تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها
طنـــــــــــــــــــــــــزیم خانواده

..................***.................

هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟

چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟

یــه  ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه

همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه

بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ

وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ

خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی

بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی

نگـــــــــــو درستش میکنـم ســــه روزه

خـــــــــرابتـــرم میشـه دلت میســــوزه

زنت اگــــــه مثـل خـــودت نبــــــاشـــه

دو روز دیگه تـو خــــونه ی بــــابــــاشه

چـــرا میــخـوای رزوه شــو تغیــیر بـدی

نیـــومـــده بـــــه طفلـکی گیـــــر بـدی

چــــرا میخــوای نوششو نیشش کنی؟

مُهره ی نمــــره پنجـــو شیشش کنی؟

تو که خودت ســایـزتــــو داری از پـیش

برو پی مُهــــره ی نمـــــره ی شیــش

این کــــــــه میگم نمـــــره ی اخلاقـیه

بقیـــــه ی چیزا هنـــــــوز بـــــــــاقـیـه

همّه چی مون از روی خـود خــــواهیـه

تصــــــوّ راتمـــون همـش   وا هیـــــــه

از ته شـــوش بگیر برو تـــــــا جــــردن

 دروغ شــــــده عینهــــو آب خـــــوردن

رفیقمون تـــوی پی . اچ . دی  گیـــــره

میخـواد بــره  دی . اچ . پی  ام بگیــره  > d.h.p = دختر حاجی پولدار

یارو خودش هر کاری خـواسته  کــرده

دنبـــال دختــــــر نجیب می گـــــــرده

میخواد مث هلـــــو رسیـده بـــــــاشه

آفتـــــاب و مهتاب ام ندیـده بـــــــاشه

درسته میدون مـــــــانـــــــــورش کمه

امـــــــــــــــا اونم مثــــل خــودت آدمه

شــایـد اونم کسی رو دیده بـــــــاشه

یکی دو بــــار دلش تپیــده بــــــاشــه

این چیــــــــزا بیــن آدمــــــــا ذاتـیـــه

اون کــــه اینــــارو نداره قــــــــــاطیـه

اینجا " تی "دو نقطه مون "طــا"شـده

قــافیه مـون یه خورده " اکفــا " شده

یـه مــــو قه هـایی بـــا یــه ذرّه دقت

نقــــطه ی ضعفت میشه عین قــوّت

به خـاطـر یــه "طـــــــا " نمیگـزم لب

دوبــــــاره  مـیـرم  سـر اصل  مطلـب

دختــر  بیچـاره  کــه  شکل مـــاهــه

چیکــار کنـه کـه قلب تـو  سیـــاهـه؟

خـدا بـه اون هـر چی  قشنگی  داده

از نظــر تــــو  مــــایــه ی  فســــاده

بهش میگی از تـو خـونـه  جُم  نـخور

هــر چی بگـه  میگی  صـداتــو  بـبُر

تو خـونه اخم و  فُحش و  دادو بیــداد

تـــوی خیـابونم کـه  گشت  ارشـــاد

-------------------------------------

بـاید بری  کُلاتــــــو  قــــاضی کنی

یـه خورده  تمـرین ریــــــاضی کنی

دلت میخواد  تــــو هـر دقیـقه و رُب

هر چی میگی  اونم فقـط بگه خُب

امّا  مهمّه  خُب چـه جـــوری باشه

از ته دل بــاشه  یــا زوری  بـــاشه

خُبای کوتاه و  کشــــــــیده  داریـم

خُبای بی حال و  لهیـــــــده دارـیم

فـرق اینــــا  زمین تــا  آسمــــونـه

آدم بـــــاید  ایــن چیـزارو  بدونــــه

مثل دوتــــا ردیـف  تــوی  مثـنــوی

یه خُب باید بگی  یه خُب  بشنـوی

یه بیت خوب ، با دوتـا خُب قشنگه

یکی خُبش کـم بشه کار می لنگه

----------------------------------

تــــا پســــرا بهم نگفتن چـــــرا

یه خورده هم برم سر دختـــــرا

------------------------------

بعد چهــــار ســـــال پشت کنـکـور

قبول شدی یه جــــای دور بــــا زور

آخر سر گــــرفتی بـــــا هـنّ و هن

لیســـــــانــس درّه تپّـــه از رودهـن

نشستی خــونـه گل لگد می کنی

خـواستـگارای خــوبــو رد می کنی 

به خـــــــاطر اینکـه لیسـانس داری

بی خـودو بی جهت کلاس میذاری

چرا باید تو کـه لیسانسه مــــونی؟

از رو کتــاب متنـو غلـــــط بخـونی؟

یه نکته هم بگم که یـــــــادت نـره

لیسانس خوبه ، ولی سـواد بهتره

میگی فلانی کــه بـابــاش وزیــــره

روزی هزار دفـعه بـرات می میـــره

برای ســـرکــار که بـابــات عـوامـه

فکـرای اینـجوری خیــال خـــــامــه

آخه بابــا اونکه بـــابـــاش وزیــــره

مگه خُـله بیـــــاد تـــــــورو بگیــره

هرجـــا میری کلّی طلا بــاهـــاتـه

تمـــوم دغدغت النگـــــوهـــاتــــه

تــــــوی طــلا فــــروشیـا پلاسی

بــه این میگن آخــــر بی کلاسی

میخوای مث عروس قصّه ها شی

کلّ نداشته هــاتـو داشته بـاشی

هزار امیــــد و آرزو بــاهــــاتــــــه

اینــا امید نیست، عُقده هـــــاتــه

شوهر بیچاره کـه کـــــــارمنــــده

چـه میدونه قیمت بنــــــز چـنــده

فـرشای شوهرت کــه زیر پـــاتـه

بعض گلیم پـــــاره ی بـــابـــــاتـه

صبر اونم یـه دفعـه ای سر میــاد

صدای آژیـــــــــر خطـر در میـــاد

وقتی ببــینه زندگیش سیـــاهــه

چاره ی کـــــار توی دادگــــاهــه



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط محسن

هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشمهايت ( ضرب المثل)
مردي كه به خاطر پول زن ميگيرد، به نوكري مي رود. ( چيني)
لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. ( يوناني)
زن عاقل با داماد بي پول خوب ميسازد ( انگليسي)
داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. ( لهستاني)
دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح ميدهد( ايتاليايي)
داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي ( فرانسوي)
درباره مادر عروس تحقيق كن 0 آذربايجاني)
براي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني( چيني)
اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در درست بگير ( اسپانيايي)
اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار( تركي)
ازدواج مقدس ترين قرارداد ها محسوب ميشود( ماري آمپر)
ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. ( سقراط)
ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود با زني ازدواج كنيد كه اگر مرد بود، بهترين دوست شما مي شد. ( بردون)
با همسر خود يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلا نخواندي.( سوني اسمارت)
براي يك زندگي سعادتمندانه ، مرد بايد كر باشد و زن لال ( سروانتس)
تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند.(اسمايلز)
پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آن ها را ببنديد. (فرانكلين)
خانه بدون زن ، گورستان است. ( بالزاك)
تنها علاج عشق، ازدواج است. ( آرت بوخوالد)
ازدواج عبارت است از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي، سه سال جنگ و سي سال تحمل. (تن)
عشق سپيده دم ازدواج است . ازدواج شامگاه عشق ( بالزاك)
مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق مي شوند با آن ها ازدواج كنند.( بن بيكر)
با ازدواج مرد روي گذشته اش خط ميكشد و زن روي آينده اش ( سينكالويس)
خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست ميايد( پاستور)
ازدواج كنيد، به هر وسيله ي كه مي توانيد، زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شديد فيلسوف بزرگي مي شويد( سقراط)
قبل از رفتن به جنگ يكي دوبار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن ( لهستاني)
مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن ( شارل بودلر)
دوام ازدواج يك قسمت روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا ( اسكاتلندي)
اصل و نصب مرد وقتي مشخص ميشود كه آن ها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا ميكنند.( شاو)
ازدواج همیشه به عشق پایان می دهد ( ناپلئون)
آیا ازدواج هميشه به عشق پايان ميدهد 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط محسن

دو فرشته مسافردرمنزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تاشب را درآنجا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید واوگفت : “چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت بااین حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال توگذاشتی گاوشان بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد:”چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش راباکسی شریک شود من سوراخ رابستم ومهرکردم تادستش به طلاها نرسد
شب گذشته که دررختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
هنگامی که اوضاع ظاهرا بروفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش رانفهمید.

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط محسن

عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره…

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط محسن

سلام نمیخواستم به این زودی مطلب جدید و بزارم ولی این داستان که از طرف مریم جون به دستم رسید

ارزشش رو داشت.

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي

محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او

بدهد.

وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند،

كودكانش هم بي غذا مانده اند.

فروشنده به او بي اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش

كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي

دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن

دو را مي شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي خواهد

خريد او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي دهم!
-

فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش

هر چه خواستي ببر !

زن لحظه اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد

و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نمي شد اما از سرناباوري، به گذاشتن

كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه ها با هم برابر شدند.

در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت

تا ببيند روي آن چه نوشته است.

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه

نوشته بود:

اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.

فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و

مبهوت نشست.

زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

فقط خداست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط محسن

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست وحسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي رادر رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام . وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است.برای شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تامحيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکرشدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايدظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.

دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب رامرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!

کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم بزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهدشد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم..

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز راکثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.

چهارشنبه: ديگر آب ميوه نميخوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهدشد!!

پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فرداصبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.

پسرم همه جا راکثيف کرده . کلي دعوايش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جاروبزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!

امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايدميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.

براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي ظرفش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جورکردن و ميز چيدن هم نميخواهد!

امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه هارا شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!

توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!

يک کشف جديدديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چوندر يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشمو موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم،خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي راغذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب رادر يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکرکرده بود؟

درست یا غلط بودن این مطلب به عهده شما ایرنجنرالی ها.

ولی من تجربه ای مشابه این ماجرا رو دارم تازه من باید امورات 4 نفر رو ردیف میکردم که آخرش وقتی مادرم به خونه برگشت و به خواهر کوچولوم گفت که حتما این چند روزه گشنه موندی خواهرم گفت نه اگه میخوای دوباره برو مشهد داداش محسن هست دیگه.....

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط محسن

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم

اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید

اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده

اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند

اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید

اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند

اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید

اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید

اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید

اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط محسن
یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه. "
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه(
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "



فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شکن فریاد زد.

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه" هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز" نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط محسن

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد، حيران شد و گفت :

حلقه خوشبختي است ، حلقه زندگي است

همه گفتند: مبارك باشد

دخترك گفت : دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سالها رفت وشبي

 

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده ي او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفت ، هدر

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي:اين حلقه كه در چهره ي او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بندگي و بردگي است

 

فروغ فرخ زاد

 

لطفآ خانم ها  جدی نگیرند.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط محسن
سلام ،مطلب كوتاهيه اما باحاله:
عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري، 3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني !!!!!

بايد به اين مطلب عميق نگاه كني تا منظورش و بفهمي.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط محسن
 1-  مي دونيد سريعترين راه به چنگ آوردن قلب يک مرد چيه ؟ پاره کردن سينه اش با يک کارد آشپزخانه

     2-  مي دونيد
مردها مثل مخلوط کن هستند..... براي اينکه تو هر خانه از اون هستش ولي نمي دونين به چه دردي مي خوره

     3-  مردها مثل آگهي بازرگاني هستند..... يک کلمه از چيزهايي را که ميگن  نميشه باور کرد

     4-  مردها مثل کامپيوتر هستند..... کاربري شون سخته هرگز حافظه قوي ندارند

     5-  مردها مثل سيمان هستند .....وقتي جايي پهنشون مي کنيد بايد با کلنگ آنها را از جا بکنيد

     6-  مردها مثل تعطيلات هستند..... هيچ وقت به اندازه کافي بلند به نظر نمي آيند.

     7-  چرا مردها دوست دارند با دخترهايي آشنا بشوند که قصد ازدواج با اونها را ندارند؟.....شما بگيد چرا سگها به دنبال ماشينهايي واق واق مي کنند که قطد رانندگي اون را ندارند؟

     9-  مردها مثل طالع بيني مجلات هستند..... هميشه بهتون ميگن که چيکار بکنيد و معمولا هم اشتباه مي گويند

     10-  مردها مثل جاي پارک هستند .....خوب هاشون قبلا اشغال شده و اونايي که باقي موندن يا کوچيک هستند يا جلوي در منزل مردم

     11-  مردها مثل باران بهاري هستند.....هيچوقت نمي دونيد کي مياد چقدر ادامه داره  و کي قطع ميشه

     12-  مردها مثل نوزاد هستند..... توي اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز کردن و مراقبت از آنها خسته ميشيد

     13-  مردها مثل ماشين چمن زني هستند..... به سختي روشن ميشن و راه ميفتن , موقع کار کردن حسابي سروصدا راه مي اندازند و نيمي از اوقات هم اصلا کار نمي کنند.

 

خانوما سرشون گیج نره....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط محسن
سلام
فكر ميكنم اين مطلب قبلآ تو ايران جنرال گذاشته شده ولي خوندن دوباره اون خالي از لطف نيست.


یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط محسن

نظرتونو راجع به اين شعر بگين.



اینچنین پرده برانداخته ای یعنی چه؟------------- موی خود بر کمر انداخته ای یعنی چه؟
باورت نیست که زن حجب و حیا می خواهد؟---- دامنی پاک چو گل های خدا می خواهد؟
گوهری که صدفش نیست، شود سرگردان ------ صید گردد به کف و توطئه ی دلالان
بی حجابی هنری نیست، شوی بی فرهنگ---- عاقبت بر چمن بی هنران بارد ننگ
عاری از جامه بگوید چه کتابی دارد؟------------- قامت لخت، قیامت چه جوابی دارد؟
سفره ی تن ز چه روباز نمودی ای زن؟---------- ز چه تقدیم نمائی به شغال آن دامن؟
چیست آشغال فرنگی به لبت می مالی؟------- ز چه تقلید کنی از مدل تو خالی؟
تو مگر حجره زدی ، گوشت فروشی داری؟------ ز بنا گوش چه بر رهگذران می کاری؟
ساق پاهای تو حراج چرا گردیده؟---------------- چشم ناپاک ز آرنج فراتر دیده
خشکسالی مگر از پارچه ی مانتو خورده؟------- یا که خیاط زبهر کفن خود برده؟
یقه ی مانتو چرا پنجره اش باز آمد؟-------------- مرمر سینه مگر مایل پرواز آمد؟
پاچه ورمال شدی خشت مگر می مالی؟-------- یا به بازار محبت به پی دلالی؟
اینکه امروز جوانی و کنی بد مستی------------- ته آزاد رهت هست عذاب و پستی
رخ زیبا که نیازش به گریسکاری نیست---------- مصرف روژ و گریس عاقبتش بیماریست
گوهری باش ولی در صدف و پوشیده------------ زرشناس آید و جایت بدهد بر دیده
گُل خلقت، شرف خویش به حراج مده----------- به گرازی که کمین کرده به تاراج مده
هدفِ خلقتِ سرکاره هوسبازی نیست---------- به خدا خالق از این بندگی ات راضی نیست
تو مگر سکه ی خواری که به ره افتادی؟--------- یا مگر کمتر از آن بامیه ی قنادی؟
بامیه، روی بپوشیده ز آفات و مگس------------- تو چرا لخت شدی در پی شیطان هوس؟
کمکمک پرده دریدن ز تن گل آمد----------------- هدف(شارون و صهیون) به تکامل آمد
آنچه شد بر همگان مایه ی رنج و حیرت--------- اینکه فرهنگ در این جامعه شد بی غیرت
هر چه ما می کشیم از پوچی فرهنگ آمد------ بر سر سرو اصالت ز هوا سنگ آمد



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط محسن
کی خـــــراب ریـــشه یکی خــــراب د یــشه

تـــو این هـــمه خرابی تکلیف مون چی میشه؟

.........................................................................

یکی به جـای دستاش پیــــنه رو پیشـونیشه

بدون کـــــــار وزحمت جیباش پره همـــیشه

.........................................................................

یکی کـــوپن فروشه یکی دعـــــــا نویسه

یکی توکــار گریه س نونش توچشم خیسه

........................................................................

یه عدّه غـرق پول و یـه عدّه آس و پاسن

یـــــه عدّه بی اراده تو کــوچه ها پلاسن

......................................................................

ریشه مـــــونــو سوزوندن نمی دونیم چی هستیم

کاشکی می شد بفهمیم کی بودیم و کی هستیم

شاعر خليل جوادي



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط محسن
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin