تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

شخصیت انسان و میوه ها

آیا میدانید که از روی میوه ها میتوان شخصیت افراد را شناخت و به شرایط روحی و روانی اشخاص مختلف پی برد ، بنابراین میوه دلخواه خود را انتخاب و رازهای شخصیتی خود و دوستانتان را بررسی کنید :

انار : اگر انار میوه محبوب شماست شما آدم خوبی هستید ، تازه یک همسایه دارید که اسمش منوچهر است و او هم آدم خوبی است ، سعی کنید در این ماه به او سلام کنید ، شما خیلی شجاع ، نترس و دلیر هستید ، شب ها خودتان آشغال ها را بگذارید دم در! مرد گنده که از سوسک ها و گربه ها نمی ترسد ! اگر انگشتتان را توی دماغتان نچرخانید خبر خوبی به شما میرسد.

هندوانه: شما آدم عجیبی هستید ، کسی از درونتان سر در نمی آورد ، از چاقو میترسید ، از اینکه کسی با انگشتش توی سرتان بزند هم میترسید چون معلوم میشود درونتان چه میگذرد ، شما توانایی های زیادی دارید ، ناامید نشوید و به تحصیلتان ادامه بدهید ، خیلی زود مدرک دکترای مکانیک را خواهید گرفت ، چشم به هم بزنید در امتحانات شهریور ریاضی را با تبصره میتوانید ده بگیرید و به کلاس سوم ابتدایی بروید ، شما هنوز اول راهتان هستید ، 62 سال یعنی اول جوانی و امید !

هلو انجیری : شما خیلی گنده هستید ، بهتر است خیار قلمی را هم دوست داشته باشید تا دهانتان بوی جوراب ندهد و مدام شست پایتان نرود توی چشمتان ! شما شریک زندگیتان را خیلی دوست دارید و او هم به همین صورت می میرد برایتان ! حالا اینکه شش سال پیش او در غذایتان مایع ظرف شویی ریخت و شما هم به عروسی اش با آن مرد چاقالو نرفتید دیگر به ما ربطی ندارد ، مهم این است که امید داشته باشید و به طرف اعتیاد نروید .

خربزه : شما به ورزش علاقه دارید ، به حیوانات هم علاقمند هستید ، پیشنهاد میشود برای خودتان یک کورکودیل بخرید اما شب ها بهتر است دهان او را ببنید ، منظورم را که میفهمید ؟!  از روی میوه مورد علاقه تان به سادگی می توان فهمید که شما توانایی کار در بخش نرم افزار شرکت گوگل را دارید.

گلابی : امیدوار ، منظم ، بااراده ، محبوب ، دوست داشتنی ، خوش تیپ ، فکور ، عاشق ، راستگو ، وفادار ، باشعور ، مهربان ،...

بابا تو دیگه کی هستی؟ دست شیطونو بستی ! خونسردی تان را حفظ کنید ، کمربندهای ایمنی را ببندید و خیلی جوگیر نشوید ، گلابی میوه مورد علاقه خودم است...

 

.............................................................................................................................

دختر میخواهید یا پسر

روزنامه ها این خبر را با آب و تاب بسیاری تیتر زدند، داشتم فکر می کردم اگر جنسیت را به میل خودمان انتخاب کنیم چه اتفاقی می افتد؟

پسر: پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمی آیند ، تا سه سالگی اتاق پذیرایی را با دستشویی اشتباه می گیرند ، البته در شش سالگی موفق به رفع این عیب شده و کارشان را در اتاق خواب انجام می دهند ، در هفت سالگی به مدرسه می ورند و آنجا هم تنها چند فحش و بد و بیراه یاد می گیرند ، سیزده سال نشده ژیلت بابا را کش می روند و روی صورتشان می کشند ، در پانزده سالگی عاشق می شوند و به بروس لی و جت لی عشق می ورزند ، در هجده سالگی باید بیست میلیون برایشان هزینه کرد تا آنها با سرافرازی در رشته آبیاری گیاهان دریایی در دانشگاه آزاد واحد کویر لوت مرکزی قبول شوند ، در این مرحله آنها با پشتکار ستودنی و هزینه 33 میلیون تومان دیگر موفق می شوند بعد از نه سال با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل شوند ، در این مدت او شش بار عاشق شده و شما باید سیزده بار برای خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و ... می بینید که اصلا پسر دار شدن به صرفه نیست !

دختر : آنها از همان ماههای اول ، زندگی تان را از شما میگیرند . مدام ناز و عشوه و کرشمه می کنند ، در دو سالگی عاشق عروسک می شوند ، در هفت سالگی عاشق معلم شان می شوند ، در سیزده سالگی عاشق نقاشی روی صورتشان می شوند ، هر روز به دلایل نامعلومی لوازم آرایشی همسرتان گم شده و به صورت کاملا اتفاقی در کیف دخترتان پیدا می شود ، در هفده سالگی موفق مشوند کلاس های شنا ، موسیقی (حتما گیتار ) ، گلدوزی ، منجوق دوزی ، کیک پزی ، ایروبیک ، یوگا و ... را نیمه کاره رها کنند و شما 42 میلیون تومان شهریه بیخودی می پردازید . دندتان نرم ! دختر می خواستید؟ اما لبخند بزنید چون حالا دیگر نقاشی شان خوب شده و لوازم آرایش همسرتان هم گم نمی شود ، در نوزده سالگی احساس می کنند کسی آنها را درک نمی کند ، در بیست و سه سالگی تنها می خواهند با مردی که ستاره  سینما ، پولدار ، خوش تیپ و باکلاس باشد ازدواج کنند ، در 29 سالگی پولدار و خوش تیپ باشد کافیست ، در سی و سه سالگی پولدار باشد کافیست ، در 40 سالگی با معرفت باشد کافیست و... شما از دست او ، تا این سن ، سه بار خودتان را آتش زده اید و از دیگران خواسته اید با کلنگ خاموشتان کنند .

حالا دختر میخواید یا پسر؟



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آذر 1386 توسط ملوس

و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي، تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!! گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند. چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زندگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند. چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن كه چند سال است بيكار است. چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است. اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست. اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي. چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد. اگر به خاطر اينكه فكر مي كني پدر و مادرت به تو بي مهري كردن، نسبت به آنها بي احترامي مي كني ،به دختر بچه يتيمي فكر كن كه در حسرت ديدن پدرش حتي در خواب است. چنانچه از غذاي هاي لذيذ زده شده اي به خانواده اي فكر كن كه شب با شكم گرسنه سر بر بالين مي گذارند. اگر دكوراسيون منزلت مطابق مد روز نيست ،به مردي فكر كن كه هر چه تلاش مي كند نمي تواند حتي چندين سال يك بار فرشي ساده براي خانواده اش تهيه كند. اگر دچار ضرر و زيان شدي و هميشه  قصدت اذيت كردن ديگران بوده ، از خودت پرسيده اي كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟ شكر گزار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.شايد لحظاتي ديگر نوبت تو  باشد. پس سعي كن از نعمتهايي كه به تو داده ام درست استفاده كني .اگرچه بعضي اوقات مرا فراموش مي کني ولي بدان من هميشه به يادت هستم. اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:

                            ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي

 

ارسالی از مریم

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط ملوس

 

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 توسط ملوس

خوشبختانه يک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و موارد مردانه اي رو كه به نظرش رسيده براي خانمها ممكنه مفيد واقع بشه به رشته ي تحرير دراورده. پس لطفا بخونيد و دقت کنيد که تمام اين قوانين با عدد يک شماره گذاري شدن يعني هيچ کدومشون برتري نسبي به ديگري ندارند

 

1 - مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن.
1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه.
1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم.
1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد.
1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد.
1- "بله" يا "خير" بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد.
1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر.
1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد.
1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اون يکي برداشت بوده.
1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد.

1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز
default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي.
1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد "هيچي" ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره
1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم
1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد
1- شما کفش، زيادي هم داريد
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اينو خونديد. آره ميدونم امشب بايد تو آشپزخونه بخوابم. ولي اينو ميدونستيد براي ما مردا اصلا مهم نيست. فکر ميکنيم رفتيم کمپينگ

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط ملوس

سلام به دوستای گل و باوفای ایران جنرال

دو تا مطلب امروز براتون میزارم البته با اجازه همه دخترای گل ایران جنرال.

داستان متاهل شدن یه آقا پسره که فکر کنم به درد شما آقایون مخصوصا آرش2 بخوره. (به غیر از مهدیار چون کار اون دیگه از کار گذشته) البته آقایون عزیز اصلا نگران نباشید چون براتون راهکار هم گذاشتم. خیلی سادست.

(البته هدف اصلی من سنجیدن جنبه شما آقایونه...یعنی میخوام به خودتون ثابت شه!)

..............................................................................................................................

 

آقا به خدا من از اول متاهل نبودم! روزگار به اين روزمون انداخت!

همه‌اش از اون روز سرد پاييزي شروع شد.

اون روز، هوا سرد بود. . پاييز بود. يعني در واقع يک روز سرد پاييزي بود! من مثل آدم توي خيابون داشتم راه ميرفتم. يکهو يه نفر صدام کرد:

- آقا ببخشيد ؟

برگشتم. چشمام توي چشماش افتاد. يه لحظه خشکم زد. انگار يخ زده بودم. چه چشمايي داشت. زيبا، دلربا، فريبنده، و «صورتي»!!!! يعني لنز گذاشته بود؟! يا اصولا PINK بود؟ نمیدونم!!!

روسري آبي داشت و يه مانتوي زرد که يه بعدها فهميديم زرد نبوده و سبز کمرنگ بوده!

به سختي تونستم جوابش رو بدم:

- ب..ب...بعله؟

خنديد و سرش رو پايين انداخت.

(تفسیر:حالا یا از خجالت بود یا اینکه میخواست بببینه پاچه های من که بعدها قراره گاز گرفته بشه از چه جنسی ان!)

با مظلوميتي وصف ناشدني جوابم رو داد:

- ببخشید دوزاری دارین؟

و زندگي ما با يک دوزاري شروع شد!

با هم نقاط مشترک زيادي داشتيم. هر دومون سيب‌زميني سرخ کرده دوست داشتيم،هر دو مون گوجه فرنگی نمیخوردیم.هر دو مون آدامس اربیتس اکالیپتوس دوست داشتیم.هر دو مون از اتو کشیدن بدمون میومد.هر دو مون

سریلانکا نرفته بودیم.دیگه چی؟....مم..م دیگه همین.

اول به خودم گفتم آخه پسر به این خوشتیپی(خودمو میگفتم ها!)حیف نیست به این زودی خودش رو درگیر زندگی مشترک کنه و حروم بشه؟! ولی بعدها نظرم عوض شد.باخودم میگفتم دیدی پسر به این خوشتیپی حروم شد رفت؟!(خودمو میگفتم ها!)

اون روز سرد پاییزی ...لعنتی.

آخه یکی نبود بگه بابا جون من! ظرفهای یه نفر کم بودکه حالا خودت رو انداختی تو هچل و باید ظرفهای خانمت رو هم

بشوری؟آخه آدم عاقل ! با یکی مزدوج میشدی که که اتو کردن دوست داشته باشه...! آخه مرد حسابی...

به خدا من از اول متاهل نبودم!

من اولش آدم بودم.

……………………………………………………………………………………………………………………..

و اما حالا راهکار

آموزش خودکشی

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.

و اما...

برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:

1- کسی که در عشقش شکست خورده

2- کسی که ور شکست شده

3- کسی که قاط زده.

4- کسی که از زندگی خير نديده.

5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.

6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.

7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.

افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟

اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.

حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:

1- طناب.

2- سيخ کباب.

3- کبريت آغشته به بنزين .

4- قرض دياز پام.

5- آمپول هوای تهران.

6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.

7- لوله گاز.

8- پاکت نايلون.

9- چاقوی ميوه بری.

10- نخ کاموايي.

11- سوزن لحاف دوزی.

12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.

13- مرگ موش.

خب... براي شروع بد نيست.

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه.

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 توسط ملوس

فقط چند لحظه

كاغذ سفيد را برداشت و روي خط هاي آبي اش دست كشيد. بلند پرسيد:« مي تونم خودكار قرمزت رو چند لحظه بردارم؟» دوباره پرسيد فقط چند لحظه»....
صداي بلند خنده را از پشت در شنيد و در خودكار برداشت.
« شايد نشنيده. »
.... ونوشت:
« سلام! توت هاي سفيدي كه فرستاده بودي همين ديروز رسيد. تمام كف حياط را پر كرده اند. مادر دوستشان ندارد ولي مورچه ها عاشقش شده اند. راستش من هم عاشقشان شدم. خوب كه نگاهشان كردم، ديدم روي هر دانه سفيدش يك ميخ كوچك است كه زير دندان شيريني را زبر مي كند. درست مثل صورت بابا وقتي كه ريش هايش تازه درآمده و من مي بوسمش.
ديشب هندوانه اي را كه فرستاده بودي خورديم. چه قرمز بود! مادر دانه هايش را نگه داشت. يكي شان را برايت اينجا مي چسبانم تا بكاري و سال بعد هم از همين هندوانه برايمان بفرستي. بابا مي گويد سيب هايت هم رسيده است. چه خوب كه چيزي در راه گم نشد و همه به دستمان رسيد. خيلي دوستت..... ??? »
در باز شد و ديد كه لبخند بر صورت خواهرش ناپديد شد.
« باز به وسايل من دست زدي.... به چه اجازه اي!» و داد زد:
«مامان! رعنا باز دفتر منو خط خطي كرد.»
دلخور بلند شد و در خودكار را گذاشت. زمزمه كرد:...
« من اجازه گرفتم!»
و نامه نيمه كاره اش به خدا را از دفتر جدا كرد

……………………………………………….

به نام خدا

 

اگر یک بار دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم . بیشتر گوش می سپردم ، دوستانم را به شام دعوت می کردم بی آنکه نگران لکه هایی که بر فرش افتاده یا مبلی که رنگ و رویش رفته است باشم .

اگر بار دیگر می زیستم دوستت دارم های بیشتر و مرا ببخشیدهای بیشتری می گفتم .

لیکن از هر آنچه گفتم مهمتر اگر بار دیگر زندگی می کردم هر لحظه آن را در چنگ می گرفتم ، به آن می نگرییستم و آن را واقعا می دیدم ، هر لحظه را زندگی می کردم و هرگز آن را باز پس نمی دادم .

بر سر چیزهای کوچک تا این حد برافروخته نشو . نگران آن نباش که چه کسی تو را دوست ندارد و چه کسی بیشتر از تو مال جهان دارد و یا دیگران چه می کنند . بیا در عوض از آنان که دوستمان دارند لذت ببریم بیا تا به آنچه خدا به ما داده است بیاندیشیم ، بیا هر روز به آنچه برای بهبود جسم و روان خود ، عواطف و روحیات خود انجام می دهیم فکر کنیم . زندگی کوتاه تر از آن است که بگذاری از کنارت بگذرد ، زندگی تنها یک لحظه با ماست و آنگاه رفته است.

 

خدایا مرا بخاطر شکایت هایم ببخش

و زمانی که ناشکری کردم

به آرامی به من یادآوری کن

از تو بخاطر آنچه مقدر کرده ای متشکرم.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اسفند 1385 توسط ملوس
اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید

ازهمه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!!  
  
 حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمیرسید می گفت پیف پیف بو می ده!  
  
 تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند ! 
  
 تا حالا هر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلشون نگرفته!! 
 
 توی دانشگاه نمره های ماکزیمم دخترا رو دیده و برای اینکه کسی نفهمه آی کیوش در حد کلوخه مجبوره بشینه برای دخترا حرف در بیاره  
  
 تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تمیزی و خوشتیپی خواهرش مدام زدند تو سرش 
  
 از اینکه با صد نوع مدل موی مختلف و خط ریشای عجیب غریب نمیتونه قیافه مثل اژدهاشویه کم شبیه آدما بکنه به دخترای ایرونی که با آرایش زیباتر میشند حسودی می کنه  
  
 می بینه یک نفر تو دنیا پیدا نمیشه که فقط یه بار منتشو بکشه و باید یه عمر ناز کش باشه  
  
 می بینه خیلی از مردا و پسرای اطرافش (وحتی خودش) حاضرند با اشاره یه خانم همه چی شونو فدا کنند اون وقته که یه جاش به شدت میسوزه

 

ارسالی از یکی از بچه های فهمیده ایران جنرال

 

.............................................................................................................................

 

اگر می خواهید بدانید به لحاظ هوشی در چه رده ای هستید، این تست را بزنید!

سلام به دوستای گل ایران جنرال. براتون یه تست هوش خیلی جالب گذاشتم. البته با این تست شما میانگین بهره هوشی تان را نخواهید یافت. بلکه گروهی که در آن قرار میگیرید مشخص خواهد شد. به هر حال این شما و این هم آی کیو !

البته من به آقایون در مورد این تست هیچ پیشنهادی نمیکنم چون آمار نشان داده نتیجه این تست باعث بالا رفتن آمار خودکشی در آقایان شده.

از قبل این را هم بگویم که جواب سوالات بسیار واضح است پس برای جوابهای چندپهلوی خود توجیچ نیاورید.

اول تمام سوالها را جواب دهید و بعد بر روی ادامه کلیک کنید و تعداد جوابهای درست را با توجه به جوابها مشخص کنید:

1.       آیا در کشور عربستان روز 13 فروردین وجود دارد؟

2.       یک انسان معمولی چند روز تولد دارد؟

3.       بعضی از ماها 31 روز دارند و برخی دیگر 30 روز چند ماه در سال 29 روز دارد؟

4.       آیا در ایران یک مرد می تواند با خواهر همسر بیوه اش ازدواج کند؟

5.       عدد 30 را به یک دوم تقسیم کنید و 10 واحد به آن اضافه کنید. حاصل چیست؟

6.       اگر 10 سیب وجود داشته باشد و شما 3 سیب را بردارید. چند سیب خواهید داشت؟

7.       دکتر به شما سه قرص می دهد و میگوید هر نیم ساعت یک قرص بخورید. اثر قرصها تا چند دقیقه باقی خواهد ماند؟

8.       یک دام دار 15 راس گوسفند دارد. بر اثر یک بیماری به جز 2 تا تمام گوسفندها می میرند. چند گوسفند زنده مانده است؟

9.       حضرت موسی (ع) چه تعداد حیوان از هر جنس نر و ماده به داخل کشتی بردند؟

10.   چند عدد تمبر 6 تومانی در یک دوجین تمبر وجود دارد؟

11.   یک هواپیما در مرز بین آمریکا و کانادا سقوط می کند. به نظر شما بازماندگان باید در کدام کشور دفن شوند؟

12.   اگر شما 55 تومان پول خرد لازم داشته باشید. حداقل با چند سکه کار شما راه خواهد افتاد؟ مشروط به اینکه یکی از سکه ها 25 تومانی باشد.

13.   اگر سه روز پیش از دیروز چهارشنبه بوده باشد.فردا چند شنبه است؟

14.   اگر شما با سرعت 50 کیلومتر در ساعت از تهران به سمت اصفهان بروید و دوست شما با سرعت 70 کیلومتر در ساعت از اصفهان به تهران حرکت کند. وقتی به یکدیگر می رسید. فاصله چه کسی از اصفهان بیشتر خواهد بود؟

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 توسط ملوس

فرهنگ عاشورا تجدید حیات اسلام از کعبه قلبهای کربلای حسینی است. امام حسین(ع) برای احیاء دین و اصلاح امت جدش قیام کرد و طرفدارانش را در طول تاریخ حیات بشری به فرهنگ حسینی یعنی اندیشه و عمل حسینی (ع) فراخواند.

متن ذیل واقعیت تلخ جامعه ماست. می نویسم تا کسانی عبرت بگیرند و آنانی که از امام حسین(ع) فاصله دارند و یا آنهایی که به گمان باطل خود خیلی به امام حسین (ع) نزدیک هستند به واقع حسینی شوند تا جامعه مان حسینی شود و عرف های غلط زدوده شود...

 

« مانتوی مشکی زیپ دار ، شال مشکی مدل طلا کوب ، کرم برنزه کننده پوست و چند قلم لوازم آرایش دیگر با رنگ های تیره. »

دختر نوجوانی از داخل یک بوتیک ، بیرون می آید. با کیسه ای که در دست دارد و اقلام بالا ، درون آن است. فروشنده جوان از این که پول زیادی بابت فروش این چند تکه جنس، از دختر گرفته است در پوست خود نمی گنجد! فروشنده مغازه روبرویی، که حواسش مدام به این است که این ها چه می فروشند و چقدر می فروشند! با عجله وارد بوتیک می شود «طرف، چرا زده بود به تیپ مشکی؟ این همیشه سبز و سرخابی می پوشید؟ »

پسر جوان در حالی که دست رفیقش را از پیشخوان عقب می زند تا مبادا شیشه اش لک شود، جواب میدهد: « طرف، آمده بود خرید محرم!! »

«عجب؟! خرید عید شنیده بودیم ولی خرید محرم نه، این دیگه چه جور صیغه ای است؟! »

«خیلی از قافله پرتی به خدا! آخه مگه آدم می تونه با لباس های رنگارنگ، اون هم با این رنگ های عجق و وجقی که «طرف» می پوشه، بره هیئت؟» «هیئت؟!! بابا دست بردار. فکر نمی کردم «طرف» این قدر بچه مثبت باشه! وجدانا اهل مسجد و هیئته؟ هفته پیش، دعوت داشت تولد...» پسر فروشنده جواب نمی دهد و نیشخندی می زند. یعنی خودت تا آخرش را بخوان!

...............................................................................................................

تا کمر خم شده و می خواهد کیف cd  اش را از توی داشبورد ماشین بردارد. مادرش که با یک بغل سبزی و نان و چیزهای دیگری که خریده اند، نمی تواند کلید را از توی کیفش بیرون بیاورد و درب را باز کند، فریاد می کشد:«دنبال چی می گردی یک ساعته؟ حالا بیا در را باز کن.» همان طور که مشغول کیف cd است، غر می زند و به اکراه از ماشین پیاده می شود. درب را که برای مادرش باز کرد، دوباره با سرعت نور می پرد داخل ماشین و پدال گاز را تاجایی که گاز می خورد، فشار می دهد. مادرش که انتظار داشت پسر بیاید و خریدها را تا طبقه بالا بیاورد، سری تکان می دهد و خیال می کند که او دوباره رفت به باشگاه بیلیارد و یا کافی نت! اما پسر، جای دیگری رفته است. در ویدیو کلوپ، «کامی» پشت کامپیوتر نشسته و مشغول رایت  cd است، با دیدن او بلند می شود. پسر را خوب می شناسد. خوراکش «جنیفر» است و «امی نم»! اما او می گوید: « نه بابا، کار دیگه ای دارم. Cd تکنو...را داری؟ کامی، متعجبانه نگاهش می کند و برای این که مطمئن شود درست شنیده است می پرسد: «چی؟» پسر، دوباره تکرار می کند و در آخر اضافه می نماید که: « برای محرم می خواهم. آخر شب که با بچه ها از هیئت برمیگردیم، نه اینکه خیابان ها خلوت است، می گازیم و ولوم می دهیم. خیلی حال می ده جون تو!» کامی، به سروریخت پسر نگاهی می اندازد. به شلوار بگی اش، گردنبند بلندش و ... اصلا به او چه ربطی دارد که تعجب کند؟ cd را رایت می کند و پولش را می گیرد.

..................................................................................................................

با هر صدای سنج و طبلی که به گوش  می رسد، همه می روند پشت پنجره. نگاه می کنند به خیابان. یک عده از همان اول توی کوچه کنار حسینیه و تکیه همیشه می پلکند، اصلا کاری ندارند که چشمشان دنبال زن و بچه مردم دراز میشه. اما بعضی ها دلشان می خواهد اگر دسته بزرگی بود، بروند! این یکی از آن دسته های بزرگ است. همه محل آمده اند جلوی خانه هایشان. یکی از اهالی محل که پدر شهید است، هر سال از عزاداران پذیرایی می کند. دسته می آید جلوی خانه او، و کمی می ایستد، پسر جوانی میکروفون را به دست گرفته. میشناسمش، «پیمان» است. صدای قشنگی دارد. حالا خانوم هایی که دنبال بودند هم می رسند. چندتا دختر جوان، مشغول اس.ام.اس بازی هستند و گیرنده هایشان هم خیلی تابلو است! پسر بچه های هم سن و سالشان که به جای سینه زدن داخل دسته، از توی پیاده رو راه می روند. خانوم میان سالی که پشت سر دختر بچه ها ایستاده، حواسش به کار آنهاست. شروع می کند به غر زدن. مخاطبش، بغل دستی اش است. به در می گوید که دیوار بشنود: «هیئت و عزاداری که جای این جلف بازی ها نیست. از امام حسین(ع) خجالت بکشید.! با این تیپ و قیافه، ریسه می شوند دنبال دسته، به جای ثواب بدتر گناه می کنند. اصلا امام حسین (ع) راضی نیست که آنها بیایند به مراسم عزاداری. امام حسین...امام حسین....اصلا این پسره که داره برای امام حسین می خونه لیاقتش رو نداره. ده ماه از سال میره تو عروسی ها و لهو و لعب می خونه این دو ماه هم اینجوری کاسبی می کنه! امام حسین...»صبرم تمام می شود. او را خوب می شناسم که برای خواندن توی هیئت و دسته پولی نمی گیرد. نذر دارد. با این که کار آن دختر و پسرها را هم تایید نمی کنم اما می روم جلو. به خانوم میانسال می گویم: «ببخشید شما با امام حسین(ع) نسبتی دارید که این قدر از قولش، با صراحت و اطمینان حرف می زنید، نظر میدهید و تصمیم می گیرید؟ اصلا مگر امام حسین(ع) فقط متعلق به شماست؟ شما از کجا می دانید همین هایی که دارند اس.ام.اس بازی می کنند هم بی دعوت آمده اند اینجا؟ شما که این قدر دم از اخلاق و منش امام می زنید، چرا پشت سر پیمان، غیبت می کنید؟ اصلا شما می دانید...» پذیرایی که تمام می شود، دسته هم می رود. زن میانسال، زیر لب به من هم بدوبیراه می گوید و حواله ام می دهد به امام حسین(ع)!

 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 توسط ملوس

نامه ای به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق پسرش بود, با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود (پدر). با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت را باز کرد و با دستان لرزان نامه را خوند:پدر عزیزم با اندوه و افسوس فراوان برایت نامه مینویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو را بگیرم.من احساسات واقعی را با
stacy پیدا کردم,او واقعا معرکه است,اما میدونستم که تو او را نخواهی پذیرفت,به خاطر تزییناتش,خالکوبیهایش,لباس های تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.(شما پسرا هم عرضه ندارید یه دخمر خوب پیدا کنید)
اما فقط احساسات نیست,پدر. اون حامله است.
stacy به من گفت که ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تموم زمستون.ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
stacy چشمان مرا به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمیزنه.ما اون رو برای خودمون میکاریم,و با تجارت با کمک ادمای دیگه ای که توی مزرعه هستن ,برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که میخوایم.در ضمن دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه,و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر,من 15 سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز مطمئنم که برای دیدارتون بر میگردیم,اونوقت تو میتونی نوه های زیادت رو ببینی. با عشق,پسرت,john

پاورقی:پدر,هیچ یک از جریانات بالا واقعی نیست , من بالا هستم تو خونه ی tommy.
فقط میخواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوست دارم!هر وقت برای اومدن به خونه امن بود,بهم زنگ بزن.

 

منبع:http://alireza.nasseh.ir/dad.htm


راستی بچه ها به نوع نوشتش دقت کردید شما رو به یاد کی می اندازه؟

 

ارسالی از  عسل

 

_____________________________________________________________________

 

 

 

" * " چشم مادر " * "

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ...

اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت .

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره . فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ...

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد ...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون هيچ جوابي نداد ...

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ، اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي ...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من. اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو .

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه : چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر .

سرش داد زدم : چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني ؟ گم شو از اينجا ! همين حالا .

اون به آرامي جواب داد : اوه خيلي معذرت ميخوام ، مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورآ رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوتنامه اومد در خونه من در سنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه .

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي . همسايه ها گفتن كه اون مرده .

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من .

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم .

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نميتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم .

بنابراين مال خودم رو دادم به تو .

براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو ،
مادر

 

 

ارسالی از مستر



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1385 توسط ملوس

 توصيه هايي براي 12 ماه سال

فروردين : تو که حال و حوصله سر و کله زدن با بچه هاي دماغوي فاميل رو نداري ...
 دلت هم واسه صنار سه شاهي عيدي که لک نمي زنه ...
 پس بگير توي اين هواي خوب راحت بخواب !
 
ارديبهشت : توي اين هوا راه مي افتي توي خيابون ،
 يکي ديگه هم ديدي هوايي شده بود راه افتاده بود توي خيابون ، بعد خب ...
 بهتون گير ميدن ها ...!
 دنبال درد سر نگرد ، راحت بگير بخواب !
 
خرداد : بيخودي ميري بيرون که چي ؟
مگه نمي خواي امتحان پايان ترم رو با گواهي پزشکي حذف کني ...؟
پس دنبال يه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !
 
تير : باز فصل ميوه شروع شد ...
 گيلاس که دل درد مياره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوري سرديت مي کنه ،
 زرد آلو نفخ مياره ... مگه مرض داري خودتو مريض کني؟ ...
 خوب مثل بچه آدم بخواب !
 
مرداد : بيرون عين جهنم داغه ...
 تا مخت نيمرو نشده يه جاي خنک زير کولر پيدا کن بخواب ...!
 
شهريور : از ما گفتن ... اين آخرين فرصت خوابه ها ...
 پس فردا باز درس و کلاس و مصيبت ...
 از اين فرصت آخر واسه خوابيدن خوب استفاده کن ...!
 
مهر : حال و حوصله درس خوندن رو که نداري ؟ ...
 داري؟ ...
پس واسه فرار از گير دادن هاي بابات بگير يه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ...
 
آبان : ماه مزخرفيه ...
 بيرون که انگار قاتي دود ها يکم اکسيژن هم به کار بردن ...
دوست داري تنگي نفس بگيري؟ ...
حال داري بعد هربار بيرون رفتن بري حموم؟ ...
 بگير بخواب خلاص !
 
آذر : کي گفته زير باران بايد رفت ....؟
احمقانه ترين کار دنيا زير باران رفتنه !
يه جايي رديف کن يه پتو بکش رو خودت ، چرت مي چسبه ... نه؟
 
دي : ديگه خود اخبار هم داره ميگه به علت برف شديد
 اگه کار ضروري ندارين از خونه بيرون نياين ...
 پس بچه حرف گوش کني باش و تو خونه بخواب !
 
بهمن : تو روز خوش بيرون نبودي ..
 حالا تو سرماي زمستون ميخواي کجا بري ؟
الکي خودت رو گول نزن ...
 پس بخواب ديگه !
 
اسفند : همه دارن خونه تکوني ميکنن ...
 کلي اسباب اثاثيه بايد جابجا کني ...
بهترين بهونه واسه از زير کار در رفتن چيه؟ ...
 بگير بخواب !!

 

ارسالی از الهه

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

دانشجو در ملل مختلف

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر

دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(
action)

پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می

شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس

می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل )

گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است

 

ارسالی از مستر



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آذر 1385 توسط ملوس

لیوان را روی زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس لیوان پرازآب بدست گرفت.آن رابالاگرفت تاهمه ببینند.بعدازشاگردان پرسید:به نظرشماوزن این لیوان چقدراست؟

شاگردان جواب دادند:50گرم؛100گرم؛150گرم

استادگفت:من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقاً وزنش چقدراست.اما سوال من اینست:اگر من این لیوان آب راچند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی خواهدافتاد؟

شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نخواهدافتاد

استادپرسید:خوب اگریک ساعت همینطورنگه دارم چه؟

شاگردان جواب دادند:خسته میشوید

استادپرسید:اگرادامه دهم ویک روز این رانگه دارم چه؟

شاگرددیگری جسارتاًگفت:دست تان بی حس میشود.عضلات به شدت تحت فشارقرارمیگیرندوفلج میشوندومطمئناًکارتان به بیمارستان خواهدکشید.وهمه شاگردان خندیدند

استادگفت:خیلی خوب است.ولی آیادراین مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند:نه

استادپرسید:پس چه چیزباعث دردوفشارروی عضلات میشود؟درعوض من بایدچکنم؟

شاگردان گیج شدند.یکی ازآنهاگفت:لیوان رازمین بگذارید

استادگفت:دقیقامشکلات زندگی هم مثل همین است.اگرآنهاراچنددقیقه درذهنتان نگه دارید.اشکالی ندارد؛اگربه مدت طولانی تری به آنهافکرکنید به دردخواهندآمد

اگربیشترازآن نگه شان دارید فلج تان میکندودیگرقادربه انجام کاری نخواهیدبود.فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است؛امامهمترآن است که درپایان هرروزوپیش ازخواب آنهارازمین بگذاریدبه این ترتیب تحت فشارقرارنمی گیرید؛هرروزصبح سرحال وقوی بیدارمیشویدوقادرخواهیدبودازعهده هرمسئله وچالشی که برایتان پیش می آیدبرآیید!زندگی همین است.

 

زندگی شهدگلیست زنبورزمان می خوردش وآنچه میماندعسل خاطره هاست

 

ارسالی از یاس

 

 

 

هيچكس مثل من تو را درك نميكنه عزيزم....
بيا عزيزم بيا
يك تكه هيزم ديگر در اتش بينداز برايم كمي گوشت و لوبيا بار كن بعد سراغ ماشينمان برو ولاستيك چرخ
ان راعوض كن حالا جورابهايم را بشوي ولباسهايم را رفو كن
 بعد بيا عزيزم بيا كنارم بنشين وپيپم را پر از تو تون كن راستي اول پيژامه ام را بيار ويك قوري چاي ديگر
 دم كن...
وبعد بگو چرا مي خواهي تركم كني؟؟؟
ايا با بچه خواهرت مهربان نبودم؟
plklilujuyffolljnngngstadshaszyg y
وهر شب اورا ماشين سواري نبردم؟
 چرا مي خواهي همه چيز را تمام كني؟
مگر اجازه ندادم ماشينم را روزهاي تعطيل بشويي؟
ومگر به تو اخطار ندادم ... كه داري چاق مي شوي
 ديگر بيشتر از اين چه مي خواهي؟
چرا نمي فهمي كه براي يك مرد... اين همه يعني..عشق!
 حالا بيا كنارم بنشين
البته "پيش از ان" لطفا لباسهايم را رفو كن پيژا مه ام را بيار غذايم را بپز وبرايم يك قوري چاي ديگر دم كن

 وبعد بگو" چرا مي خواهي تركم كني؟؟؟؟

معني اين عصيان زنانه چيست؟

********************************************************************

 

عشق مادري
دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود:
جمع كردن اسباب بازي هايم...................1000تومان
تميز كردن اتاقم..................................2000 تومان
مرتب كردن تختخوابم..........................1000 تومان
نگهداري از برادر كوچكترم....................500 تومان
چيدن ميزغذا......................................1000تومان
كمك براي گردگيري خانه.......................500 تومان
جمع كل...........................................6000 تومان
مادر برگه را با دقت خواند، سپس زيرآن نوشت:
نه ماه نگهداري از تودر بدنم....................مجاني
نگهداري از تو بعد از تولد......................مجاني
خواندن لالايي براي تو...........................مجاني
غذا دادن به تو......................................مجاني
پرستاري ازتودرزمان بيماري..................مجاني
بردن و آوردن تو از مدرسه.....................مجاني
و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت: تسويه شد

ارسالی از الهه



نوشته شده در تاريخ جمعه سوم آذر 1385 توسط ملوس

  

با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني

تصور كنيد كه در خيال‌پردازي و ملغمه‌اي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلك‌هاي ياهو يا همان
Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبه‌اي از كار درمي‌آيد:

 

زجان شیرین تری ای چشمه نوش

سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

نظامی

...............................................................

 

لبخند معاوضه کن با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

شهریار

...............................................................

 

چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟

به اختیار که از اختیار بیرون است

حافظ

...............................................................

 

 

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه به هم می زنند دنیا را

شهریار

...............................................................

 

 

گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن

ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن

فروغی بسطامی

...............................................................

 

 

 

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من

ببین ببین که چه بی طاقتم طز شیدایی

مولانا

 

...............................................................

 

 

آرام دل غمگین، جز دوست کسی مگزین

فی الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم

فخرالدین عراقی

 

...............................................................

 

 

منم شرمنده زین یاری کردی

همین باشد وفاداری که کردی

وحشی بافقی

...............................................................

 

 

بده یم بوسه تا ده واستانی

از این به چون بود بازارگانی؟!

نظامی

...............................................................

 

 

ما را همین بس است که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

عبید زاکانی

 

...............................................................

  

 

جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمی دانم

که چشم از کشف ماهیت ، نمی بندد تأمل را

اوحدی مراغه ای

...............................................................

 

 

خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب

دوستان را خبر از شچم پرآبم امشب

محتشم کاشانی

...............................................................

 

  

می می کشم و خنده ی مستانه می زنیم

با این دو روزه ی عمر چه ها می کنیم ما

صائب تبریزی

...............................................................

 

 

تو را زین پس جز فرشته نخوانم

ازیرا که تو آدمی را نمانی!

فرخی سیستانی

...............................................................

 

 

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

حافظ

...............................................................

 

 

چون نماید به تو این دولت روی

رو در آن آر و به کس هیچ مگوی

جامی

...............................................................

 

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

حافظ

...............................................................

 

 

من مریض درد عصیانم که درمانم تویی

دردمند این چنین محتاج درمان شماست!

محتشم کاشانی

...............................................................

 

 

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

حافظ

 

...............................................................

 

رو مسخرگی پشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

انوری

...............................................................

 

اتل متل توتوله

گاو حسن چه جوره!

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1385 توسط ملوس
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin