقانه

 

بسوي انت ارسالون هيچ لا جوابون گويا انا ا آدم لا حسابون!!!

 

به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا في فراقک مجروح و لباب قلبنا بر روي انت

 

مفتوح! انا نمي دانم که چرا از من فرارون! در صوتي که انا من العشقک بيقرارون گويا لارحم

 

 في قلبک!!! انا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثيره. با تمام

 

اين احوال حاضرم حلقه العبوديت و الچاکري ترا في الگوشم آويزاننا! رحم...ارحم! يعني رحم

 

کن نگذار من(men) جفائک خودم را با اربع نخود ترياک يقتلون!!! انا ديگر طاقت الفراغ ندارم

 

 و به وصالک مشتاقون ولي خداوند به قدر مثقال ذره وفا في وجودک لا آفريده!!!

 

انا تا ثلاث ماه ديگر مرتباً في هر هفته واحد نامه العاشقانه براي انت مينويسم! تا بحال زارنا

 

متفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلم لايرسون آنقدر اشکنامن الچشمنا سرازيرون تا جان

 

آفرين تسليمون!!!

 

 

آنکه من الفراقک زرداً و لاغرون

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط الهه

 

ای دانشجو!!
به گوش باش که چونان که هنگامه امتحانات پایان ترم فرا همی رسد نکات زیر به خاطر بسپار که به پاس همه درس ها نائل شوی.


1- زین پس تا آخرین روز امتحانات خواب بر تو حرام باد.


2- تلوزیون را ولو این که باغ مظفری بل زیر تیغی پخش کناد بیخیال همی شو که وقت بس ناجوان مردانه تنگ است.


3- دیر بخواب و زود خیز


4- شبکه گسترده جهانی را تعطیل کن ولو به سبب 360 آپ همی کردن


5- پارک و سینما و کافی شاپ خوردن تا آخرین روز امتحانات مکروه گردد


6- کتاب فقط کتاب درسی و فیلم تنها فیلم درسی(با توجه به این که در ایام امتحانات همگی عجیب به سمت مطالعه غیر درسی گرایش داریم)


7- موبایل بازی اعم از اس ام اس و بلو توث و ارسال صور قبیحه و نوای قبیحه همگی موجب ابطال وقت است


8- حمام کردن بیش از نیم ساعت و یک بار اصلاحیدن صورت در هفته حرام است


9- صله ارحام ولو ختنه سوران پسر دایی باشد یا عروسی شوهر دختر عمه ی همسایه ناتنی بر تو واجب نمی باشد.نرو...


10- پاچه خواری استاد را از خاطر مبر که اوجب واجبات است و بسی تو را در پاسیدن درس همی یاری کناد

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 توسط الهه

 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش : وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط الهه

مادرهاي هفت خط

 

 

مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا

 

متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر

 

نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود

 

و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : "

 

من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم

 

اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از

 

 اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود

 

هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل

 

 خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي

 

گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به

 

تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود

 

 : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي

 

خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا

 

الان قندان را پيدا کرده بود.

............................................................................................................

 

يک مورچه اي بود در ولايت غربت که روزهامي رفت به صحرا و گندم و جو جمع مي کرد

 

براي زمستان. يک روز که رفته بود براي جمعکردن غله، يک دانه گندم پيدا کرد و به نيش کشيد

 

 و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزيد و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و

 

با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ايباد تو چقدر زور داري» باد گفت : « پدر آمرزيده، من اگر

 

 زور داشتم که برج هاي بالايشهر، راهم را سد نمي کردند». مورچه گفت : «اي برج هاي بالاي

 

شهر، شماها چقدر داريد.»

 

برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتيم که نيازي به مجوز شهردار نداشتيم.» مورچه

 

گفت:« اي شهردار تو چقدر زور داري.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاييه

 

مرا دستگير نمي کرد.» مورچه گفت:« اي قوه قضاييه تو چقدر زور داري.» قوه قضاييه

 

گفت:« من اگر زور داشتم بعضي جرايد از من انتقاد نمي کردند.» مورچه گفت:« اي جرايد

شما چقدر زور داريد.» جرايد گفتند:« اگر ما زور داشتيم که کاغذمان گير وزارت ارشاد

 

نبود.» مورچه گفت: «اي وزير ارشاد تو چقدر زور داري.» وزير ارشاد گفت:« اگر من زور

 

داشتم که محتاج راي اعتماد نمايندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « اي نمايندگان شماها چقدر

 

زور داريد.» نمايندگان گفتند:« ما اگر زور داشتيم که نيازمند راي مردم نبوديم.» مورچه گفت:

 

«اي مردم شما چقدر زور داريد.» مردم گفتند:« ما اگر زور داشتيم بقال به ما جنس نسيه نمي

 

داد.» بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست هاي مرا نمي ترشاند » مورچه گفت:«اي

 

آفتاب تو چقدر زور داري» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمي گفت که تو در نيا

 

من در آمدم» مورچه گفت:« اي دختر کدخدا تو چقدر زور داري» دختر کدخدا گفت:« من اگه

 

زور داشتم که زن کشاورز نمي شدم» مورچه گفت:« اي کشاورز تو چقدر زور داري» کشاورز

 

 گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هايم را توي انبار قايم نمي کردم»

 

مورچه يک کمي رفت توي فکر. بعد نگاهي به بازوهايش کرد،سينه اش را داد جلو و رفت به

 

مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و

 

برد به لانه اش!

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 توسط الهه

 


با توجه به اینکه درآمد نفت برای کشوری که این همه خرجهای پر هزینه می کند، کافی نیست،

 

مجلس پیشنهاد کرد که طرح مقابله با بدحجابی به صورت نقدی اجرا شود. در همین راستا موارد زیر از

 

 هفته آینده باید اجرا شود وگرنه دهان همه مان سرویس می شود:

 
روسری نازک و بدن نما، هر متر 15 هزارتومان


روسری کوتاه و زیر نیم متر، سرجمع 20 هزارتومان


روسری سوراخ دار بافتنی، برحسب گشاد بودن سوراخ، از 12 تا 25 هزارتومان


شلوار کوتاه گشاد، 5 هزارتومان


شلوار کوتاه تنگ چسبیده، بر حسب میزان تورم محل مذکور، از 20 تا 35 هزارتومان


شلوار کوتاه تنگ فاق کوتاه، برحسب میزان تورم محل مذکور، از 25 تا 40 هزارتومان

 
مانتوی کوتاه با دکمه باز کلفت جنس گلیم یا جاحیم، از 2 تا 5 هزارتومان


مانتوی کوتاه تنگ نازک، برحسب اندازه دورکمر و باسن، از 15 تا 30 هزارتومان

 
پیراهن داداشش که جای مانتو پوشیده باشد و تنگ باشد، از 20 تا 40 هزارتومان


چادر عربی با آرایش و عشوه، بر حسب میزان آرایش و عشوه، بین 10 تا 30 هزارتومان
 

چادر نازک، برحسب لباسی که زیرش پوشیده باشند، بین 20 تا 30 هزارتومان


آرایش غلیظ با رژ لب قرمز، کرم پودر، زیرابرو رنگی، با اکلیل اضافی، بین 25 تا 60 هزارتومان.


آرایش غلیظ با ابرونخی، برحسب اینکه ابرو چند میلیمتر باشد، بیت 40 تا 70 هزارتومان.


ابروتاتو، بطور کلی یکجا محاسبه شده، بین 25 تا 45 هزارتومان

 
لب زنبوری با حط دور لب و رژ لب براق، 40 تا 50 هزارتومان اضافه بر جریمه.


پیراهن نازک برای مردان، بر حسب نوع هیکل و طرز راه رفتن، بین 15 تا 25 هزار تومان


شلوار فاق کوتاه سه دکمه و پنج دکمه( بر حسب ویو و دید شورت)، بین 25 تا 40 هزارتومان

 
کاکل با کلیپس بر حسب میزان خلافی ارتفاع از کف سر، سانتی 3 هزارتومان.

 
مدل تیفوسی با لب سیاه بطور کلی 20 تا 30 هزارتومان


مدل مو تیغی با تیپ متال و پشت پلک سبز و زیر ابرو برداشته و لنز اضافه، خداتومن


اداره تشخیص هویت آبجی ناجا( واحد آرایش بدحجابان جریمه یی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی

 

 ایران) اعلام کرد، در صورت مراجعه مردانی که قصد ازدواج داشته باشند، گواهی عدم خلافی صادر

 

می کند.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 توسط الهه

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده میكنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نميدهيم،غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

 

.......................................................................

 

 

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

 

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد

 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

 

فروشنده گفت: من هنرمندم .قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

 

.....................................................

 

پيله ابريشم : روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم

..........................................

بازسازي دنيا!

 

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

 

بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟

 

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

 

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

 

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

 

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

 

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط الهه

زنجير عشق

 

 

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد

 

که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا

 

متوقف شود.اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

 

زن گفت صدها ماشين ازجلوي من ردشدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست

 

.وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن

 

پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

 

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي

 

بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو

 

واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.نگذار زنجير عشق به

 

تو ختم بشه!"

 

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده

 

ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت

 

ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

 

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

 

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر

روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي

 

خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

 

در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين

 

شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک

 

کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.

 

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

 

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت

 

زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

 

 

......................................................................................

 

 

حكايتی از پائولوكوئيلو

 

 

 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم

 

ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير

 

بار مشقات نمي كند

 

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

 

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را

 

بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

 

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري

 

را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

 

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،

 

سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها

 

بودند.

 

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

 

ارسالی از مستر

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 توسط الهه

 جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم  بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟

.....................................................



نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 توسط الهه

 

 

 

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسي هستيد که هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب هاي زير را با اندکي قيافه موجّه بيان کنيد

 

اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير کرده و شما ان را باند پيچي کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : "موقع تکان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش

 

 

اگر صورت شما بر اثر جوشکاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : از اسکي آخر هفته نمي تونم بگذرم

 

 

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم

 

 

اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : ديشب با قهوه جوش اينجوري شد

 

 

اگر بر اثر ضربه ي چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : "به سيم گيتارم گير کرده

 

 

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد

 

 

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: "که خواهرتان از هلند شکلات زيادي اورده است

 

 

اگر ميني بوس شما در جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : "الکي مي گن زانتيا ايربگ داره

 

 

اگر کف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:"حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد

 

 

اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:"بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون کشيدم

 

 

اىىىىى خاك !! ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 توسط الهه

ابلهانه ترين سوالات كاربران !!

 

شركت بريتيش تله كام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را كه كاربران كامپيوتري يا اينترنتي اين شركت ارتباطي ازمشاوران آنها پرسيده اند منتشر كرد.

به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است كه حتي خود سوال كنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف كرده اند.

 

ليست احمقانه ترين سوالات IT كه از مشاوران شركت BT انگلستانپرسيده شده به شرح زير است:

 

 

1- كاربر: كامپيوتر مي گويد هر كليدي را (any keys) فشار دهيد اما من نمي توانم دكمه any را روي كي بوردم پيدا كنم.

 

2- كاربر: من نمي توانم كانال هاي تلويزيون را با مونيتورم عوض كنم.

 

3- كاربر: من با يك نفر در اينترنت آشنا شدم مي توانيد شماره تلفن او را براي من پيدا كنيد.

 

4- كاربر: اينترنت من كار نمي كند؟

مشاور: مودم را وصل كرده ايد ، همه سيم هاي كامپيوتر را چك كرده ايد؟

كاربر: نه الان فقط مانيتور جلوي من است هنوز كامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام!

 

5- كاربر: پسر 14 ساله من براي كامپيوتر رمز گذاشته و حالا من نمي توانم وارد آن شوم.

مشاور: رمز آن را فراموش كرده؟

كاربر: نه آن را به من نمي گويد چون با من لج كرده

 

6- مشاور: لطفا روي ماي كامپيوتر (كامپيوتر من) كليك كنيد.

كاربر: من فقط كامپيوتر خودم را دارم كامپيوتر شما پيش من نيست.

 

7- مشاور: مشكل شما به خاطر نرم افزار اسپاي ويري است كه روي دستگاهتان نصب شده(اسپاي در انگليسي به معني جاسوس است)

كاربر: اسپاي!؟ ببينم يعني او مي تواند از داخل موانيتور وقتي لباس عوض ميكنم من راببيند؟

 

8- كابر: نمي تونم ديسکتم رو دربيارم

مشاور: دکمه رو فشار بدين

كاربر : فشار دادم ولي در نمي ايد

مشاور: دكمه به راحتي تو مي رود؟

كابر: بله ؛ اما نه ، ببخشيد من هنوز ديسكت را تو درايو نگذاشته ام ، هنوز روي ميزمه.

 

9- كاربر: ماوس پد من سيم ندارد!

مشاور: من فكر كنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نيست سيمي داشته باشد.

كاربر: پس چگونه مي تواند ماوس را پيدا كند؟ يعني وايرلس است؟

 

..............................................................................

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

...............................................

ارسالی:از محسن(مستر)



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط الهه

 طنز نوشته اي در مورد فرار شهرام جزائري...جالبه.بخونيد

 

از آنجا كه شهرام جزايري هم آدم بود و هم مهم، و از آنجا كه فرار يك آدم مهم، يك اتفاق مهم است، و باز هم از آنجا كه يك اتفاق مهم مي تواند يك سوژه مناسب براي تهيه يك فيلم باشد، پيش بيني مي شود در آينده اي نه چندان دور فيلم هايي با موضوعيت «فرار شهرام جزايري عرب» با شرح هايي مشابه زير ساخته شود.

 

1- نسخه افغاني:

 

ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!

سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!

سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!

سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه ...

سرباز اولي: اِ شهرام كو؟

سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.

 

 

 

2- نسخه فارسي:

 

ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟

سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!

ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!

سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟

( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)

سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!

سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!

 

 

3- نسخه هندي: