تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

1-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:
*داشتن باشگاه بدنسازی
*داشتن حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
*داشتن عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
*بازگرداندن كمك های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!
*نكته:در صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)

----------------------------------------------------------

2-شهر تبریز از استان آذربایجان شرقی.شرایط عبارتند از:
*تلفظ حرف ق
*ادای كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون كوچكترین اشتباه!
*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف
*بلد بودن جك های متعدد درباره بچه های تهران
*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كامیون حامل جك های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

----------------------------------------------------------

3-شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:
*توانایی قورت دادن سه كیلو تریاك
*توانایی عبور 20 كیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
*داشتن مزرعه خشخاش
*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاكستانی
*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

----------------------------------------------------------

4-شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:
*داشتن رو حیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*.......

----------------------------------------------------------

5-شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:
*نداشتن چشم طمع به برادر همسر!
*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!
*[...] و [...]

----------------------------------------------------------

6-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:
*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*دست و دلباز بودن
*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی
*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!
*راستگویی و صداقت!!!

----------------------------------------------------------

7-شهر های سنندج و كرمانشاه از استان های كردستان و كرمانشاه.شرایط عبارتند از:
*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت
*نداشتن سیبیل
*تعهد به خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!
*نداشتن سابقه دعوا و قلدری
*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

----------------------------------------------------------

8-شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:
*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عینك آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!
*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون
*نداشتن هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج ایفل "برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!
*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

----------------------------------------------------------

9-شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:
*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.
*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا
*نداشتن روحیه آب زیر كاه و رندی
*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید

----------------------------------------------------------

10-شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:
*داشتن تنها دو دوست دختر
*آشنا نبودن با معنی و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تیغیدن و ....
*داشتن روحیه جوانمردی
*مرد بودن!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط محمد

1-  شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عيالتان را دوست داريد ؟!

الف) به اندازه تعداد سکه هاي مهريه اش !

ب) به اندازه تعداد قطعات جهيزيه اش !

ج) به اندازه تعداد صفر هاي جلوي مبلغ موجودي حساب بانکي اش !

د) به اندازه تمام ستاره هاي آسمان در روز  

2 -  چه عاملي سبب شد تا شما به خواستگاري عيالتان برويد ؟!

الف) جووني کردم !

ب) سادگي کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاري ، اون اومد ! 

3 -  اگر خدايي ناکرده عيالتان فوت کند شما چه کار مي کنيد ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال مي شويد !

ب) اول خرما و بعد شاباش مي دهيد !

ج) اول قبرستان و بعد محضر مي رويد !

د) انشاا... بقاي عمر ? تاي ديگر باشه !

4 -  ملاک شما در انتخاب عيالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارايي پدرش !

ج) املاک و دارايي پدرش !

د) همه موارد

5 -  اگر عيالتان از شما بخواهد که براي کادوي تولدش يک گردنبد طلا بخريد چکار مي کنيد ؟!

الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور مي شويد !

ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مريضي مي زنيد !

ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن مي زنيد !

د) آدرس يک بدلي فروشي کار درست را از دوستتان مي گيريد !

6 -  محبت آميز ترين جمله ايکه به عيالتان گفته ايد چه بوده است ؟!

الف) عزيزم ، امروز صبحانه چي داريم ؟!

ب) عزيزم ، امروز ناهار چي داريم ؟!

ج) عزيزم ، امشب شام  چي داريم ؟!

د) من واقعا ... من واقعا عاشق .... من واقعا عاشق تو .... من واقعا عاشق تو روبچه با پنيرم !

7 -  در کارهاي منزل چقدر به عيالتان کمک مي کنيد ؟!

الف) در خوردن غذا با او همکاري مي کنيد !

ب) کانال هاي تلويزيون را شما با کنترل عوض مي کنيد !

ج) موقعي که عيالتان مشغول تميز کردن منزل يا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشويق مي کنيد !

د) گاهي اوقات  کارهاي شخصي تان را خودتان انجام مي دهيد !

8-  اگر عيالتان با شما قهر کند براي آشتي کردنش چه کار خواهيد کرد ؟!

الف) شما هم با او قهر مي کنيد تا زمانيکه خودش بيايد منت کشي !

ب) از طريق بکارگيري سيستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتي خواهيد داد !

ج) او را تهديد مي کنيد که اگر تا ?? بشماريد و آشتي نکند سريعا اقدام به اختيار نمودن همسر جديد مي نماييد !

د) حاضريد يک چيزي هم بدهيد اگر هميشه قهر باشد !

9 - نظرتان در مورد اين جمله چيست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )

الف) زيبا ترين جمله دنياست !

ب) با معنا ترين جمله دنياست !

ج) خوشحال کننده ترين جمله دنياست !

د) تخيلي ترين جمله عصر کنوني است !

10 -  در کل ، از زندگي با عيالتان راضي هستيد ؟!

الف) اگر نباشم چيکار کنم ؟!

ب) چاره اي جز اين ندارم !

ج) يک جوري داريم مي سازيم ديگه !

د) بله که راضي هستم البته تا زمانيکه بتوانم پول مهريه اش را جور کنم !

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط محمد

يكي از دوستان ما روي دست آقاي «برايان تريسي» رو زده و 13 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانهاي دولتي در ايران رو  كشف كرده.

در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد:

 

1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- دريك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد

6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود.. آن مشكل، شما هستيد!

 7-در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

 12-در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 توسط محمد

با سلام خدمت شما دوستان ايران جنرالي عزيز . اميدوارم كه حالتون خوب  باشه و سرشار از شادي ، يك تشكر ويژه مي كنم از تمام دوستان خوبم كه تو هر شرايطي ايران جنرال رو حمايت مي كنن انشالله تمام خوبي هاشون رو جبران مي كنم .

 

-------------------------------------------------

 

یک ایرانی داخل بانکی در نیویورک شد، نزد کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا رو داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داره. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره و مرد هم سریع دستش رو توی جیبش کرد و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو، بالاخره با وام آقا موافقت کرد، آن هم فقط برای دو هفته، کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین رو به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم، ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک میلیونر هستید. سوالی که برای من پیش اومده اینه که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟ آقای ایرانی یه نگاهی به کارشناس کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک می تونم ماشین 250 هزار دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و فقط با 15.86 دلار پارک کنم؟!!

منبع : 3جوك



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان ايران جنرالي اميدوارم حالتون خوب و  خوش باشه سال نو رو به شما دوستان عزيزم تبريك مي گم اميدوارم سالي سرشار از شادي داشته باشيد

١- اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست

٢-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید

 ٣-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

 ۴-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید

 ۵-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است

۶- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه

 ٧-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

 ٨-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!

٩-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما می­آد

١٠- فقط شما میتونید برید استادیوم

۱۱- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید

 ۱۲-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید

 ۱۳- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید

 ۱۴- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

 ۱۵- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

 ۱۶- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

 ۱۷- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید

 ۱۸- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید (البته خطر ناکه نکنید این کار رو)

۱۹- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید

 ۲۰- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

 ۲۱- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟

 ۲۲- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...

 ۲۳- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید

۲۴- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید

 ۲۵- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید

۲۶- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید

 ۲۷- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید

 ۲۸- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید

 ۲۹- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید

۳۰- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه

۳۱- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد)

۳۲- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید

 ۳۳- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید

 ۳۴- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه

 ۳۵- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون

 ۳۶- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید

۳۷- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید

 ۳۸- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد)

 ۳۹- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره

۴۰- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست

 ۴۱- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید

 ۴۲- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند

 ۴۳- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید

 ۴۴- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد

 ۴۵- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید

۴۶- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)

۴۷- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص ما آقایان میباشد

 ۴۸- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید

 ۴۹- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)

۵۰- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود)

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان عزيزم اميدوارم مثل هميشه شاد باشيد

پسرها نمي‌توانند


1- با داشتن هيکلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نکنند و
after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نکنند و به فکر ازدواج نيفتند!
4- در ميهمانيها و محافل خانوادگي احساس بامزگي نکنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نکنند!
6- کت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و کروات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نکنند و راه به راه به آبجي کوچيکه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نکنند!

 

دخترها نمي‌توانند


1- با داشتن دماغي تير کموني يا عقابي متاليک به جراح مراجه نکنند!
2- با ديدن يکي خوش تيپ‌تر از خودشون، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نکنند!
3- با داشتن قدي کوتاه کفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نکنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو سوراخ نکنند!
7- با يه دماغ عمل کرده احساس خوشگلي نکنند و فکر نکنند که مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سکته نکنند!

پایدار باشید



نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط محمد

وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.

وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي كند.

وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.

وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.

وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.

وقتي من كار خوبي انجام مي دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي كند.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط محمد

دوشنبه

الان رسيديم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جديد مستقر شديم ..خيلي سرگرم کننده هست اين که واسه ريچارد آشپزي ميکنم ..امروز ميخوام يه جور کيک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنين و بزنين ..ولي من کاسه به اندازه کافي نداشتم واسه همين مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگيرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم


سه شنبه

ما تصميم گرفتيم واسه شام سالاد ميوه بخوريم ..در روش تهيه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم اين دستور رو انجام دادم ..ولي ريچارد يکي از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نميدونم چرا هر دو تاشون وقتي که داشتم واسشون سالاد رو سرو ميکردم.. اون جور عجيب و شگفت زده به من نگاه ميکردن


چهار شنبه

من امروز تصميم گرفتم برنج درست کنم و يه دستور غذايي هم پيدا کردم واسه اين کار که ميگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنين .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و يه حموم و شستشوي حسابي کردم قبل از اين که برنج رو دم کنم..ولي من آخرش نفهميدم اين کار چه تاثيري تو دم کردن بهتر برنج داشت

پنجشنبه

بازم امروز ريچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم يه دستور جديد رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنين و بعد اونو روي يه رديف کاهو پخش کنين و بزارين يه ساعت بمونه قبل از اين که اونو بخورين ..

خوب منم کلي گشتم تا يه باغچه پيدا کردم و سالادمو روي يه رديف از کاهوهايي که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم يه ساعت بلاي سرش بايستم که يه دفعه يه سگي نياد اونو بخوره

ريچارد اومد اون جا و ازم پرسيد من واقعا حالم خوبه؟؟

نميدونم چرا ؟..عجيبه!!! ..حتما خيلي تو کارش استرس داشته ..بايد سعي کنم يه مقداري دلداريش بدم


جمعه

امروز يه دستور غذايي راحت پيدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو يه کاسه بريز و بزن به چاک ..خوب منم ريختم تو کاسه و رفتم خونه ي مامانم ..ولي فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتي برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوري که ريخته بودمشون تو کاسه ..مونده بودن


شنبه

ريچارد امروز رفت مغازه و يه مرغ خريد و از من خواست که واسه مراسم روز يکشنبه اونو آماده کنم ..ولي من مطمئن نبودم که چه جوري آخه ميشه يه مرغ رو واسه يکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به اين نکته تو مزرعه مون توجهي نکرده بودم ولي بالاخره يه لباس قديمي عروسک پيدا کردم و با کفش هاي خوشگلش ..واي من فکر ميکنم مرغه خيلي خوشگل شده بود

وقتي ريچارد مرغه رو ديد ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولي بازم خيلي پريشون بود ..
حتما به خاطر شغلشه يا شايدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.
وقتي ازش پرسيدم عزيزم آيا اتفاقي افتاده ؟شروع کرد به گريه و زاري و هي داد ميزد
آخه چرا من ؟؟چرا من؟
هووووم ..جتما به خاطر استرس کارشه ..مطمئنم ......



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان و همراهان همیشگی ایران جنرال ‌ امیدوارم همواره شاد باشید ، امروز میخوام بالاخره جواب و برندگان مسابقه ایران جنرال رو اعلام کنم البته تعداد پاسخ های غلط کمی زیاد بود که فقط ۱۰ نفر موفق شدن جواب های نسبتا صحیح بدند که به قید قرعه ۳ نفر از ۱۰ نفر برنده این مسابقه شدند ، که جایزه ایی شامل  اعتبار ایرانسل(۲۰.۰۰۰ تومان) یا اعتبار همراه اول(۲۰.۰۰۰ تومان ) یا هدیه ایی به ارزش ۲۰.۰۰۰ تومان به انتخاب خود دوستان تقدیم می شود البته ناچیز است ولی امید هست تشکری باشه برای شرکت در این مسابقه ، شما می تونید جواب سئوال ها رو در ادامه مطلب تماشا کنید. و اما برندگان مسابقه :

۱ -صدف ( که معرف حضور ایران جنرالی ها هست)

۲ - آقای ابراهیم شیرانی پور از سنندج

۳ - آقای مسلم شاهی زاده از تهران

سه دوست عزیز می توند یک پیغام شخصی در بخش نظرات بگذارند یا ایمیل اصلی خودشون رو برام ارسال کنند تا هدیه رو براشون ارسال کنم.

و اما مطلب این پست :

  چند نکته اخلاقي!

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------     
**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي مانند، مي شكنند
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**روزي روزگاري اهالي يه دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي سازه.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**اي صميمى اي دوست
**گاه بيگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام  مي آيي. اي قديمي اي خوب
 **تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
 **آرزويم همه‎ ‎سرسبزي توست.
 **دايم از خنده، لبانت لبريز
 **دامنت پر گل باد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال
**بنگر که تو چگونه مي افتي
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
  **آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
  **فريدريش نيچه : 'آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------
 **چيزي را که دوست داري به دست آور وگر نه مجبوري  چيزي را که به دست مي آوري دوست داشته باشي.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------
**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **شکسپير: هميشه به کسي فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسي که تو دوستش داري **
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --
 **وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....

 دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --
 **اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه کنيد به دوستان خود محبت کنيد. (کورش کبير)
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **نويسنده معروفي مي گويد: زن مانند کروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
**موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----
**تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.

 زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----
**شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش

 چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
 **دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**تا چيزي از دست ندهي چيز ديگري بدست نخواهي آورد اين يک هنجارهميشگي است.

 اُرد بزرگ
----------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
** نصيحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاري باش کمک کن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)اگر کسي اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا)اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آيينه)
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
 از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند.  شکسپير     
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------
**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان  عزيز و مهربان ايران جنرال بالاخره مهلت مسابقه به پايان رسيد  ، به درخواست دوستان عزيز افرادي كه تا ۷ پاسخ اشتباه داشته باشند در قرعه كشي شركت داده مي شوند كه قبلاً 2 پاسخ اشتباه بود ، انشاا... در روزهاي اخير نام برندگان مسابقه را  اعلام مي كنيم و جواب سئوالات را در وبلاگ می گذاریم .

-=-=-=-=-=-=-=-=-=

حقوق دريافتي يك مرده شوي چقدر است؟

شايد اگر با چشمانم نمي ديدم هيچ وقت باور نمي كردم. با ديدن ارقامي كه مقابل چشمانم رژه مي رفتند بهت زده شدم.  چند روز قبل به همراه يكي از همكاران براي تهيه گزارشي به بهشت زهرا رفتيم.وقتي براي هما هنگي مقابل اتاق رئيس غسالخانه و امور كفن و دفن منتظر بوديم با ديدن زنان و مردان مرده شور كه براي گرفتن فيش حقوقي شان داخل اين اتاق مي شدند كنجكاو شدم تا سر از ميزان حقوق آنها در بياورم. از آنجايي كه سال گذشته من و همكارم با دو تن از زنان مرده شور گفتگو كرده بوديم و من از داخل غسال خانه زنان عكس گرفته بودم اغلب آنها ما را مي شناختند. يكي از آنها بعد از سلام و احوالپرسي گرم فيش حقوقي اش را نشانمان داد و از مشكلات زندگي گله كرد. با ديدن رقم دريافتي در ابتدا تصور كردم كه ۶۰ هزار و ۲۰۰ تومان حقوق مي گيرد . دلم خيلي سوخت و در ذهنم دنبال واژه اي مي گشتم تا با او اظهار همدردي كنم ولي وقتي خوب دقت كردم متوجه شدم اعداد را اشتباه ديد ه ام و رقم واقعي ۶۰۰ هزار و ۲۰۰ تومان است . باورم نمي شد ولي وقتي كار سخت آنها را در ذهنم تداعي كردم به نظرم اين حقوق مناسب آمد . ولي موضوع به اين جا ختم نشد و وقتي به اتاق رئيس كه انساني با خدا و خوش اخلاق بود رفتيم موضوع حقوق كاركنان قسمت كفن و دفن و مرده شور ها را مطرح كردم. او با خوشرويي گفت كه آن فيشي را كه ما ديديم مربوط به كاركنان روزمزد است و حقوق كاركنان رسمي بيش از اين است. در بين همين صحبتها يكي از زنان مرده شور كه از قديمي هاي آنجا بودو ما نيز با او گفتگو كرده بوديم براي گرفتن فيش وارد اتاق شد و آقاي رئيس به او كه سواد هم نداشت توضيح داد حقوق او با كسر اقساط وام و همچنين قسط تعاوني مبلغ يك ميليون و سيصدو چهل هزار تومان است كه ۱۵۰ هزار توامن آن مربوط به عيدي اعياد شعبانيه است . با شنيدن اين ارقام من و همكارم بهت زده همديگر را نگاه مي كرديم. در همان لحظات به ياد فيش حقوقي ام كه روز قبل از روزنامه گرفته بودم افتادم. براي چندمين بار آن را نگاه كردم. خالص دريافتي ۱۹۱ هزار تومان. نمي دانستم چه بگويم . آقاي ئيس كه متوجه بهت ما شده بود گفت كار اينها بسيار سخت است و ما بايد به نوعي از زحمات آنها قدر داني بكنيم. كاري را كه آنها انجام ميدهند بسیاری حاضر به انجام دادن آن نيستند. هنوز هم صحبتهاي آن مرد در ذهنم بارها تكرار مي شود. از اين كه مديري نسبت به كاركنانش اين گونه نگاه مثبتي دارد خوشحالم ولي هنوز نتوانسته ام با اين موضوع كه چرا بايد اينقدر تفاوت بين حقوق هاي دريافتي وجود داشته باشد كنار بيايم.

 پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط محمد

با سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی ایران جنرال  امیدوارم شاد و سربلند باشید. به مناسب  3 سالگي وبلاگ ( با تاخير) مسابقه ايي گذاشتيم كه اميدواريم تمام دوستان شركت كنند كه به ۳ نفر از دوستان برنده هديه ايي تقديم مي كنيم امسال سئوال مسابقه مربوط به هوش هست سئوالاتي مطرح مي شه كه حداقل بايد ۲ يا كمتر پاسخ اشتباه داشته باشيد كه جزء افراد برنده قرار بگيريد ؛ مهلت مسابقه از ۱۳/۸/۸۷ الي ۲۲/۸/۸۷  هست . پاسخ سئوالات رو مي تونيد به ايميل :  pariuo@yahoo.com  ارسال کنید .

برای دیدن سئوالات روی ادامه مطلب در پایین همین پست یا اینجا کلیک کنید . پایدار باشید محمد


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط محمد

با سلام دوستان عزیز ایرانی جنرال  امیدوارم حالتون خوب باشه چند روز دیگه مسابقه ای برگزار می کنیم طبق سالهای قبل به مناسبت ۳ سالگی ایران جنرال ( کمی با تاخیر) که توی پست بعدی کامل سئوال و موارد مسابقه رو شرح می دم امیدارم تمام دوستان شرکت کنند. با سپاس محمد

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد:
1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند.
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه  نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
_ حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:
_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:
_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود. به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد.

--------------
پایدار باشید..



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط محمد

دختر:
نوعي دستگاه بهانه گير، انگيزه اي براي اين که آدم مثل خر کار کند. طيف آن از اهل تريپ پسرکش شروع تا شير برنج سيب زميني نما ادامه مي يابد.
کسي که درس مي خواند درس مي خواند درس مي خواند و البته يک هنر ديگر هم دارد که آن هم اين است که درس مي خواند احتمالا اگر درس خواندن نبود، دخترها با کاشتن ابرو و برداشتن قسمت هاي اضافي دماغ ماجرا سعي در زدن پوز پسرها مي کردند. تنها موجوداتي که در مقابل دشمن مشترک (پسرها) اختلاف پيدا مي کنند. معمولا رفتن به سربازي را مثل دسته هونگ بر سر پسرها مي کوبند!
پدر:
صاحب پول، اختيار. انواع باحال آن با به ياد آوردن خاطرات دوران نوجواني و جواني خود ضربه اي به پشت پسر خود زده و با گفتن الفاظ تحبيبي چون: «اي پدرسوخته » و «ببين چي تربيت کردم » او را به سمت هدف مشايعت مي کند. ورژن هاي ضد حال آن هم به مثابه سد کرج در مقابل جفتک پراني هاي محصول زندگي اش مقاومت مي کند.
ماشين:
وسيله اي که آدم با آن اوقات فراغتش را که چيزي حدود 20 ساعت مفيد در شبانه روز است در حاشيه خيابان هاي شهر پر مي کند. معمولا بايد با آن گازيد تا موتورش از حلقش در بيايد. نصب انواع اگزوز، بادگير و سر اگزوز و انواع خفن آلات ديگر باعث مي شود آدم ذره اي از قافله جوانان و پير مردان ساده سوار دور شود. لايي مي کشم پس هستم! البته با تابلو کردن ماشين موردنظر کمي موارد منکراتي! گريبانگير آدم مي شود که آن را هم بي خيال! ماشين صافکاري نقاشي نشده، ماشين دخترها و کودکان نابالغ است!
درس:
ضد حالي که از ب کمپلکس هم بدمزه تر است. معمولا پدر و مادرها با کوبيدن آن بر سر پسرشان ابتدايي ترين حقوق يک بشر (مثل اجاره خانه مجردي، پول توجيبي يوروريي و هزينه سفر ماهانه به پاتايا و حومه) را از آدم دريغ مي کنند. درس خواندن نه تنها باعث پيشرفت پسرها نمي شود، بلکه آنها را به ميدان رقابتي مي کشاند که در آن جلوي دخترها کلي دختر مي شوند! شاعر در اين باره گفته است:
از درس سخن گفتن و از درس شنيدن
با مردم بي درس نداني که چه درد است

خواهر:
کسي که باعث ارتعاش رگ آدم مي شود. تعقيب او و ريختن پته اش روي آب لذت بخش ترين تفريح بشري است. معمولا با لوس کردن خود پيش پدر و مادر سعي مي کند امتيازهاي دولا پهنا بگيرد.
اما خوب وقتي پاي تقسيم ارث و اينها مي رسد چنان ضايع مي شود چنان ضايع مي شود که نايژک هاي آدم هم حال مي آيد.

بعدالتحرير:
مباحثي که اگر در حيطه اين موضوع به آنها مي پرداختيم سانسور مي شد:
والنتاين، همسايه، همکلاسي، اطاق، خانه اي که کسي در آن نيست (موسوم به خ خ)، کنار خيابان و..



نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر 1387 توسط محمد

هدفهاي آموزشي: کلاسهاي آمادگي دايم براي مردان تا عضوي از بدنشان به نام مغز را فعال کنند، عضوي که آنان منکر وجود آن هستند.

برنامه: ۴ واحد اجباري

واحد ۱ : کلاسهاي اجباري
۱. بياموزيم چگونه بدون مادرمان زندگي کنيم.(۲۰۰۰ ساعت)
۲. زن من مادر من نيست.( ۳۵۰ ساعت)
۳. تمام درآمدم را به زنم مي دهم.(۵۵۰ ساعت)
۴. مي فهمم که فوتبال ورزش نيست و رونالدو يک ابله است.(۵۰۰ ساعت)
۵. زن من پرستار من نيست.
۶. زن من کلفَت من نيست.

واحد ۲ : زندگي مشترک
۱. بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(۵۰ ساعت)
۲. من ديگر به دوره هاي دوستانه ي زنم دوره ي احمقها نمي گويم.( ۵۰۰ ساعت)
۳. ترک اعتياد به بازي کردن با کنترل از راه دور تلويزيون.( ۵۵۰ ساعت)
۴. من ديگر سر پا ادرار نمي کنم. من پيشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم….( تمرين عملي همراه با نوار وي ديو ۱۰۰ ساعت)
۵. من ديگر دوش استخر را با دوش حمام اشتباه نمي گيرم.
۶. چگونگي انتقال لباسهاي کثيف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها.
( ۵۰۰ ساعت)
۷. چگونگي بهبود يافتن از سرماخوردگي بدون از دست دادن اميد به زندگي.
( ۲۰۰ ساعت)
۸. چگونگي به تنهايي لباس پوشيدن،به تنهايي لباس انتخاب کردن و دانستن محل کمد لباسها.

واحد ۳ : تفريح و سرگرمي
۱. اتو کشي در دو مرحله:
الف) يک پيراهن در کمتر از ۲ ساعت
ب ) تکرار با ديگر لباسها ( تمرين عملي)
۲. تميز کردن خانه… فعاليتي مطلوب و دلپذير.
۳. فراموش نکردن بيرون بردن زباله ها.
۴. به خاطر سپردن معناي جاروبرقي: وسيله اي براي تميز کردن خانه که گرد و خاک و آشغالها را جمع مي کند.( براي استفاده ي بهتر به بخش ۱ واحد ۴ توجه کنيد.)
۵. چگونگي استفاده از دستمال گردگيري.
۶. جمع کردن خرابکار يها بعد از انجام تعميرات در خانه.
۷. بياموزيم معادل زنانه ي + نشستن جلوي تلويزيون ; ، + ايستادن کنار اجاق گاز; نيست.

واحد ۴ : کلاس آشپزي
سطح ۱ (مقدماتي): وسايل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه

سطح ۲ ( پيشرفته): درست کردن اولين سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
( تمرين عملي: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانيد.)

سطح ۳ ( تخصصي): درست کردن چاي بدون فراموش کردن آب و چاي، و دم کردن آن داخل قوري و نه کتري.

سطح ۴ ( عالي): تعارف کردن چاي بدون اين که نصف آن در نلبکي بريزد

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط محمد

طنز- حسین قدیانی:
اين رفتن برق، از آن تهديدهايي است كه ما اگر يك جو عقل در كله‌مان باشد مي‌توانيم آن را تبديل به فرصت كنيم.


يعني ۴ ساعت خاموشي در هر روز، ظاهرش چيز بدي است اما يك مقدار كه بيشتر در موضوع غرق شويم(حالا مواظب باشيد زياد جلو نرويد، همين نزديكي‌ها شنا كنيد!) ملتفت مي‌شويم اتفاقا رفتن برق و خاموشي‌هاي گسترده چقدر مي‌تواند منشأ بركات فراوان باشد.

يعني ما اگر معرفت داشته باشيم بايد بابت قطع برق، دست وزارت نيرو را هم ببوسيم و خدا را از خلقت همچين وزارتخانه‌هايي شاكر باشيم.

حالا از شانس بد شما برق اينجا رفت. فعلا تا دو ساعت ديگر كه برق بيايد… هرچه منتظر مانديم برق نيامد بنابراين فوايد قطع برق را فردا پيگيري مي‌كنيم.

اجازه بدهيد تا برق نرفته، فوايد قطع برق را به سرعت برق (البته از نوع نرفتني‌اش) بگويم و رد شوم:


تقويت روحيات هنري: زمان خاموشي مي‌توانيم با استفاده از چراغ گازي يا گردسوز و سايه‌اي كه روي ديوار تشكيل مي‌شود، از حركات دست و انگشتان براي درست كردن چهره حيوانات روي ديوار بهره‌برداري كرده، مفت و مجاني يك «انيميشن» درست كنيم.

سحرخيزي: مي‌توانيم همراه با اصناف كه از ساعت ۵/۸ به بعد بايد كاسبي را در سر چراغي، بي‌خيالي طي كنند ما هم به رختخواب رفته، زودتر بخوابيم، از آن طرف زودتر بلند شويم. اصلاً خوب است دولت بخشنامه كند كه از اين به بعد خريد مانتو و كيف و كفش و ميوه و… بايد از ساعت ۵ صبح تا ۵/۷ باشد و متخلفان طبق قانون مورد پيگرد قانوني قرار گيرند.

تذكر قيامت: خاموشي گسترده باعث مي‌شود كه ما ياد تاريكي شب اول قبر بيفتيم. از آن طرف، نه كه با رفتن برق، كولرها هم از كار مي‌افتند ما مي‌توانيم ياد گرماي روز محشر بيفتيم. جان شما با اين وزارت نيرو جاي ما عمراً موتورخانه جهنم باشد.

نيامدن مهمان سر زده: يكي ديگر از فوايد قطع برق اين است كه چون هنگام رفتن برق، اف‌اف منزل كار نمي‌كند، لذا ما متوجه آمدن مهمان سرزده نمي‌شويم. با اين تورم ۷۰ درصدي نه ۲۰ درصدي يك مهمان كه براي آدم بيايد، دست‌كم بايد ۵۰ هزار تومان پياده شد كه وزارت نيرو از اين جهت هم باعث خير شده است.

مديريت بحران: قطع برق باعث اختلال كار بسياري از مراكز مهم كشور مي‌شود كه خود همين باعث مي‌شود ما با مديريت بحران در مقام عمل آشنا شده و بدون نياز به مانورهايي كه هرازچندگاه برگزار مي‌كنيم، روزي ۲ بار مانور بدهيم تا مديريت بحران‌مان خوب شود…
نخواندن دروغ ۱۳: وقتي برق رفته باشد آدم نمي‌تواند روزنامه بخواند به طريق اولي دروغ ۱۳ هم نمي‌تواند مطالعه كند. لذا بهترين راه باخبر شدن از اظهارات دكتر الهام، گوش سپردن به راديو است. البته بد هم نيست بالاخره ما فراموش نكنيم كه به جز كامپيوتر و لب‌تاپ و ماهواره و تلويزيون و موبايل، وسيله‌اي به اسم راديو هم احياناً هست.

… باز هم برق رفت. ما را بگو كه مي‌خواهيم از فوايد قطع برق بنويسيم و وزارت نيرو را تحويل بگيريم. حالا اگر خودشان نمي‌خواهند تقصير ما چيست؟

همشهری آنلاین



نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط محمد


1. اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

2. نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!

3. اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!

4. كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !

5. ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!

6. پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى: تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!

7. ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

8. اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!

9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!

10. تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!

11. كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!

12. تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!

13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!

14. تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!

15. حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!

16. بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد، نبوده اند!

18. بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!

19. ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!

20. اين صحبت شما تا اندازه اى صحيح است. يعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

21. در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعنى: ازجزئيات كار اصلا اطلاع نداريد!

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط محمد
بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:

۱- عدم استعمال دخانیات. ________ ۲- پایین نگه داشتن وزن.

۳- تغذیه‌ی مناسب. _____________ ۴- ورزش.

جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪ همه‌ی چهار مورد بالا را رعایت می‌کردند.

اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی می‌شوند به دلیل مشغله های مختلف دچار عادت های بد و ناسالم می‌شوند. همه‌ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل همین را خوانده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم آنها را عملی کنیم ولی نکرده‌ایم.
ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.
آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالم‌تری برای خود بسازیم؟

در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

۱- مسواک بزنید.

۲- ۱۵ تا بشین پاشو بروید.

۳- صاف بنشینید.

۴- یک سیب بخورید.

۵- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.

۶- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.

۷- ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.

۸- یک لیوان آب بنوشید.

۹- لبخند بزنید.

۱۰- یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید.

۱۱- یک نفس عمیق بکشید.

۱۲- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.

۱۳- کمربندتان را ببندید.

۱۴- دست هایتان را بشویید.

۱۵- به مادرتان تلفن کنید.

۱۶- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.

۱۷- خودکاری که نمی‌نویسد را دور بیاندازید.

۱۸- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید.

۱۹- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.

۲۰- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.

۲۱- پنجره‌ای را باز کنید.

۲۲- نظری در یک وبلاگ بنویسید.

۲۳- فرزندانتان را بغل کنید.

۲۴- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.

۲۵- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.

۲۶- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.

۲۷- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.

۲۸- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.

۲۹- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.

۳۰- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.

۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت کنید.

۳۲- میز کار و صفحه‌ی نمایشگرتان را تمیز کنید.

۳۳- پنج دقیقه Free Rice بازی کنید.

۳۳- کمی آجیل بخورید.

۳۴- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.

۳۵- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.

۳۶- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.

۳۷- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳۸- دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)

۳۹- برای پرنده ها دانه بریزید.

۴۰- یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!

کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی ، روانی و… می‌شوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید بخورید.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط محمد
اين طالع بيني با توجه به مقدار بنزين مصرفي يک فرد در دوره هاي ابتدايي ، وسطي و آخرين هر زمان هاي سهميه بندي افراد را تحليل مي کند.


گروه الف)

افراد اين گروه کساني هستند که سهميه ي بنزين خود را در يک سوم ابتدايي دوره سهميه بندي مصرف مي کنند . اين گونه افراد که بيشتر متولدين مرداد و دي و خرداد در اين گروه قرارميگيرند ذهن شيک و با کلاسي دارند که باعث ميشود زندگي آنها نيز شيک و با کلاس شود. اين افراد بهترين گزينه براي زماني هستند که شما کارت سوخت خود را همراه نداريد ! به راحتي سهميه بنزين خود را در اختيار شما قرار ميدهند و حتي اگر دليل قانع کننده اي داشته باشيد خوش حال هم ميشوند . صفات برجسته ي افراد گروه الف، اجتماعي ، خوش مشرب ، معتقد مي باشد .



روابط کاري افراد گروه الف :

دو فرد در گروه الف در تجارت با يکديگر به شدت مواجه با خطر هستند ، اين گونه تعاملات بيشتر با شکست مواجه ميشود  ولي در صورت پيروزي مي تواند از شيرين ترين پيروزي ها باشد که سود هر دو طرف بيش از آنچه تصور ميشد خواهد بود.



روابط عشقي :

دو فرد از اين گروه مي توانند رابطه ي دوستي بسيار عالي داشته باشند و به عنوان دو دوست سال ها با هم در ارتباط باشند ، ولي در مسئله ي ازدواج در صورتي که درآمدي ثابت و ماهيانه نداشته باشند به زودي با مشکلات زيادي مواجه ميشند.


گروه ب)

افراد اين گروه کساني هستند که در يک سوم مياني دوره سهميه بندي بيشترين مقدار مصرف بنزين را دارند. اين افراد که بيشتر متولدين ارديبهشت و بهمن مي باشند اکثرا داراي هوش متوسط رو به بالا هستند که تمايل به داشتن شغل آزاد مانند مغازه داري ، نجاري و ... دارند. در صورتي که از ايشان درخواست چند ليتر بنزين کنيد از شما دریغ نخواهد کرد ولي اگر اين کار را تکرار کنيد يک روز به طور کامل با شما قطع ارتباط خواهند کرد و جواب سلام شما را هم با لنگه کفش ميدهند. لباسهاي مورد علاقه اين افراد معمولا لباسهاي ساده با رنگ هاي تيره – که کمتر جلب توجه ميکند – پليورهاي گرم ، و کاپشن هاي سبک بهاره مي باشد که هم در فصل پاييز و بهار آنها را با اين لباس ها ميبينيد و هم در زمستان . افرادي خود دار ، مطين (متين) ، آرام ، مفيد که سعي ميکنند با بزرگي و ابهت خود مرکز توجه ديگران باشند.



روابط کاري گروه ب)

در تجارت اين دسته از افراد با هم کمتر پيش مي آيد که به نتيجه اي که براي آن نقشه کشيده بودند برسند شايد شرايطس پيش بيايد که نتيجه بهتر از پيشبيني ها باشد ولي اکثرا چنين نيست و نتايج بدست آمده راضي کننده نخواهند بود. روابط کاري اين افراد با افراد گروه الف به هيچ وجه توصيه نمي شود . چون شوق و اشتياق آنان هيچ وقت همسان نخواهد بود .



روابط عشقي :

دو فرد از اين گروه ميتوانند سال ها با هم به خوبي زندگي کنند ، البته به اين شرط که زندگي را شروع کنند ! افراد اين گروه عمدتا دير ازدواج ميکنند ولي موفق خواهند بود .مرد گروه ب با زن گروه الف ميتوانند زوج خوبي باشند البته اگر دير بچه دار شوند و يا اگر زود بچه دار شدند مرد براي بدست آوردن پول بيشتر براي اداره زندگي اظافه کاري کند ! توضيح آنچه گفته شد بسيار طولاني است و در حد و نياز اين طالع بيني نيست . اگر يکي از دو شرطي که براي موفقيت اين زوج – در رابطه با بچه- گفته شد رعايت نشود ، طرفين بايد تعقل و تفکر بيشتري را براي نگه داشتن زندگي خود به خرج دهند. زن گروه ب با مرد گروه الف نيز ميتوانند زندگي موفقي داشته باشند ، يک زندگي ايده آل ، آرام ، که مي تواند حسادت خيلي ها را بر انگيزد ، ولي به آن خوبي که از بيرون ديده ميشود نيست .



گروه ج)

اين گروه افرادي هستند که بيشتر سهميه بنزين خود را در يک سوم پاياني دوره مصرف ميکنند.  اين افراد که بيشتر  متولدين  شهريور و  مهر را مي توان در اين گروه جاي داد ، به هيچ وجه فزول نيستند ، و نبايد حرکت هاي متهورانه اي از اين گونه افراد انتظار داشت . اگر از ايشان در خواست کنيد که کارت سوختشان را در اختيار شما قرار دهند بي وقفه اين کار را انجام ميدهند ولي به هيچ وجه از کار خود و در خواست شما رضايت نخواهند داشت . شايد در آخر دوره سهميه بندي در صورت اضافه آمد سهميه بنزينشان اين کار شما را فراموش کنند ولي سعي کنيد حد خود را نگه داريد و اين کار را نکنيد.



روابط کاري گروه ج)

اگر شريکي از گروه ج داريد به راحتي به او اعتماد کنيد و منابع را در اختيار او قرار دهيد آنها را حدر نميدهد ولي خودتان براي شرکت در مناقصه ها برويد .اگر براي چنين فردي کار ميکنيد خواهيد ديد که براي خريد آهن آلات و اشياء قابل لمس بسيار  راحت تر از نرم افزار و اشياء غير قابل لمس پول ميدهند . پول دادن بابت چيزي که نمي بينند برايشان غير قابل تحمل است پس اگر قرار است براي چنين فردي نرم افزاري تهيه کنيد ،تا پول فاز قبلي را نگرفتيد فاز بعدي را شروع نکنيد که از کيسه يتان خواهد رفت ...



روابط عشقي :

بيشتر با عقل عاشق ميشوند تا با دل ، در سن بالا ازدواج ميکنند و بنيان خانواده ي خود را محکم پايه ريزي ميکنند. پدر خوبي نيست ولي فرزندان بسيار خوبي خواهد داشت ، زيرا آنها را لوس نميکند و همين باعث مي شود که او را دوست بدارند  اين قانون طبيعت است ! ازدواج دو فرد از اين گروه مي تواند آغاز يک سلسله ي فاميلي قوي باشد .

رابطه ي افراد گروه ج با گروه ب :

در مورد رابطه ي افراد گروه ج با افراد گروه ب چيز خاصي نميتوان گفت آغاز زندگي ايشان با تفاهم خواهد بود و با اندگي گذشت که خودشان هم متوجه آن نمي شوند زندگي معمولي را دنبال خواهد کرد . احتمال جدا شدن آنها کم است ولي وجود دارد ولي حتي پس از طلاق هم با هم دوست خواهند ماند .


رابطه ي افراد گروه ج با گروه الف :

اگر قرار بر ازدواج است ، وجود دوران نامزدي براي چنين رابطه اي بسيار مهم است و به شدت توصيه ميشود که حد اقل چند ماه را به صورت نامزد در کنار هم باشند. فرد گروه الف مي تواند به اين ارتباط گرمي دهد ولي با سردي فرد گروه ج بر خورد ميکند . اين ميتواند بسيار خطر ناک باشد و جدايي زودرس را وعده دهد ! و واي بر روزي که فرد گروه ج متولد ماه شهريور و يال بز باشد. اگر فرد گروه ج متولد ماه مهر و سال مار باشد اندکي اين رابطه وضع بهتري پيدا ميکند  ولي باز هم رابطه ي محکمي نخواهد بود.




گروه (د)

اين گروه افرادي هستند که آنقدر سهميه خود را مصرف نميکنند تا آخر دوره همه آن ميسوزد . در مورد اين افراد فقط ميتوان گفت که بايد از ايشان دوري کرد. هيچ گاه مامور خريد را چنين فردي قرار ندهيد زيرا هميشه ناراضي خواهدي بود. البته احتمال دارد نگذارند که سهميه سوختشان بسوزد و آن را بفروشند که اين نيز بسيار ناشايست است !




گروه (ه)

اين گروه را افرادي تشکيل ميدهند که به طور متناسب در کل طول دوره و بنا بر نياز خود سهميه سوخت خود را مصرف ميکنند و از استرس هاي بيجا بدورند.و بدون ترس و واهمه از آنچه پيش خواهد آمد زندگي خواهند کرد. هر گونه ارتباط با اين گونه افراد شديدا توصيه ميشود.آنچه در مورد افراد اين گروه بيش از همه جالب توجه است اين است که به شدت کمياب و غير قابل دسترس هستند در بين جمعيت ميليوني تهران تعدادي انگشت شمار بيش ديده نشده اند ...



نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم تیر 1387 توسط محمد

ماده 1- قوانين راهنمايی و رانندگی برابر است با پشم مگر آنکه :

الف- پليس رؤيت شود. ب- تصادف شود.

 

ماده 2- هدف از رانندگی حرفه ای، سريع به مقصد رسيدن با دو شرط عدم تصادف و حداقل مبلغ جريمه است.

 

تبصره - دارندگان خودروهای اسقاطی با مدل پايينتر از 52 (شمسی، نه ميلادی!) از شرط اول، دارندگان پلاکهای جعلی از شرط دوم و مايه دارها از هر دو شرط معافند.

 

ماده 3- هميشه حق تقدم با کسی است که سپر خودرواش جلوتر باشد، حتی اگر واقعاً حق تقدم نداشته باشد.

 

تبصره 1- خاور و اتوبوس واحد از اين قاعده مستثنی هستند. زيرا اگر به اميد اين ماده بنشينيد، نيمی از خودرو شما توسط آنها برطرف خواهد شد.

 

تبصره 2- همواره حق تقدم با خانمهاست چون آنها هرگز به اين آيين نامه عمل نخواهند کرد.

 

ماده 4- فقط اشتباهات حرفه ای مانند ترمز بيجا، انحراف به چپ بی مقدمه و سرعت کمتر از حد مورد انتظار قابل سرزنش هستند. مرتکبين اين اعمال، به شنيدن بوق ممتد از 1 تا 120 ثانيه (برای بی جنبه ها) و نگاه چپ چپ از 90 تا 180 درجه محکوم خواهند شد.

 

ماده 5- اتوموبيل نشان دهنده شخصيت و سوابق راننده است. فلذا از نزديک شدن و سبقت گرفتن از خودرويی که سپر جلو يا گلگير سمت چپش يکبار خورده، جداً خودداری کرده و يا مسئوليت عواقب آن را شخصاً بر عهده بگيريد.

 

تبصره 1- بمحض مشاهده نزديک شدن وانت نيسان، در منتهی اليه سمت راست جاده توقف کرده و فقط پس از حصول اطمينان از دور شدن آن به مسير خود ادامه دهيد.

 

ماده 6- در صورتيکه راننده خودرو جلويی آقای بالای 65 سال يا خانم بالای 25 سال باشد، تصور سبقت از چپ را از مخيله خود خارج کرده و سريعاً بفکر پيدا کردن راهی از سمت راست، بالا يا ... باشيد

 

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط محمد
۱- سعي كنيد هرروز لباسهايتان را آپگريد كنيد.

۲- داشتن موبايل شيك و جديد خيلي مهم است.

۳- براي موبايلتان چند جلد بخريد تا بتوانيد موبايلتان را به سادگي با لباستان هماهنگ كنيد.

۴- مدل مو خيلي مهم است هرچه در اين زمينه هزينه كنيد باز هم كم است.

۵- هر روز چند كلمه جديد از ديكشنري استخراج كنيد تا به هنگام نياز به كار بگيريد.

۶- اگر با كسي قرار ميگذاريد با نيم ساعت تاخير به سر قرار برويد وا ز خيابانهاي شلوغ گله كنيد.

۷- مكالمات تلفني خود را به چند ثانيه خلاصه كنيد. خانومها بيشتر تمرين كنند.

۸- در ميهماني چاي را با قند نخوريد بلكه با نوك قاشق كمي شكر ريخته و فقط دو بار به هم بزنيد.

۹- چاي را به يكباره نخوريد بلكه يك كم چاي بخوريد چند كلمه حرف بزنيد كمي چاي كمي حرف ….. و

۱۰- يوگا ورزش با كلاسي است حتما اين ورزش را ياد بگيريد.

۱۱- هنگامي كه كرايه ميدهيد هيچ وقت پول خرد ندهيد حتي المقدور تراول يا بيست هزار ريالي بدهيد.

۱۲- هر روز يك روزنامه به زبان انگليسي خريده و هر كجا ميرويد همراهتان ببريد.

۱۳- به كلاسهاي آموزش موسيقي رفته و هميشه كيف گيتار به دوشتان بياندازيد.

۱۴- هميشه چوب اسكي و چوب گلف را در ماشينتان داشته باشيد.

۱۵- در رستوران يا در ميهماني نصف كباب تان را ميل نكرده و در بشقاب دست نخورده باقي بگذاريد

تمام نوشته هاي بالا جنبه طنز داشت جدي نگيريد !!!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط محمد
۱ - خاله

معناي لغوي: خواهر مادر

معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.

غذاي مورد علاقه: آش كشك.

ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.

زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.

مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.

چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.

 

۲- عمه

معناي لغوي: خواهر پدر

معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.

نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: عمته... ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...

غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليك).

زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دختر عمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.

مشاغل كاذب: match-making

چهره هاي معروف: عمه ليلا.

ترجيع بند: دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.

 

۳- دايي

معناي لغوي: برادر مادر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش درددل كرد.

غذاي مورد علاقه: فسنجون.

ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.

زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.

چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.

ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.

سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد.

 

۴- عمو

معناي لغوي: برادر پدر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.

غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.

ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زير شاخه ها: زن عمو: يك زن خوشگل كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.

مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي.

چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.

داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.

پايدار باشيد محمد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط محمد
 

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "

 

خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!

 

خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!

 

خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!

 

خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!

خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!

 

خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!

 

خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!

 

خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!

 

خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!

 

خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!

 

خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!

 

خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)

 

خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!

 

خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که دانشجویین!"

 

خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!

 

خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!

 

خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!

 

خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!

 

خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیشتر شه!

 

خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!

 

خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره! هر کس هنوز نفهمیده خر کیف یعنی چی بگه تا بازم توضیح بدم..

پايدار باشيد محمد...



نوشته شده در تاريخ جمعه دهم خرداد 1387 توسط محمد
سلام دوستان , امیدوارم حالتون خوب باشه  یک دنیا شرمنده هستم , یک مدت طولانی مشکلاتی داشتم که نمی تونستم درست و حسابی پیشتون باشم , زندگی در شهر غریب مشکلات خاص خودش رو داره که واقعا آدم رو درگیر می کنه  نمی دونستم با چه روی بیا به وبلاگ بعد این مدت فقط امیدوار بودم بچه های وبلاگ هنوز ایران جنرال رو یادشون باشه وقتی تو قسمت نظرات رفتم و اسم دوستان آشنا رو دیدم خیلی خوشحال شدم . به صورتی برنامه ریزی کردم که بتونم بیشتر تو وبلاگ حضور داشته باشم . انشالله توی هفته آینده تحولاتی در ایران جنرال صورت می گیره که بتونیم روح جدیدی رو وارد وبلاگ کنیم  , همین جا از تمام بچه های عزیز ایران جنرال تشکر می کنم که  توی هیچ زمانی وبلاگ رو تنها نگذاشتن  , از الهه عزیز هم تشکر می کنم که همیشه حضور به موقعی توی وبلاگ داره . با تشکر از همه دوستان ایران جنرالی... پایدار باشید محمد

راهنمای رفتار با دخترها

1. به هیچ دختری جواب واضح ندید مگر این که جواب نه باشه! یعنی چی؟ اگه رفتید کافی شاپ گفت بشینیم اینجا ، می گید نه! بشینیم بغلیش. کنترل کنترل کنترل
2. هیچوقت اون چیزی رو که می خواد بهش ندید. این خیلی مهمه. به مثال میزنم ببنید تا کجا باید قوی باشید. اگر دختری رو ناز می کردید بفرما زد که بیا و .... بگید یه خورده باید صبر کنی. هنوز به اندازه ی کافی موهاتو ناز نکردم.
3. طوری رفتار کنید که هیچ وقت نفهمه تکلیفش با شما چیه. بگید ما دوست عادی هستیم فقط، بعد دستاشو مثل عاشقا ناز کنید.
4. رفتارتون قابل پیش بینی نباشه. یه دفعه که کاره بد کرد یه بوسش کنید و کاره خوب که کرد یه دره کونی (به شوخی!!) بهش بزنید. دفعه ی بعد برعکس.

رفتار بالا رو همیشه می تونید انجام بدید. تا زمانی که می بینید دختره حال می کنه و اگر هم اعتراضی می کنه عشوه و دل بری می تونید این طوری رفتار کنید.ولی خیلی هم زیاده روی نکنید و حال طرف رو نگیرید

منبع : دوستان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط محمد
دخترها

توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن...


پسرها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن...

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1387 توسط محمد

به يابنده (( نماهاي گم شده )) جايزه نفيس داده مي شود !!!
از باب فضولي من و چند تن هنر دوست آسمان جل ديگه جمع شديم و شروع كرديم به ور رفتن به سينماي ايران از آنجا كه سوادمان قد نمي داد كه وارد مباحث خيلي حرفه اي و فلسفي شويم گفتيم پامون رو تو كفش بزرگترها نكنيم و مثل بچه هاي آدم به اندازه سوادمان كار كارشناسي انجام دهيم .

پس چي كار كرديم ؟؟؟

هيچ چي سينما رو بخش تجزيه كرديم !!!

سي نما -- اول س ......

من بخش مي كردم و آن كج و كوله هاي ديگه هم به دنبال من كه ناگهان :

يك رابطه بسيار اقليدسي در ماجرا پيدا كردم ربطه اي بسيارپيچيده كه به عقل هيچ بشر سينمائي نمي رسيد !!!

سي نما = 30 نما = سي تا نما



فورا گروه مورد بحث را گماشتم تا راز اين نما هارا بيابند

(( آن زبانها بسته ها هم به عشق ديزي دو نفره اي كه قرار بود به عنوان جايزه نفيس بگيرند و به عنوان ناهار اين سنبل با ارزش سينمائي را نوش جان كنند اطاعت كردند ))

و اينطور بود كه روز ما بسيار جذاب شد كاغذ و قلم بحث و جدل و كلي از شاهكارهاي سينماي ايران همه و همه به كار آمدند و تا اين نماهايافت شدند :



1 - نمايي از پسران خوش لباس با موهاي ژل زده

2 - نماي از دختران بد تركيب ( اما واقعا خوش گريم ) زرنگ و پولدار

3 - نمايي از پيرمردان درويش صفت و ناصح مرام ( البته بسيار عاقلو پر تجربه )

4 - نمايي از پيرزن هاي غرغرو و خرافاتي و دهن بين ( در اكثر موارد)

5 - نمايي از محل هاي كه صاحبان اصلي آنها هم از شدت گرسنگي و تشنگي در حال كوچ كردن مي باشند . و به راستي كه تصوير جهنم را در ذهن مصور مي كنند .

6 - نمايي از بچه هاي دماغو در حال گريه و زاري و درگيري شديد به مگس و پشه

7 - نمايي كه فقط مخصوص نخبگان و افراد تيزبين مي باشد :

رابطه بسيار پيچيده و چند جانبه و در بعضي موارد تار عنكبوتي (( مثل رابطه گياه گزنه و گل شقايق )) بين شخصيتهاي داستان و ميز و صندلي و ساير اساس و ادوات صحنه !!!

8 - ...



همين چند تا نما را هم كه پيدا كرديم پدرمان درامد !!

اين زبان بسته ها انقدر به مخشان زور آوردند كه رنگشان مثل لبو سرخ شده بود

ما هم گفتيم اين همه كه براي هنر ايران از خود گذشته كرديم و اين همه جايزه حيف ميل كرديم

بقيه جايزه ها رو هم ميديم به كسي كه ادامه راه ما رو بره

(( قبل از صرف نهار مذكور اين شرو ورهارو به عنوان قطعنامه صادركرديم و رفتيم سراغ نهار ))



هنردوستا ن عزيز

همانطور كه مطلع شديم تعدادي از نماهاي بسيار اصولي و و ارزشمند سينماي ايران به سرقت رفته و يا اطلاع دقيقي از سرنوشت آنها در دست نيست لذا از تمام كساني كه اطلاعي از اين اصول با ارزش دارند خواهشمنديم كه آنهار ا معرفي نموده و جايزه نفيس و بسيار با ارزش دريافت دارند ( ديزي )

تعدادي از اين نماها به شرح ذيل است :

...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط محمد

الان میخوام براتون یه نوع مکالمه تلفنی رو بگذارم که امیدوارم خوشتون بیاد



- الو سلام..ببخشيد...
- آقا اشتباه گرفتيد
- نه برادر شما اجازه بده سخن من منعقد بشه . من هنوز نگفتم ‘ب’ شما ميگي بفرمائيد گم شيد
- اِ …تو از كجا فهميدي؟
- از روزنامه پخش شد فهميدم.
- اسمت تو روزنامه بود؟
- آره
- پس دانشگاه قبول شدي
- آره . ولي اسمم رو به جاي غضنفر جهان پهلوان نوشتن رقيه پروانه دوست . چقدر كم سوادن. تو چي ؟ قبول شدي؟
- بعله كه قبول شدم ، منتهي 6 دفعه اس كه دارم اسامي رو مي خونم ولي اسمم رو هنوز پيدا نكردم
- راستي ساعت چنده ؟
- قابل شما رو نداره
- اختيار دارين
- نه نداريم.تموم كرديم...
- خدا رحمتتون كنه
- قربان شما.. لطف دارين
- بله داريم.. چند كيلو مي خواين؟
- ای بابا. دل خوش سیری چند! دلم خیلی تنگه
- خب جاشو با سوراخ ك...ت عوض كن ، گشاد شه
- چي جوري؟
- خب كاري نداره.. آب كه سر بالا بره قورباغه مرغ سحر ميخونه
- حالا كيلو چند هست؟
- چي ؟ مرغ سحر ؟
- نه بابا، بليت كنسرت قورباغه هه
- آخه مرد حسابي قوررباغه مگه پلنگه كه كنسرو داشته باشه!
- داشته باشه يا نداشته باشه مهم نيست . جهيزیه رو كي آورده كي برده ؟ من خودشو مي خوام.
- آخر نگفتي چنده ها
- چي ؟ بليت كنسرت قورباغه هه؟
- نه بابا، ساعتو ميگم
- عرض كردم كه متری ۲۰۰۰ تومنه
- چه خبره ؟ مگه قيطريه اس ؟
- نه قطره اي نيست . آبياري بارانيه
- هوا شناسي كه گفته بود آفتابيه
- خب آفتابيش رو هم داريم منتها براي شما ذره بيني مناسبتره
-برو بابا ديوونه...
- مگه من چمه …پسر به اين گلي.
- كجات گله ؟ فقط هيكلت مثل گلدون ميمونه. آخه ننه بابات با چي دلشونو خوش ميكنن
- با شامپو گلرنگ
- منو مسخره كردي ؟…يه كلام بگو شماره رو اشتباه گرفتي
- من ميخواستم بگم شماره رو اشتباه گاز گرفتي. شما مهلت ندادين...تو رو خدا يه هفته مهلت بدين
- نه نميشه همين فردا بايد تخليه كني و گرنه پاسبون مي آرم اسباب اثاثيه تون روميريزم تو كوچه. الانم ميخوام برم حرف خاصي نداري؟
- نه فقط وقتي گوشي رو ميذاري ، اون درم پشت سرت ببند.

پایدار باشید محمد...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط محمد

سرنوشتي که خودم ساخته بودم!

خيلي‌ وقت‌ بود منتظر امير بودم‌ تا قدم‌ آخر را بردارد و براي‌ خواستگاري‌ پا پيش‌ بگذارد. اطمينانم‌ به‌ امير و قصد ازدواجش‌ بيش‌ از هر چيز ديگري‌ در دنيا بود.

به‌ خاطر همين‌، بارها صحنه‌ ورود او با يك‌ سبد گل‌ رز صورتي‌ را پيش‌ چشم‌ مجسم‌ مي‌كردم‌ و مي‌ديدمش‌ كه‌ با شوخ‌ طبعي‌ هميشگي‌ مجلس‌ سرد خواستگاري‌را پر از شادي‌ مي‌كند. امير پسر دايي‌ مادرم‌ بود و شريك‌ برادرم‌ كه‌ از سالها پيش‌ توجه‌ خاصي‌ به‌ من‌ داشت‌. هر چند روز يك‌ بار از بهنام‌ سراغم‌ را مي‌گرفت‌. درمهماني‌ها كنارم‌ مي‌نشست‌ و هر بار كه‌ سفر مي‌رفت‌ براي‌ خانواده‌ام‌ سوغاتي‌ مي‌آورد. جوك‌هاي‌ دست‌ اول‌ امير هميشه‌ در حضور من‌ گفته‌ مي‌شد و بهترين‌ وعجيب‌ترين‌ رستوران‌ هايي‌ كه‌ كشف‌ مي‌كرد، با من‌ و بهنام‌ و خانواده‌ام‌ مورد امتحان‌ قرار مي‌گرفت‌. همين‌ رفتارها باعث‌ شده‌ بود كه‌ همه‌ از علاقه‌ امير به‌ من‌حرف‌ بزنند و از محاسن‌ او پيش‌ من‌ بگويند. البته‌ ناگفته‌ نماند كه‌ من‌ به‌ اين‌ تعريف‌ها احتياجي‌ نداشتم‌ و تصميم‌ خود را گرفته‌ بودم‌. خانواده‌ام‌ نيز امير را دوست‌داشتند و بيش‌ از همه‌ به‌ او توجه‌ مي‌كردند. اما او برخلاف‌ تصورات‌ همه‌ ما، بي‌سر و صدا رفت‌ و دختر ديگري‌ را عقد كرد و كارت‌ دعوت‌ به‌ جشن‌ نامزدي‌شان‌ رابراي‌ ما فرستاد.
پاك‌ گيج‌ شده‌ بودم‌ و نمي‌دانستم‌ چه‌ كار كنم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ براي‌ هميشه‌ از شهرمان‌ بروم‌ تا ديگر مجبور نباشم‌ كسي‌ را ببينم‌. ولي‌ اين‌ كار شدني‌ نبود. بايدظاهر را حفظ مي‌كردم‌ و پيش‌ همه‌ چنان‌ نشان‌ مي‌دادم‌ كه‌ ازدواج‌ امير برايم‌ اهميتي‌ ندارد. شكست‌ غرورم‌، بيش‌ از اين‌ صحيح‌ نبود.
در نامزدي‌ امير لباس‌ خيلي‌ شيكي‌ پوشيدم‌ و بر خلاف‌ هميشه‌ به‌ آرايشگاه‌ رفتم‌. از اول‌ تا آخر مجلس‌ هم‌ از مهمان‌ها پذيرايي‌ كردم‌ تا شبهه‌اي‌ در ذهن‌ كسي‌پيش‌ نيايد. اما مي‌شنيدم‌ كه‌ پشت‌ سرم‌ چه‌ حرف‌ هايي‌ زده‌ مي‌شود. آنها مي‌گفتند: امير دو سال‌ تمام‌ به‌ خانه‌ فيروزه‌ اينها رفت‌ و آمد و آخر سر هم‌ دست‌دخترك‌ را گذاشت‌ توي‌ پوست‌ گردو و ديگري‌ را براي‌ زندگي‌ برگزيد. خانواده‌ امير به‌ همه‌ مي‌گفتند: پسرمان‌ فيروزه‌ را مي‌خواست‌ اما به‌ خاطر رفتار مادرش‌ ودخالتي‌ كه‌ در زندگي‌ بچه‌هايش‌ مي‌كند پشيمان‌ شد. حالا هم‌ خدا را شكر كه‌ عروس‌ ساكتي‌ نصيبمان‌ شده‌ و خانواده‌اش‌ جز «هر چه‌ شما بگوييد، چيزي‌ بر زبان‌نمي‌آورند.» اين‌ حرف‌ها اينقدر چرخيد و چرخيد كه‌ خيلي‌ از خواستگارهاي‌ خوبم‌ را منصرف‌ كرد و به‌ آنها باوراند كه‌ حتما خانواده‌ من‌ مشكلي‌ دارد.
نمي‌توانستم‌ امير را ببخشم‌. از او متنفر شده‌ بودم‌. خودم‌ را فريب‌ خورده‌ مي‌ديدم‌ و مي‌خواستم‌ براي‌ بستن‌ دهان‌ مردم‌ و خانواده‌ امير هم‌ كه‌ شده‌ هر چه‌ زودتربا شخصي‌ كه‌ از هر نظر به‌ امير سر باشد و بتواند شكست‌ مرا جبران‌ نمايد، ازدواج‌ كنم‌. بدجوري‌ از مجرد ماندن‌ مي‌ترسيدم‌ و از اين‌ كه‌ مجبور شوم‌ جواني‌ام‌ را درخانه‌ پدرم‌ بگذرانم‌ و شاهد خوشبختي‌ ديگران‌ باشم‌ واهمه‌ داشتم‌. به‌ خاطر همين‌ شب‌ و روز دعا مي‌كردم‌ تا هر چه‌ زودتر پاي‌ سفره‌ عقد بنشينم‌ و زودتر از اميرو همسرش‌، زندگي‌ مشترك‌ خود را شروع‌ كنم‌.
در يك‌ چنين‌ شرايطي‌ وحيد به‌ خواستگاري‌ام‌ آمد. پسري‌ به‌ مراتب‌ جوانتر، زيباتر و پولدارتر از امير. همين‌ كافي‌ بود. نه‌ او را شناختم‌ و نه‌ خواستم‌ بشناسم‌.نبايد مي‌گذاشتم‌ دير شود و حرف‌هاي‌ مربوط به‌ گذشته‌ به‌ گوش‌ وحيد برسد پس‌ خيلي‌ سريع‌ جواب‌ بله‌ را گفتم‌ و از خانواده‌ام‌ خواستم‌ تاريخ‌ عروسي‌ را قبل‌ ازتاريخ‌ ازدواج‌ امير تعيين‌ كنند. ديگر همه‌ دهان‌ها بسته‌ شده‌ بود. خانواده‌ وحيد پولدار بودند و چنان‌ هديه‌هايي‌ برايم‌ مي‌خريدند كه‌ در تمام‌ فاميل‌ سابقه‌نداشت‌. بعد هم‌ سر مراسم‌ عروسي‌ چنان‌ خريدي‌ برايم‌ كردند و آنها را ميان‌ پارچه‌هاي‌ ترمه‌ اصل‌ به‌ در خانه‌امان‌ فرستادند كه‌ تا مدت‌ها نقل‌ همه‌ آشناها شد. به‌مادرم‌ گفتم‌ به‌ خانواده‌ امير كه‌ هنوز عروسشان‌ را نياورده‌ بودند، زنگ‌ بزند تا بيايند و خريدها را ببينند و سليقه‌ را ياد بگيرند. خلاصه‌، به‌ جاي‌ شناختن‌ همسرم‌و نقاط ضعف‌ و قوت‌ اخلاقي‌اش‌، فقط فكرم‌ به‌ دنبال‌ اين‌ بود كه‌ چيزي‌ كمتر از همسر امير نداشته‌ باشم‌ و از او چيزي‌ كم‌ نياورم‌. در اين‌ دور باطل‌ چشم‌ و هم‌چشمي‌ داشتم‌ آينده‌ام‌ را مي‌باختم‌.
در فاصله‌ كمتر از دو ماه‌ بعد، جشن‌ مفصلي‌ در يكي‌ از گران‌ترين‌ سالن‌ها گرفتيم‌ و به‌ خانه‌اي‌ كه‌ لبريز از جهيزيه‌ من‌ بود رفتيم‌. دو سه‌ ماه‌ اول‌، سرمان‌ به‌ پاگشاهاو مهماني‌ها گرم‌ بود و معني‌ زندگي‌ مشترك‌ را درك‌ نمي‌كرديم‌. اما وقتي‌ مهماني‌ها تمام‌ شدند، ديدم‌ با يك‌ همسر بچه‌ صفت‌ و وابسته‌ تنها مانده‌ام‌. تمام‌ دارايي‌همسرم‌ كه‌ آن‌ همه‌ براي‌ من‌ اهميت‌ داشت‌، متعلق‌ به‌ پدر بزرگش‌ بود و او در شركت‌ پدربزرگ‌ بيشتر نقش‌ يك‌ راننده‌ شخصي‌ را بازي‌ مي‌كرد البته‌ درآمدش‌ بدنبود. ولي‌ موقعيت‌ كاري‌ و پيشرفت‌ چنداني‌ نداشت‌. زندگي‌ ما وابسته‌ به‌ نظر پدربزرگ‌ وحيد بود كه‌ اگر يك‌ ماه‌ غضب‌ مي‌كرد و حقوق‌ كمتري‌ به‌ نوه‌اش‌ مي‌داد،حسابي‌ لنگ‌ مي‌مانديم‌ و ناچار به‌ فروش‌ سكه‌ها مي‌شديم‌. اين‌ نحو زندگي‌ با آنچه‌ من‌ مي‌خواستم‌ خيلي‌ فرق‌ داشت‌. نمي‌توانستم‌ مطابق‌ ميلم‌ خرج‌ كنم‌ ومهماني‌ بگيرم‌. در مهماني‌ها و جشن‌ها نيز ناچار بودم‌ لباس‌هاي‌ تكراري‌ بپوشم‌ و در مقابل‌ طعنه‌ ديگران‌ حرف‌ نزنم‌. البته‌ تقصير خودم‌ بود. آن‌ اول‌ آنقدر پزداده‌ بودم‌ كه‌ حالا همه‌ توقع‌ داشتند با يك‌ پرنسس‌ مواجه‌ شوند نه‌ زن‌ جواني‌ كه‌ براي‌ به‌ هم‌ رساندن‌ خرج‌ و دخل‌ ماهانه‌ منزلش‌ با مشكل‌ روبروست‌.
كافي‌ بود بشنوم‌ همسر امير وسيله‌ جديدي‌ مثل‌ يك‌ مايكروويو يا سرخ‌ كن‌ برقي‌ براي‌ خانه‌اشان‌ خريده‌ كه‌ تا چند روز اعصابم‌ خراب‌ باشد و با وحيد جر و بحث‌كنم‌ تا پولش‌ را به‌ من‌ بدهد و من‌ هم‌ بتوانم‌ عين‌ همان‌ وسيله‌ را تهيه‌ كنم‌. حالا اين‌ كه‌ ما به‌ آن‌ جنس‌ احتياج‌ داشتيم‌ يا نه‌ و پول‌ آن‌ از كجا تأمين‌ مي‌شد،موضوعي‌ بود كه‌ جنجال‌هاي‌ بعدي‌ را به‌ خود اختصاص‌ مي‌داد. همه‌ زندگي‌مان‌ داشت‌ با ناراحتي‌ و اوقات‌ تلخي‌ مي‌گذشت‌. مدام‌ حواسم‌ به‌ رنگ‌ و لعاب‌ ظاهري‌ديگران‌ بود. وسيله‌ خانه‌، لباس‌، ماشين‌، متراژ و مكان‌ منزل‌ و... همين‌ها داشت‌ مرا از پا مي‌انداخت‌. درد دلهايم‌ را به‌ مادرم‌ مي‌گفتم‌ ولي‌ او به‌ جاي‌ راهنمايي‌كردن‌ و دعوت‌ به‌ صبر، با وحيد دعوا مي‌كرد و خيلي‌ راحت‌ مي‌گفت‌: تو كه‌ عرضه‌ زن‌ نگه‌ داشتن‌ نداري‌، براي‌ چه‌ عروسي‌ كردي‌. خب‌، اين‌ حرف‌ها هم‌ به‌ شوهرم‌ برمي‌خورد و او با وجود تمام‌ جواني‌اش‌ خرد مي‌شد. وحيد انتظار داشت‌ حداقل‌ من‌ گاهي‌ اوقات‌ او را درك‌ كنم‌. ولي‌ اين‌ كار از دست‌ من‌ برنمي‌آمد چون‌ ازدواج‌ كرده‌بودم‌ تا روي‌ ديگران‌ را كم‌ كنم‌، نه‌ اين‌ كه‌ خودم‌ زندگي‌ام‌ را بسازم‌.
كم‌ كم‌ رفتار وحيد هم‌ عوض‌ شده‌ بود. از حرف‌ها و رفتارم‌ ايراد مي‌گرفت‌ و پيش‌ همه‌ مسخره‌ام‌ مي‌كرد. ظاهر سازي‌ ام‌ را احمقانه‌ مي‌ناميد و اگر مي‌توانست‌ آنهارا فاش‌ مي‌كرد. پس‌ از مشورت‌ با مادر به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ بايد هر چه‌ زودتر بچه‌دار شوم‌ و با بچه‌ دست‌ و پاي‌ شوهرم‌ را ببندم‌. آخر او مثل‌ خيلي‌ ازقديمي‌ها اعتقاد داشت‌ كه‌ زن‌ تا وقتي‌ فرزندي‌ به‌ دنيا نياورده‌ باشد، جايگاهش‌ در خانه‌ همسر محكم‌ نيست‌ ولي‌ بعد از آن‌ ديگر دستش‌ باز است‌ و هر چقدر كه‌بخواهد مي‌تواند بتازاند. وحيد موافق‌ نبود. بچه‌ نمي‌خواست‌. مي‌گفت‌ ما هنوز خودمان‌ بچه‌ هستيم‌ و نمي‌توانيم‌ حرف‌ همديگر را بفهميم‌ آن‌ وقت‌ تو مي‌خواهي‌يكي‌ ديگر را هم‌ بيچاره‌ كني‌. سر همين‌ موضوع‌ دعواي‌ سختي‌ كرديم‌. دعوايي‌ كه‌ به‌ قهر من‌ از خانه‌ و جدايي‌ انجاميد.
اصلا نفهميدم‌ چه‌ شد، فقط ديدم‌ همسرم‌ به‌ هيچ‌ نحوي‌ راضي‌ به‌ ادامه‌ زندگي‌ نمي‌شود و نمي‌خواهد يك‌ فرصت‌ ديگر به‌ من‌ بدهد. مي‌گفت‌ طي‌ يك‌ سال‌ و نيم‌زندگي‌ مشترك‌ مان‌ مجبور شده‌ حدود هفت‌ ميليون‌ تومان‌ قرض‌ بگيرد و براي‌ برآوردن‌ خواسته‌هاي‌ من‌ خرج‌ كند. مي‌گفت‌: حوصله‌ غرغرهاي‌ من‌ و مادرم‌ راندارد و نمي‌خواهد بقيه‌ عمرش‌ را اين‌ طور بگذراند و...
به‌ همان‌ سرعتي‌ كه‌ عروسي‌ كرده‌ بوديم‌، طلاق‌ گرفتيم‌ و راهمان‌ را جدا كرديم‌. جهيزيه‌ام‌ را در همان‌ خانه‌اي‌ كه‌ داشتيم‌ به‌ حراج‌ گذاشتم‌ و به‌ خانه‌ پدرم‌ برگشتم‌.جايي‌ كه‌ از آن‌ فرار كرده‌ بودم‌.
بله‌ اين‌ سرنوشت‌ پرنسس‌ خيالي‌ است‌ كه‌ به‌ جاي‌ ساختن‌ زندگي‌، به‌ دور باطل‌ چشم‌ و همچشمي‌ افتاده‌ بود

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386 توسط محمد
سلام دوستان عزیز و گلم امیدوارم حالتون خوب باشه .. به خاطر تاخیر طولانیم معذرت می خوام  شرمنده یک سری مشکلاتی بود که باعث این غیبت های من شده بود . تشکر می کنم از تمام بچه های ایران جنرال به خاطر حوصله ایی که به خرج دادن .

گاهي به اتوبوسها حسوديم مي شود كه چگونه در غروب دلگير، مرد خسته را به خانه مي رسانند.
گاهي به جويهاي آلوده ي شهر، غبطه مي خورم كه چه سخاوتمندانه كاغذ بيسكويت دختر خردسال را به دوردستها مي برد.
گاهي مي خواستم ساختماني بلند باشم تا پسركي جوان، خسته و دلشكسته، از من خود كشي كند. مي خواستم آنقدر بلند باشم كه از پريدن تا به زمين رسيدنش چند دقيقه طولانيتر شود.
مي خواستم چوبي باشم كه پيرمرد تزريقي زير پل، در سرماي نيمه شب، بسوزاندم و از انجماد رهايي يابد.
مي خواستم عقيقي باشم در نگين انگشتري دستان جواني در سجده.
مي خواستم عينكي باشم به چشمان پيري فرزانه آنگاه كه ناس و حمد را از روي قرآن مي خواند.
مي خواستم سنگي باشم بر روي قبر يك خداپرست.
مي خواستم اشكي باشم بر گونه ي سرخ پسر بچه اي يتيم در نيمه شب تاريك.
مي خواستم نوك مدادي باشم به دست نويسنده اي كهنسال.
مي خواستم كاغذ پاره اي باشم به دست يك جوان كه عشق را بر من نوشت و پاره كرد.
آنچه را گفتم نشد. تقدير آن بود كه اسير دستان تو شوم. من گرفتار توام.
شناختي مرا؟
نگاهي به مشتت كن؟ چه مي بيني؟ من همانم.
من همان موس يا به قول ايراني ها موشواره ام.
ببين كه من را به كجا مي بري. افسار من به دستان توست. هرجا كه مرا بكشي، مي روم. تو را به خدا من را به هر جا نبر. من هر جايي نيستم. نا اميدم مكن. كاري كن كه از امروز تمام كاغذ پاره هاي عالم به وجود من در دستان تو حسوديشان شود. بگذار اتوبوسها آرزو كنند كه اي كاش موس بودند. كاري كن تمام گوسفندهاي عالم به موشها حسودي كنند و زير لب در چراگاه بگويند:
اي كاش موس را شكل گوسفند مي ساختند!!

منبع: اينترنت (گروه راه نرفته)

پایدار باشید محمد...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط محمد
حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

شایدممممممممممممم

هوسلم ثررررررررررر رفطح




من وقتی حوصلم سر میره سعی می کنم از پنجره اتاقم طوری تف کنم که بیافته تو باغچه. سعی می کنم که طوری تو دیوار مشت بزنم که جای چهار تا انگشتم بمونه. اگه کسی تو ساختمونم نباشه، به جای پایین رفتن از پله نرده ها رو با دستم می گیرم و پایین می رم.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه چند تا دختر گیر می ارم و عاشقشون می شم. از بین اون دختر ها اونایی رو که مطمئنم عمرا راه نمی دن، انتخاب می کنم و بهشون ابراز عشق می کنم. بعدش یه مدتی از عشق اون دخترها دیوونه می شم، وقتی که طرف با شدت گفت برو دنبال کارت، میرم و تریپ عاشقای شکست خورده رو می گیرم.

من وقتی حوصلم سر می ره می شینم رو راههای مختلف خودکشی فکر می کنم. بعدش می رم سراغ راه های کشتن افراد دیگه. تمام صحنه هاش رو تو ذهنم مجسم می کنم. معمولا تو این صحنه ها وکیلی رو هم که بعدا قراره مسولیت وکالت من رو بر عهده بگیره، تصور میکنم. به نظرم سعی کنه که من رو دیوونه جلوه بده که دارم نزنن. البته اولش احتیاج است که من با استناد بر دوران کودکی و عقده های فرو خورده روانی(که هر شخصی یه چند هزارتایی می تونه جور کنه) قتل رو برای وکیلم موجه جلوه بدم.

من وقتی حوصلم سر می ره، ساعت ها می شینم به یه لیوانی که روی میزه، خیره می شم که بتونم حرکتش بدم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم.

من وقتی حوصلم سر میره اونقدر می خورم که دیگه به سختی می تونم حرکت کنم. اونوقت یاد چاقیم می افتم و در کنارش یاد ریزش موهام. میرم و تو اینه موهام رو نگاه می کنم که ببینم نسبت به قبل چقدر ریخته. البته ناراحت نمی شم که داره موهام میریزه. من دوست دارم زشت بشم. چون اونوقت دختر های بیشتری هستند که من می تونم بهشون ابراز عشق کنم و مطمئن باشم که عمرا به من با اون قیافم راه نمی دند.

من وقتی حوصلم سر می ره از این که خدا مرده، به این میرسم که حیف شده که خدا مرده. بعد، از این که حیف شده که خدا مرده می رسم به این که حیفه که من بمیرم. بعدشم فکر کردن به راه های خودکشی را به زمانی بعد موکول می کنم. در این بین سعی می کنم مخ یکی رو به کار بگیرم که قبول کنه که خدا هست یا بودنش خوبه.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه مخلوط اب غوره غلیظ میخورم. بعدش بی حال می شم ، می رم و می افتم تو رختخواب تا خوابم ببره، اما اصلا خوابم نمی بره، اونوقت به خدا گیر می دم که ای قشنگ!! من که حتی نمی تونم بخوابم چی جوری تو زندگیم موفق بشم، بعدش یادم می افته بر طبق یه عادت قدیمی خدا رو کشتم، و بعدش بحث استدلال اینکه حیف شده خدا مرده می رسه و ....

من وقتی حوصلم سر می ره، می شینم و به این فکر می کنم که کاشکی می شد با این هیکلم برم تو مخم زندگی کنم، اخه ادمهای اون تو خیلی بهترند. همشون رو خودم طوری ساختم که من رو دوست دارند.

من وقتی حوصلم سر می ره، به عکس های روی دیوار اتاقم خیره می شم و به این فکر می کنم که کاشکی همه چی مثل اونها ساکن و بی تغییر بود. کاشکی حوصلم از حوصله سررفتگی سر نمی رفت، چون اونوفته که دیگه هیچ راهی برای فرار ندارم. برای مرتبه یک حوصله سر رفتگی هزاران تا راه دارم، اما برای مراتب بعدی هیچ چی...

من وقتی حوصلم سر می ره و دیگه هیچ کدوم از راه های بالا جواب نمی ده، می شینم و این چرت و پرت ها رو می نویسم، اما واقعیتش دیگه حوصله نوشتن هم ندارم  !!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 توسط محمد
با توجه به راستاى اينكه اين هفته، هفته كتابخوانى است گروه پرطرفدار «چ.س.م.خ» (يعنى من و سهيل و منصور و خسرو) تصميم گرفت در پاسخ به نامه هاى فراوان خوانندگان ايران جمعه، يك راهنماى كوتاه كتاب خوانى منتشر كند. (البته چون جناب خسرو تپل فقط مشغول خوردنه و منصور خان هم كه فقط از فوتبال سر در مى آره و اون سهيل هم كه چشم نداره بتونه كتاب بخونه، خودم مجبور شدم اين راهنما رو بنويسم.)
اصولاً كتاب ها را مى شود به دو دسته كلى تقسيم كرد:
۱. كتاب هاى درسى
اين كتاب ها، تنها كتاب هايى هستند كه همه صفحات آنها خوانده مى شوند. چون شما هرچقدر هم كه تنبل باشيد بالاخره شب امتحان يك مقدارى به بيمارى عذاب وجدان دچار مى شويد و به همين خاطر مجبور مى شويد نگاهى به صفحات آنها بيندازيد. اما از طرف ديگر اينها تنها كتاب هايى هستند كه بعد از خواندن شان احتمالاً ديگر به درد لاى جرز ديوار هم نمى خورند، ولى تجربه ثابت كرده كه آخرين چهارشنبه سال كه سر مى رسد اين كتاب ها براى خودشان احتمالاً ديگر اهميتى پيدا مى كنند كه نگو! درضمن يك عده آدم بيكار ديگر هم هستند كه كتاب هايى مى نويسند با عنوان كتاب هاى كمك درسى. كاربرد اين كتاب ها هم فقط حدود چهار، پنج ماه مانده به كنكور است و پس از آن باز بايد تا آخرين چهارشنبه سال صبر كنيد تا از خجالت شان درآييد.
۲. كتاب هاى غيردرسى
اين كتاب ها خودشان به دسته هاى متعددى تقسيم مى شوند اما نكته اينجاست كه خواندن اين كتاب ها براى خوانندگان شان كلى كلاس دارد و مثلاً در تلويزيون هى مى پرسند كه شما چه قدر مطالعه غيردرسى داريد و اگر نداريد چرا؟! اما وقتى كه اين كتاب ها را دست مى گيريد و شروع مى كنيد به خواندن شان همه چپ چپ نگاه تان مى كنند و با خودشان فكر مى كنند كه باز داريد درس را مى پيچانيد! خلاصه كه خواندن كتاب هاى غيردرسى از هر نظر كار سختى ست.
اين كتاب ها گونه هاى متفاوتى دارند؛
الف. كتاب هاى علمى - تخيلى:
تقريباً نود درصد اين كتاب هاى علمى - تخيلى رو يه نويسنده بيكار فرانسوى به اسم ژول ورن نوشته! توى همه داستان هاش هم معمولاً يه اختراع عجيب و غريب ثبت مى كنه. از همه جالب تر اينه كه توى مقدمه همه كتاب هاش نوشته شده وقتى ژول ورن اين داستانو مى نوشت كه خبرى از اين اختراعات نبود و اينا همش ساخته ذهن خلاق آقاى ورنه! معمولاً مخترعين شكست خورده و ضايع شده عاشق اين جور كتاب ها هستند يا اينكه خودشون مى شينن به نوشتن اين جور داستان هاى خالى بندى. مثلاً تا دلتون بخواد داستان در مورد نامرئى شدن و سفر به آينده نوشته شده.
ب. كتاب هاى تاريخى:
اين دسته كتاب ها خودشون به دو دسته ديگه تقسيم مى شن؛ كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه كرده و كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه نكرده. آخه ماجرا اينه كه عده اى درباره اش مى گفتن عادت داشته از يه برگ كاغذ كه براى ترجمه بهش مى دادن، يه كتاب دويست صفحه اى دربياره و به خاطر همين بيشتر از اينكه داستان هاش براساس اتفاقات تاريخى باشه، ناشى از خيال پردازى هاش بود. اما همين خيال پردازى ها كلى طرفدار داره و هنوز هم كه هنوزه كتاب هاش چاپ مى شه. مثلاً از هر ده نفرى كه تو خيابون مى بينين، ۹ تاشون «سينوهه» رو خوندن و اون يكى هم وسط هاشه و هنوز كتابو تموم نكرده.
ج. كتاب هاى مخصوص كودكان:
نمى دونم اگه موجود تنبلى به اسم «حسنى» نبود اين نويسندگان خلاق كتاب هاى كودكان چى كار مى خواستن بكنن. همه كتاب هاى اين دسته در عنوان هاى «حسنى نگو يه دسته گل»، «حسنى توى ده شلمرود» و «حسنى نگو، بلا بگو» خلاصه مى شه. از شونصد سال پيش تا حالا هم كه اين كتاب ها هى تجديد چاپ شدن هيچ فرقى نكردن هنوز هم از جعبه شيرينى به عنوان كاغذ براشون استفاده مى كنن. اما چند تا نويسنده گمنام ديگه مثل رولد دال و هانس كريستين اندرسن و اينا هم هستن كه قبلنا (يعنى قبل از اينكه راهى اون دنيا بشن) چند تا كتاب براى بچه ها نوشتن.
د. كتاب هاى روانشناسى:
«موفقيت در سى ثانيه»، «چگونه يك شبه پولدار شويم»، «توى تهرون پول ريخته»، «برنامه ريزى علمى براى همه» و... اينها كتاب هاى روانشناسى هستن كه همه شون عين همه ان و هيچ فرقى با هم ندارن. فقط توى هركدوم به شما آموزش مى دن كه بايد به خودتون اطمينان كنين و اعتماد به نفس داشته باشين و اگه دماغ تون اندازه دماغ منصوره ايراد نداره بلكه اين از زيبايى هاى طبيعته. تازه اگه هم مى خواين توى زندگى آدم موفقى بشين بايد برنامه ريزى كنين و اين حرفا. وسط كتاب هاشون هم هى جمله هاى ريز و درشت از اين و اون مى آرن. اما اگه دو هزار تا از اين كتاب ها رو هم بخونين چيزى درست نمى شه! آخرش شب امتحانى مى شه ديگه!
ه. كتاب هاى كميك استريپ:
از اين كتاب ها توى فرنگ (يعنى خارجه) زياد چاپ مى شه و همه هم عاشق شون ان و كلى فيلم هم از روشون ساخته مى شه، مثل «اسپايدرمن» و «مردان ايكس». اما توى ايران فقط يه «تن تن و ميلو» رو مى شناسن و هيچكى هم به ذهنش نمى رسه كه لااقل دو تا كتاب ديگه هم ترجمه كنه و به چاپ برسونه. تازه باحاليش اينجاست كه همه مى گن واقعا جاى خالى اين گونه كتاب ها احساس مى شه و مسؤولان بايد به فكر باشن، بعدش به جاى اينكه يه كارى بكنن سوت بلبلى مى زنن و از كنار هم رد مى شن! البته يه تعداد معدودى از اين كتاب ها توى ايران هم چاپ شده مثل «دلمه» و «آقاى كا» اما چون از هيچكدوم حمايت نشده و براشون هم زياد تبليغى نشده، زياد فروش نرفته. خلاصه كه ملت هنوز هم بعد از سى، چهل سال ترجيح مى دن داستان تن تن و جواهرات ناپديد شده كاستافيوره رو بخونن!


و. مجموعه داستان ها:
اصولاً نويسنده ها وقتى بيكار مى شن يا حوصله شون سر مى ره يا مثلاً با همسرشون دعواشون مى شه شروع مى كنن به نوشتن داستان هاى كوتاه. اين داستان هاشون هم معمولاً سر و ته درست و حسابى نداره، يعنى درواقع اصلاً داستان نيستن! بعد از يه مدت كه اين داستان ها زياد مى شه و مثلاً به هفت هشت تا مى رسه تصميم مى گيرن اينا رو يه جا به چاپ برسونن تا طرفداراى پرشمارشون بتونن به اونها دسترسى داشته باشن. خلاصه كه اين طورى «مجموعه داستان»ها پديد مى آن. معمولاً اين كتاب ها از چند تا داستان ده، دوازده صفحه اى تشكيل شدن كه خود نويسنده هم درست و حسابى نمى دونه ماجراشون چيه و فقط به خاطر اينكه زندگى خرج داره اونا رو به چاپ مى رسونه.
ز. كتاب هاى پليسى:
اين كتاب ها معمولاً جزو پرطرفدارترين و پرخواننده ترين كتاب ها هستند و هميشه ماجراى كشته شدن يا ناپديد شدن يه آدمى رو روايت مى كنن. توى اين داستان ها هميشه يه كارآگاه باهوش هم هست كه با كمك دستيار خنگش ماجرا رو حل مى كنه. معروف ترين اين كتاب ها رو هم آگاتا كريستى و سر آرتور كانن دويل و الرى كويين نوشتن . شخصيت هايى مثل «پوآرو»، «شرلوك هولمز» و «خانم مارپل» هم همون كارآگاه هايى هستند كه معماها رو حل مى كنند. خوبى اين داستان ها اينه كه معمولاً تا آخرش خواننده رو سر كار مى ذارن، مثلاً هى با خودتون فكر مى كنين كه فلانى چون نصفه شب ها ساعت ۱۲ از اتاق خوابش يواشكى مى آد بيرون حتماً قاتله اما آخر كتاب مى فهمين كه بيچاره مشكلات مرتبط با دستشويى داشته و قاتل يكى ديگه است كه اصلاً فكرشو نمى كردين. خلاصه كيفى داره اين كتاب هاى پليسى، معمايى.
ح. كتاب هاى عاشقانه:
اين كتاب ها معمولاً كمتر از پونصد صفحه نيستن! همه ش هم درباره دو بلبل عاشق هستن كه از بد حادثه و مثلاً در اثر يك جنگ خانمان سوز از هم دور افتادن و حالا دارن در تب عشق همديگه مى سوزن. در نمونه هاى جديدتر اين كتاب ها، دو بلبل عاشق همديگه رو زير بارون و توى ايستگاه اتوبوس ملاقات مى كنن و دلباخته هم مى شن اما متأسفانه يكى شون مجبوره با يكى ديگه ازدواج كنه...
خلاصه كه اگه سريال هاى بعدازظهر تلويزيون رو تماشا مى كنين اين داستان ها رو هم حتماً بخونين. البته كاملاً بديهيه كه آخر اين داستان ها، بلبل هاى عاشق به همديگه مى رسن و امكان نداره توى عشق شون شكست بخورن. اگه يه وقت يه داستان عاشقانه اى خوندين كه قهرمان هاى داستان آخرش به هم نرسيدن مى تونين از نويسنده شكايت كنين و پولتون رو پس بگيرين.
|||
خلاصه كه كتاب خوندن خيلى كار خوبيه و كلى هم كلاس داره. تازگى ها هم مد شده از اين كتاب هاى جيبى زياد چاپ مى كنن و حتى وقتى مى رين «گلاب به روتون» مى تونين از اين كتاب ها استفاده كنين.

به روز رسانی توسط هیئت مردان کره زمین وحومه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز و گل ایران جنرال  بالاخره وبلاگ ایران جنرال ۲ ساله شد ! ۲ سال پر خاطره پر از جریانات خوب و بد . طی این دو سال دوستان زیادی آمدند و رفتند بچه های که خاطرات خوبی از آنها در ذهن مان هک شده و دوستانی که از ابتدا با ایران جنرال بودند و همچنان هم هستند و پایه و اساس و صاحبان اصلی وبلاگ می باشند . همین جا از همه دوستانی که حضو دارند و همه دوستانی که  حضور ندارند تشکر می کنم . و ۲ سالگی وبلاگ رو بهتون تبریک می گم امیدوارم با حضور شما دوستان صمیمی ایران جنرال که باعث پایداری وبلاگ تا کنون شده اید  سال سوم رو در کنار هم و با هم به خوبی شروع کنیم .

و اما مسابقه وبلاگ !

طی قرعه کسی که صورت گرفت دو نفر از دوستان به عنوان نفرات اول و دوم برگزیده شدند که بهشون تبریک می گم .

نفر اول :سکاتوریلا برنده یک دامین دات آی آر + ۲۰ مگابایت فضای اینترنتی
نفر دوم : صدف برنده ۱ ماه اینترنت نا محدود

از تمام دوستانی که در مسابقه شرکت کردند تشکر می کنم و باید بگم قرعه کشی کاملا عادلانه صورت گرفته و حتی من هم در قرعه کشی دخیل نبودم و توسط دوستان وبمستر دیگه انجام شد .

در آخر :
- هدیه نفر اول و دوم بزودی براشون ارسال می شه
- شرمنده که کمی دیر اعلام کردم . جایی هستم که نوسان برق زیاده  مطالب رو تایپ کردم ولی بخاطر همین نوسان برق کامپیوتر بطور جالبی منفجر شد !! و کمی ارسال این ست به درازا کشیده شد .
- جدیدن وبلاگی رو مشاهده کردم به نام www.iranjeneral.blogfa.ir که کاملن وبلاگ رو کپی برداری کرده باید بگم هیچ نسبتی با وبلاگ ایران جنرال نداره و مربوط به هیچ یک از یچه های ایران جنرال نمی باشه .

پایدار باشید محمد

یانگوم....

1)از ماجرای سوپ اردک چه یاد گرفتید؟
 الف:صبح ها ناشتا سوپه اردک بخوریم
 ب:برای خرید اردک تنها بیرون نرویم
 ج:برای حامله شدم اردک بخوریم
 د:همه ی موارد
 
 2)پادشاه شبی که یون سنگ را دیده بود برای چه بیرون امده بود؟
 الف:از دسته زنش که همیشه مریض میشد خسته شده بود
 ب:یاد دوران مجردی کرده بود دلش درد میکرد
 ج:بیرون روی داشت
 د:خیلی وقت بود که راه نرفته بود
 
 3)یانگوم چگونه میخواهد از خانواده ی چوئی انتقام بگیرد؟
 الف:با موفقیتهای پی  در پی حرص این خانواده دا در اورد
 ب:سوزن طب سوزنی را در رگ بانو چوئی فرو کند
 ج:با بودن در کنار افسر مین گیومئونگ را دیوانه کند
 د:چو فردا بیاید فکر فردا کنیم
 
 4)هنگامی که یانگرو ..یون سنگ را دید که رنه پادشاه شده با خود چه فکری کرد؟
 الف:من که از یون سنگ خوشگل ترم چرا من و نگرفت
 ب: چه شانسی داره
 ج: میرم شوهرش و از چنگش در میارم
 د:به ملکه میگم
 
 5)سگ کیست؟
 الف:حیوان است
 ب:دیدنش خوب ولی بغل کردنش بد است
 ج:سرنوشت ادم را تغییر میدهد
 د:خوش یمن است(شوهر یاب است(
 
 طراح سوال :ب.ب.ک
 
 بنیاد بیکاران کشور
 
 
 گرفته از سایته ترانه ها | ارسالي ار نيلو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط محمد

با سلام ,
 خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده یک کمد که همه چیزمان همان توست آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید ما چیز زیادی نمی خواهیم خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه خیلی چیز بدیست خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد , اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند , چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید . اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است خوش به حالش خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراحخداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی , یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟ تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , خدا جان جوابم را بده ,فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,چون ما زبانمان خوب نیست هنوز آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم دستتان درد نکند بنده کوچک شما , صادق ... خواست دکمه سند را بزند دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت یهو کامپیوتر خاموش شد خشکش زد- اااااا صدایی از پشت سرش گفت : - اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون توی راه خودشو دلداری می داد  - دوهفته دیگه باز میام ...- باز میام ...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط محمد

حدود چند ماه قبل Cia شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور Cia يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :
"-
ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" –
حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور Cia نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"-
ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" –
من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند Cia پاسخ داد:
"-
نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" –
ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"-
شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد

ارسالي از سکاتوریلا


پیشنهاداتی برای عدم ترشیدگی دوشیزگان
1: یقه ی اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه
2:نازو لفت و لیس رو بزارید کنار
3:در معرض دید باشید گذشت اون زمونا که میگفتن:من اون دختر نارنج و ترنجم که از افتاب و از سایه میرنجم
4:سن ازدواج رو بیرین پایین همون 17_یا 18 خوبه بالاتر که برین همچین از دهن میوفتین
5:تموم دوست پسراتون و تهدید به ازدواج کنیداگه موندن چه بهتر اگه نموندن دورشون و درز بگیرید
6:دعای باز شدن بخت و دور گردنتون  اویزون کنید یه وقت کتابش و دور گردنتون اویزون نکنید چون گردن لطیفتون کج میشه
7:پسرهای فامیل بهترین و در دسترس ترین طعمه ها هستن رو هوا بقاپیدشون
8:رو شکل و شمایل پسرها زیاد حساسیت به خرج ندین ..پسرهای خوشگل هستن دچاره مشگل.
9:سعی کنید از هر انگشتتون هفتاد نو هنر بباره که مامانه جلو درو همسایه قرو قمیش بیاد که دخترم قربونش برم اینجوری و اونجوریه...
10:و اخرین توصیه این که عوض اینکه تو جریانات عشقی خیابونی و زود گذر غرق بشید و مثل کبک سرتون رو زیره برف کنید به فکره ایندتون باشید و اینقدر از این دست به او ندست نرید
بر گرفته از سایت ترانه ها
ارسالي از نیلو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 توسط محمد

سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه امروز نمي خوام مطلبي بگذارم ! چند روز پيش چت گروهي بچه هاي ايران جنرال برگزار شد البته درسته كه خيلي از بچه ها نبودن ولي  با اين حال خوب بود . به پيشنهاد آرش ( يك فرشته كه از..)  تمام صحبت ها و نوشته ها رو سيو كردم و قرار شد در وبلاگ بگذارم تا ديگر بچه هاي وبلاگ كه نبودن بدونند كه چه گذشت در چت گروهي وبلاگ . اميدوارم  براتون جالب باشه !!  براي خواندن روي ادامه مطلب كليك كنيد.....
 
از همه چيز بگذريم از مسابقه وبلاگ نمي تونيم بگذريم !
 
سئوال مسابقه : مردي كه برج ايفل رو فروخت چه نام داشت ؟ از كجا اين ايده به ذهنش آمد ؟ و به چه كسي فروخت ؟
 
جواب سئوال رو به ايميل : pariuo@yahoo.com ارسال كنيد . مهلت پاسخ گويي به سئوال تا روز 16 مهر مي باشد .
 
جوايز :
 
نفر اول : 20 مگابايت فضاي اينترنتي (هاست) + يك دامين ir. براي يك سال
 
نفر دوم : يك ماه اشتراك نامحدود اينترنيت .
 
افرادي كه كاملتر پاسج دهند برنده خواند شد در صورتي كه افراد پاسخ دهنده صحيح به سئوالات بيش از دو نفر باشند بين افراد برتر قرعه كشي مي شه و افراد اول و دوم انتخاب مي شند .
 
اميدوارم همه دوستان در مسابقه شركت كنند .  هدف از برگزاري مسابقه فعاليت بيشتر بچه هاي وبلاگ و ايجاد صميميت بيشتر بين ايران جنرالي ها مي باشد.
 
در ضمن قراره امیر حسین عزیز قالب جدید وبلاگ رو طراحی کنه  ایران جنرال رو تا چند وقت دیگه با چهره جدید خواهید دید .
 
پايدار و سربلند باشيد محمد.

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386 توسط محمد

 خانم ها 

 برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله، امنیت مالی است.
 با این که امنیت مالی برایشان بسیار مهم است، ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن .
 با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن، ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن.
 با این که می گن چیزی ندارن بپوشن، ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.
 با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن، ولی می گن لباس هام دیگه کهنه و درب و داغونه .
 با این که میگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه، ولی انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.
 با این که همیشه انتظار دارن ازتیپ شون تعریف کنید، ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین... حرف هاتونو باور نمی کنن می فهمن که داری مخ شونو می زنی
 
آقایون 

 تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند
 در حالی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند، ولی در هر صورت وقت واسه خانم ها دارند.
 در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانم ها دارند، ولی اون ها رو به حساب نمی آرن.
 در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.
 در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست، ولی بازم شانس‌ شون رو روی تور کردن بقیه خانم ها امتحان می کنن. در حالی که شانس شونو روی بقیه خانم ها امتحان می کنن، ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه.
در حالی که دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه، ولی بازم درس عبرت نمی گیرن وهنوز هم می خوان شانس شون رو روی بقیه خانم ها امتحان کنند.

برگرفته از سایت ۳ جوک



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386 توسط محمد

 سلام دوستان گل و مهربان ایران جنرال . از همه دوستان بخاطر دیر به روز شدن وبلاگ پوزش می خوام .

ليلي و مجنون

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت .

مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :
اي دل غافل يار آمد و من خواب بودم!
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟
و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !

مجنون سري تکان داد و گفت : نه !

اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني

---------------------------

دست خدا
 

 
کودک زمزمه کرد : خدا یا با من حرف بزن .
 
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد .
 
کودک نشنید .
 
او فریاد کشید : خدا یا با من حرف بزن .
 
صدای آسمان غروبمه آمد .
 
اما کودک گوش نکرد .
 
او به دور و برش نگاه کرد و گفت : خدا یا بگذار تو را ببینم .
 
ستاراه ای درخشید . اما کودک ندید .
 
او فریاد کشید : خدا یا معجزه کن .
 
نوزادی چشم به جهان گشود اما کودک نفهمید .
 
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت : خدا یا به من دست بزن بگذار بدانم کجایی .
 
خدا پیین آمد و بر سر کودک دستی کشید .
 
اما کودک دنبال یک پروانه کرد .
 
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد .

ارسالی از سکاتوریلا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط محمد

در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:

روش نزدیکی به دختر در عصر حجر:


در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میاوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:


* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!)
*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)
*داشتن غار بزرگ تر
*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)

هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)

بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!

بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده و به خاطر همین نزدیکی به این زنها زیاد هم سخت نبوده

 

دوره هخامنشی:

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی!

 و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه

و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.

بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!

و برای نزدیکی به زنها کلی باید سختی می کشیدی

اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:


*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)
*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)
*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)


هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده!

دوره قاجار:

در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده!

آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه) یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!

و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.

البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر(یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت ) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر!(به نظر من که خیلی باحال بوده.فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عرشیا جان عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج دوست دخترت اونجا منتظرته!)

خلاصه اینکه نزدیکی به دختر در این زمان هم زیاد آسون نبود


هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!

 

دوره پهلوی:

در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند!

برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی –بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!

خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:


*فقیر بودن و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)
*داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان....نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود(امان از دست این عادل فردوسی پور!)
*شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق
*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.
*داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی
*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!
*داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!(به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)


هدف از مخ زنی:رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر و داشتن زندگی راحت و مرفه!

 

دوره انقلاب تا چند سال پیش:

 در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!

لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:


* سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)
*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه
*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی


هدف از مخ زنی:تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی!

 


دوره امروز:

 به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود!

به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!

ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:


*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!
*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok عزیزم- چشم honey –momi وDady رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ....
*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!
*نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی
* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!
*داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب!


و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!


هدف از مخ زنی: پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 توسط محمد

متخصصان کلینیک دانشگاهی اولم آلمان زحمت شیده و خیلی مرد و مردانه کشف کردند که وزن مغز مردان ، یک کیلو 377 گرم،  و 130 گرم سنگین تر از مغز زنان است. علاوه بر این ، مغز مردان 4 میلیارد سلول عصبی هم بیشتر از زنان دارد که کلی سوژه شد برای سر به سر خانمه ها گذاشتن ، نه؟
کور خواندید!
ازاینجا به بعد خبر را خانم ها بخوانند که مثل سیخ جیگر بکند توی چشم آقایان!
ادامه این تحقیقات زاقارت نشان می دهد که بزرگی مغز مردان ، نشان برتری و بهتر بودن آن نسبت به مغز زنان نیست و حتی مشخص شده مغز زنان بهتر از مغز مردان کار میکند. این محققان که معلوم نیست ادامه تحقیقاتشان هم در حالت عادی بوده یا تحت فشار، می گویند در حالی که مردان فقط خوب می بینند و نیروی جسمی بالاتری دارند، در زنان مرکز احساسات، بویایی ، چشایی و شنوایی مغز بهتر کار می کند.
آقا ما عاجزانه تقاضا می کنیم یا تحقیقاتی را شروع نکنید یا این طوری ته اش را به «چیز» نکشید!

-----------

این محققان اوشکول!

نتایج یک تحقیق جدید ، یافته های یک تحقیق قدیمی را به فضاحت کشاند.
پس از آنکه از محققان درخواست کردیم یا تحقیقی را شروع نکنند یا آن را به چیز نکشند ، یکسری محقّق زبان نفهم آمریکایی  با زیر سوال بردن تحقیقات محققان فهیم قبلی ، اعلام کردند: "زنان پر حرف تر از مردان نیستند "
این محققان برداشته اند تلفن های دانشجویان را برای ثبت گفتگوهای آنها کنترل کرده اند و متوجه شده اند که تعداد واژه های استفاده شده توسط زنان و مردان در این گفتگوها بین و هر دو جنس تفاوت بسیار ناچیزی دارد.
محققان اوشکول مذکور در یافته اند زنان در ساعات پیاده روی به طور متوسط روزانه 16 هزار و 215 واژه حرف میزنند در حالی که مردان در همین شرایط 15 هزار و 669 واژه به کار می برند و این نشان دهنده تنها یک نموره اختلاف میان زنان و مردان است. آقایان محقق آمریکایی! اولا که شما بیخود کردی تلفن دانشجو ها را شنود کردی ، ثانیا بستگی دارد که شما چه نوع مکالماتی را شنود کرده باشی ، مکالمه یک پسر با نامزدش یا مکالمه یک پسر با رفیقش که یک پسر دیگر بوده است!
احتمالا شما مورد اول را  شنود کردی و خب در چنین مکالمه ای طبیعی است که پسر ها حتی بیشتر هم فک بزنند. ثالثا درد و بلای محققان دانشگاه آریزونا بخورد توی سرتان . بروید نتایج تحقیقاتشان که می گوید:" زنان سه برابر مردان حرف میزنند " را بخوانید و تحقیق کردن را یاد بگیرید.

کم کم دارد از این روان شناسان خوشمان می آید . خداییش انسان های فهمیده ای هستند. یکی از بزرگ ترین حسن های خوب(!) روان شناسان و محققان این است که  تا رهایشان می کنی ، می روند درباره ابعاد مختلف زن ها تحقیق می کنند و هر از گاهی هم نتایج تحقیقاتشان را رو می کنند. تجربه هم ثابت کرده است نتایج تحقیقات از هر بعدی از زنان ، در نهایت به نفع مردان می باشد.
محققان کانادایی برداشته اند از مردان سوالی کرده اند : اگر آخر هفته قصد مسافرت داشته باشید ، چند دست لباس با خود می برید؟ مردان هم در پاسخ گفته اند ، نهایتا یک دو دست، این در حالی است که تنها 15 درصد زنان به این شکل هستند و 67 درصد از آنها هنگام مسافرت بیش از 4 دست لباس بیرونی در ساک خود می گذارند. از آن طرف نزدیک به 40 درصد زنان شرکت کننده در این تحقیق گفتند که در صورت امکان در مسافرت بیش از 5 جفت کفش مشکی با خود می برند، در حالی که مردن به همان یک جفت کفش خود نگاه کرده اند و گفته اند: "بی خیال بابا همین یک جفت هم زیادی است " . نتایج این بررسی همچنین نشان می دهد که زنان هنگام مسافرت از بردن هر چیزی که غافل شوند ، از بردن لوازم آرایشی غافل نمی شوند . ته ته این تحقیق هم در آمده است: " زنان هنگام مسافرت خوش پوش تر از مردان هستند. " زحمت کشیدید! این همه بار سوار قاطر کنید ، قاطر مذکور می خوابد زمین .آن وقت انتظار دارید مردان ، این همه بار را سر کول خود بکشند و باز هم تریپ مریپ برایشان بماند که بعد بخواهید با تیپ زنان مقایسه کنید؟


ارسالی از دم باریک



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386 توسط محمد

ديشب حدوداي ساعت 11.5 بود كه سكته مغزي كردم مردم. الان منو آوردن اين دنيا منتظرم حساب كتابامو بكنن ببينم چه كاره ام.دو سال بعد ( البته به سال آخرتي. اينجا سيستم زماني فرق ميكنه ):دمش گرم خدا خيلي حال داد. حساب كتابا رو كه كردن ديدم بابا وضعم خيلي خرابه. قرار بود ببرنم جهنم. اما خدا تيريپ مرام گذاشت گفت هيچكسو نميفرستم جهنم. يه ساختمون ساختم هفت طبقه كه هر چي بري طبقات بالاتر باحال تر ميشه. طبقه اولش دقيقا مثل دنياست. طبقه آخرش ديگه بهشت 24 عياره. همتونو ميفرستم تو همون ساختمون.
منو آوردن طبقه چهارم. چه حوريهايي آوردن اينجا. اصلا با مال دنيا قابل مقايسه نيستن. يعني كلا آدمهايي كه اومدن اينجا خوشگل تر شدن. من خودم روز اول كه اومدم اينجا تعجب كردم وقتي خودمو تو آينه ديدم. دماغم فكر كنم عمل شده. هميشه دلم ميخواست همين فرمي باشه.
الان كه با خودم فكر ميكنم ميبينم كاش اون دنيا آدم بهتري بودم كه ميبردنم طبقات بالاتر. اين طبقه بالايي هامون خيلي حال ميكنن. هر شب تا دير وقت پارتي ميگيرن و سر صدا ميكنن نميذارن ما راحت بخوابيم. پارسال يه دفعه يه پارتي بزرگ گرفتن ما رو دعوت كردن رفتيم بالا داشتيم شاخ در مي آورديم از تعجب كه بابا اينا چه امكاناتي دارن اونم فقط با يه طبقه تفاوت. خدا ميدونه طبقه هفتم چه خبره. چه حالي ميبرن اونا. پاواروتي اومده بود به نفع زلزله زده هاي طبقه اول كنسرت ميداد. از همون اول كه وارد شديم چشمم كه به يكي از حوريهاشون افتاد دلم شروع كرد به لرزيدن. اصلا حوري هاي طبقه اينا با مال ما قابل مقايسه نبودن. همه گرافيك بالا. همه سالار. ما وقتي ميومديم كلي خوشتيپ كرده بوديم و تيريپ رسمي با كت شلوار رفته بوديم و خلاصه خيلي تيريپ گذاشته بوديم. اما وقتي رفتيم بالا ديديم بابا ما اصلا عددي نيستيم. اينجا اصلا كت شلواراي ما از مد افتاده. همه دارن بهمون ميخندن. اونجا پيرهن يقه كلاغي با پاپيون مد بود. تازه ما كه خوب بوديم. چند نفر از طبقه دوم با شلوار بگي اومده بودن. خلاصه رفتم پهلوي همون حوريه و ازش خواستم پشت ميزي كه همونجا بود نشستيم. خدايي خيلي سالار و خوش تيريپ بود. همونجا كه نشسته بوديم از زير پامون نهر چارليتري رد ميشد. جلومون هم چند تا ليوان بود اما بي كلاسي بود اگه از تو همون نهر بر ميداشتيم. اين بود كه يكي از گارسون ها رو صدا كردم گفتم واسمون دو تا ليوان از چارليتري هايي كه طبقه هفتمي ها هديه كرده بودن بيارن. خلاصه كلي با هم حرف زديم. از سرگذشتم تو دنيا واسش گفتم و اونم همينكارو كرد. يواش يواش موقع شام شده بود. شام رو هم با هم خورديم. چه شام مفصلي. همه چيز بود. هر چي حال ميكردي. اونوقت تو طبقه ما هر شب كوكو سبزي ميدن بخوريم. تازه ما كه خوبيم طبقه پايينيامون هر شب كشك بادمجون دارن. ديگه با خودم فكر كردم الان موقعشه. اين بود كه بهش پيشنهاد دوستي دادم. اولش يه كم جا خورد. اما بعدش خيلي راحت برگشت گفت: ميدوني چيه؟ من و تو به درد هم نميخوريم. آخه با هم اختلاف طبقاتي داريم. من طبقه پنجمي هستم و تو چهارمي.
الان خيلي احساس سرخوردگي و دپرسي ميكنم.

خلاصه فهميديم كه وقتي ميگن خوب باش كه با خوبا محشور بشي يعني چي. اينجام كبوتر با كبوتر باز با بازه
نتیجه گیری اخلاقی : بنده خدا توی این دنیا آدم باش  گناه نکن حداقل اون دنیا پشیمون و سر خورده نباشی !!
ارسالی از : سکاتوریلا
بروز رسانی توسط : (هیئت مردان کره زمین و حومه)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386 توسط محمد

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند .

زن جوان
: « يواش تر برو عزيزم . من می ترسم . »

مرد
جوان : « نه . اين جوری خيلی بهتره . »

زن جوان
: « خواهش می کنم . من خيلی می ترسم . »

مرد
جوان : « خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم . »

زن
جوان : « دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی . »

مرد
جوان : « منو محکم تربگير . »

زن
جوان : « خوب . حالا می شه يواش تربری . »

مرد
جوان : « باشه ولی به شرطی که کلاه ايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه . »

روز بعد واقعه ای در
روزنامه ثبت شده بود .« برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت . »

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود
. بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خودرا بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان اوبشنود و خودش رفت تا او زنده بماند


خدا را شکر میکنم
I am Thankful


خدا را شکر میکنم که تمام شب صدای خرخر شوهرم را میشنوم.
این یعنی او زنده است و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر میکنم که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است.
این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمیزند.
خدا را شکر که مالیات میپردازم.
این یعنی شغل و درآمد ی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم.
این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
خدا را شکر میکنم که لباس هایم برایم کمی تنگ شده اند
این یعنی غذایی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در پایام روز از خستگی از پا می افتم.
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.
این یعنی خانه ای دارم.
خدا را شکر میکنم که در جایی دور جای پارک پیدا کردم.
این یعنی
هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سر وصدای همسایه ها را میشنوم.
این یعنی میتوانم بشنوم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اوت کردنی دارم.این یعنی
من لباسی برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح باید باید با زنگ ساعت بیدار شوم.
این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم.
این یعنی به یاد میاورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند.
این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برای شان هدیه بخرم.

پس هر کاری که فکرش را میکنید همش باید شکر خدا را یه جا آورید
 
نام نویسنده:زهره زاهدی

ارسالی از مجید (سکاتوریلا)




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386 توسط محمد

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه . کار سی دی هم تمام شد البته درست کردنش کاری نداشت سیو کردن مطالب خیلی طول کشید بزودی برای دوستانی که آدرس شون رو فرستادن ارسال می کنم .

آرش همیشگی یک معما طرح کرد که به نظر جالب بود  می تونید جواب درست رو بگید ؟

سئوال :

1-در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
2-در هر یک از این خانه ها یکنفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی میکند.
3-این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند.سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.

(("سوال:کدامیک از آنها در خانه ماهی نگه می دارد؟"))

راهنمایی:
1-انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.
2-مرد سوئدی یک سگ دارد.
3-مرد دانمارکی چای مینوشد.
4-خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
5-صاحب خانه سبز قهوه مینوشد.
6-شخصی که سیگار
pall mall مي كشد پرنده پرورش ميدهد.
7-صاحب خانه زرد سيگار
dunhill مي كشد.
8-مردي كه در خانه وسطي زندگي ميكند شير مي نوشد.
9-مرد نروژي در اولين خانه زندگي ميكند.
10-مردي كه سيگار
kent مي كشد در كنار مردي كه گربه نگه ميدارد زندگي ميكند.
11-مردي كه اسب نگهداري ميكند كنار مردي كه سيگار
dunhill مي كشد زندگي ميكند.
12-مردي كه سيگار
blue master مي كشد آبجو مي نوشد.
13-مرد آلماني سيگار
prince مي كشد.
14-مرد نروژي كنار خانه آبي زندگي مي كند.
15-مردي كه سيگار
kent مي كشد همسايه اي دارد كه آب مي نوشد.


واما مطلب امروز :

مزدا ???

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

پايدار باشيد محمد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 توسط محمد

يه نفردر روياي خودش هر روز دم غروب با خدا توي ساحل قدم مي زد،

سالها کار اين آدم همين بود،

مشکلات و سختي ها و رنج هاي خودشو با خدا در ميون مي ذاشت،

هيچ وقت احساس تنهايي نمي کرد حتي زماني هم که خوشحال وشاد بود با خدا صحبت مي کرد

روزها به همين منوال گذشت ؛

تا يه مدتي بود که وضعيت زندگيش به هم ريخته بود،حال وروز خوبي نداشت خسته شده بود، مشکلات مالي بسياري، سراسر زندگيشو گرفته بود ،

خلاصه خيلي داشت اذيت مي شد ،

در همين ايام طبق همون عادتي که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شايد کمي آروم بشه؛

همينطور که داشت توي ساحل قدم ميزد و با خدا صحبت مي کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش خيره شد ،ديد فقط ردپاي يه نفر هست و اون که سالها با خدا توي ساحل قدم ميزد ديگه نتونست طاقت بياره ،شروع کرد به گلايه کردن از خدا ،هرچي دلش مي خواست گفت،

گفت خدا تو هم منو فراموش کردي،تو هم منو تنها گذاشتي ،تو هم ديگه به حرفاي من گوش نميدي،نکنه توي اين همه سال من ...



همينطور که داشت اين حرفارو ميزد ،

احساس کرد صدايي به اون گفت :





اي بنده من ،من هيچ وقت تورو تنها نمي ذارم ،من هيچ وقت تو رو فراموش نمي کنم من هميشه و همه جا با تو هستم من درکنار تو هستم؛

اون رد پايي هم که تو ديدي ردپاي تو نيست،ردپاي منهِ و تودر آغوش من هستي ...

 

پایدار باشید



نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط محمد

سلام دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه ، بخاطر چند روزی که نبودم عذر خواهی می کنم . یک خبر دارم که چند روز دیگه می گم  در مورد سی دی هم باید از تمام دوستانی که آدرس پستی شون رو ارسال کردن تشکر کنم حتمن بعد از آماده شدن به آدرسشون ارسال می شه. البته ناگفته نباشه که ٪۸۰ سی دی آماده شده بود که کامپیوترم جدیدترین ویروس حال حاضر رو گرفته بود و مجبور شدم کامپیوتر رو فرمت کنم و دوبار از نوع شروع کنم !! بد شانسی یعنی این !  ولی دوباره شروع کردم و بزودی تمام می شه


دختر:
نوعي دستگاه بهانه گير، انگيزه اي براي اين که آدم مثل خر کار کند. طيف آن از اهل تريپ پسرکش شروع تا شير برنج سيب زميني نما ادامه مي يابد.
کسي که درس مي خواند درس مي خواند درس مي خواند و البته يک هنر ديگر هم دارد که آن هم اين است که درس مي خواند احتمالا اگر درس خواندن نبود، دخترها با کاشتن ابرو و برداشتن قسمت هاي اضافي دماغ ماجرا سعي در زدن پوز پسرها مي کردند. تنها موجوداتي که در مقابل دشمن مشترک (پسرها) اختلاف پيدا مي کنند. معمولا رفتن به سربازي را مثل دسته هونگ بر سر پسرها مي کوبند!
پدر:
صاحب پول، اختيار. انواع باحال آن با به ياد آوردن خاطرات دوران نوجواني و جواني خود ضربه اي به پشت پسر خود زده و با گفتن الفاظ تحبيبي چون: «اي پدرسوخته » و «ببين چي تربيت کردم » او را به سمت هدف مشايعت مي کند. ورژن هاي ضد حال آن هم به مثابه سد کرج در مقابل جفتک پراني هاي محصول زندگي اش مقاومت مي کند.
ماشين:
وسيله اي که آدم با آن اوقات فراغتش را که چيزي حدود 20 ساعت مفيد در شبانه روز است در حاشيه خيابان هاي شهر پر مي کند. معمولا بايد با آن گازيد تا موتورش از حلقش در بيايد. نصب انواع اگزوز، بادگير و سر اگزوز و انواع خفن آلات ديگر باعث مي شود آدم ذره اي از قافله جوانان و پير مردان ساده سوار دور شود. لايي مي کشم پس هستم! البته با تابلو کردن ماشين موردنظر کمي موارد منکراتي! گريبانگير آدم مي شود که آن را هم بي خيال! ماشين صافکاري نقاشي نشده، ماشين دخترها و کودکان نابالغ است!
درس:
ضد حالي که از ب کمپلکس هم بدمزه تر است. معمولا پدر و مادرها با کوبيدن آن بر سر پسرشان ابتدايي ترين حقوق يک بشر (مثل اجاره خانه مجردي، پول توجيبي يوروريي و هزينه سفر ماهانه به پاتايا و حومه) را از آدم دريغ مي کنند. درس خواندن نه تنها باعث پيشرفت پسرها نمي شود، بلکه آنها را به ميدان رقابتي مي کشاند که در آن جلوي دخترها کلي دختر مي شوند! شاعر در اين باره گفته است:
از درس سخن گفتن و از درس شنيدن
با مردم بي درس نداني که چه درد است

خواهر:
کسي که باعث ارتعاش رگ آدم مي شود. تعقيب او و ريختن پته اش روي آب لذت بخش ترين تفريح بشري است. معمولا با لوس کردن خود پيش پدر و مادر سعي مي کند امتيازهاي دولا پهنا بگيرد.
اما خوب وقتي پاي تقسيم ارث و اينها مي رسد چنان ضايع مي شود چنان ضايع مي شود که نايژک هاي آدم هم حال مي آيد.

بعدالتحرير:
مباحثي که اگر در حيطه اين موضوع به آنها مي پرداختيم سانسور مي شد:
والنتاين، همسايه، همکلاسي، اطاق، خانه اي که کسي در آن نيست (موسوم به خ خ)، کنار خيابان و..

 

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386 توسط محمد

با سلام خدمت تمام دوستان خوبم امیدوارم حالتون خوب باشد  دارم تمام آرشیو مطالب وبلاگ از اولین پست تو سال ۸۴ تا الان رو در قالب یک سی دی تهیه می کنم برای دوستان ایران جنرالی  دوستان در صورت تمایل آدرس پستی خودتون رو برای من ایمیل کنید تا وقتی آماده شد سی دی رو براتون پست کنم . اسم هایی که در پایین می بینید نام بچه های ایران جنرال هست البته فکر نکنم کامل باشه خواستم همین جا از همشون تشکر کنم که هم در بهترین شرایط و هم در بدترین شرایط  حامی وبلاگ بودن چه دوستانی که قدیم بودن و الان به خاطر درس و مشکلات شخصی کمتر می تونند سر بزنند و چه دوستانی که در خدمت شون هستیم  شاید اسم بعضی دوستان در خاطرم نمونده باشه و در زیر ننوسته باشم اگه ممکنه اسمهایی که جا مونده رو در قسمت نظرات بنویسید  (برای سی دی می خوام!) | برخی دوستان هم هستند که همیشه به وبلاگ لطف دارند و سر می زنند ولی نظر نمی دند از اون دوستان هم تشکر می کنم  امیدوارم بزودی ۲ سالگی ایران جنرال رو با همراهی تمام بچه های ایران جنرال جشن بگیریم . پایدار باشید محمد.

 

عسل محمد مریم سمانه
مانی نیلو الهه ملوس
المیرا امید سیاوش کیاوش
یاس (فاطمه) ـ ساکن طبقه انم نوشین بهناز
ستاره 1 ستاره طلا شیما
مهسا 2 مهسا آرزو ستاره 2
سيبا سارا  سميه پارازيت
هستي نارسيس خاله سوسكه غزل
هیئت سوپرمن (مجتبی)ـ مستر (محسن)ـ نگار
آرش همیشگی آرش 2 علی هیدن (محمد رضا)ـ
محسن محسن قدیمی احسان آرش(یک فرشته که.)ـ
خانومی سعيد(ترور)ـ کامیار مهدیار
بانمک مانی تینا کیانا
constantin ملیحه پارازیت کورش
بنفشه صدف دم باریک enchanted
سحر نازنین یخ شکن مرضیه
حمید محمد علی Reloaded عاطفه
شیوا سکاتوریلا اعظم اویل
۱       
       


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط محمد

- حاج آقا(قاضي): خودتونو كامل معرفي كنيد...


- شوهر: كاظم! برو بچز بهم ميگن كاظم لب شتري! ديلپم ردي! ?? ساله!


- زن : نازيلا! ليسانس هنرهاي تجسمي از دانشكده سيكتيروارد فرانسه! ?? ساله!


- حاج آقا : چه جوري با هم آشنا شديد؟


- شوهر : عرضم به حضور اَن ورت حاجي! ايشون مارو پسند كردن! مام ديديم بد گوشتيه گرفتيمش!!!


- زن: حاج آقا مي بينين چه بي چشمو روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!


- شوهر: حاجي چرت ميگه! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بي گناهيه كامل!


- حاج آقا : جرمت چي بود؟


- شوهر : حاجي جرم كه نمي شه بهش گفت! داش كوچيكم حرف گوش نميكرد ... مختوع النسلش كردم !


- زن : حاج آقا مي بينين چقد بي احساسه !


- حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلي تقاضايه طلاق كردين ؟


- زن : حاج آقا ما الان درست ? ساله كه ازدواج كرديم ولي اين آقا اصلا عوض نشده !


- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ! حاجي بده اصالتمو از دست ندادم ؟


- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگيرين؟


- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم ! حاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!


- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپوش !! اونو نپوش ! حاجي طاقت مام حدي داره !


- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپوشه!


- شوهر : حاجي ميخوايم بريم خونه اون باباي قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزني ! به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولي پايين رفتنش با شابدوالعظيمه ! حاجي ما از بچگي عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صحبتا !


- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !


- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواري نپوش ! يكي مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!


- شوهر : حاجي من اصن بدون زيرشلواري خوابم نمي بره ! بابا چارديواري اختياري ! راستش اينجا جاش نيست ولي باباي خدا بيامرزم ميگفت :


- حاج آقا : خدا بيامرزتش !


- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعي كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكني !! يكي سيغار ! يكي زيرشلواري ! حاجي جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته ! آخه خداييش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!


- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعي كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !


- شوهر : حاجي رفته واسه من معلم خصوصي گرفته ! فارسي را درست صوبت كنيم ! ديگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم ! حاجي خسته مونده از سر كار ميام خونه به جاي چايي واسه من كافي شاپ مياره ! درسته آخه ؟! حاجي از وقتي گرفتمش ?? كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتيشيا داده به خورده ما!!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتي و از اين آت آشغالا. حاجي هركي يه سليقه اي داره ! خب منم عاشق آب سيرابي با كيك تيتاپم !!!


- زن : حاج آقا يه روز نمي شه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثيقه آزادش كرديم ...


- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسي نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنم !!!


-حاج آقا:خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگي و اقتصادي داشتين چرا با هم ازدواج كردين ؟


- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم...

- و الی آخر....

مطالب فوق طنز بود ولی واقعیت ! پس انتخاب درست از جانبه طرفین  باعث مشکلات کمتری در آینده می شه ! ازدواج و خانواده 

پایدار باشید محمد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط محمد

يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!!

از جانب خدای متعال ندا آمدکه:

ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسياردوست می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی ‌که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! مي شود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟

 مي شود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط محمد

سلام دوستان از امیدوارم شاد و سرزنده باشید . غیبت پشت سر هم خیلی بده درسته ؟ شرمنده دیگه... ! بالاخره امتحانات تمام و می تونم کامل در خدمت شما دوستان عزیز باشم , تشکر می کنم از تمام دوستان ایران جنرالی که وبلاگ رو خالی نگذاشتم .

2 تا مطلب ارسالی هست که متـــأسفانه نام فرستنده رو ندارم , امیدوارم تکراری نباشند.

 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه


آن

خواه زيبا باشي و خواه خردمند. خواه توانگر باشي و خواه نيرومند و گشاده دست.همه اينها تا زماني كه آن "آن" را نداشته باشي كه راز زيبايي زيبايان و نيك بختي نيك بختان به شمار ميرود؛سود چنداني عايدت نخواهد شد

راز همه چيز در آن سازي است كه از دل نغمه جهان برخاسته است

اين "آن" را با تلاش و فكر و هنر نميتوان كسب كرد! حتي زيبايي زيبايان نيز اگر از آن آتش گرمي بخش بري باشد، سود چنداني نخواهد داشت

براي من فقط يك چيز مهم است و آن "آن" يعني همان چيزي كه ارمغان خداست.همان كه گاه عقاب را در آسمان رهبري ميكند و گاه شمشير را در غلاف نگاه ميدارد

نويسنده : والدو امرسون شاعر آمريكايي

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 توسط محمد
سلام دوستان عزیز امیدوارم همیشه شاد باشید . بخاطر غیبت چند روزم معزرت می خوام (زمان امتحانات دیگه !) و تشکر از شما که همچنان ایران جنرال رو حمایت می کنید . و یک تشکر دیگه از الهه جان دارم که حواسش به بروز رسانی وبلاگ بود .


اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستيد که هیچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتی برای نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولی شما می توانيد از جراحت خود نيز برای کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب های زير را با اندکی قيافه موجّه بيان کنيد

 اگر شصت پای شما زير اجاق گاز گير کرده و شما ان را باند پيچی کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زيرش


 اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : از اسکی آخر هفته نمی تونم بگذرم


 اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم


 اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان کنيد : ديشب با قهوه جوش اينجوری شد


 اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : "به سيم گيتارم گير کرده


 اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زير چشم شما کبود شده جوابتان اين باشد : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد


 اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خيرات و چای و شيرينی مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: "که خواهرتان از هلند شکلات زيادی اورده است


 اگر مينی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شديد بسيار عصبانی بگوييد : "الکی می گن زانتيا ايربگ داره 


اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگوييد:"حواسم نبود ميله ی شومينه زيادی داغ شد


 اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسايه را از ميان شعله های آتش بيرون کشيدم


اىىىىى خدا  !! ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي؟؟

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم تیر 1386 توسط محمد

از آنجا كه امر ازدواج يكي از مهمترين اصول اجتماعي ، همچنين تشكيل خانواده يكي از مهمترين و بنيادين ترين ساختارهاي اجتماعي ميباشد .
و همانطور كه ميدانيد حضور يك پسر مجرد ( عذب؟ يا عزب ؟)‌در ميان جمعي براي آن جمع موجبات معصيت را فراهم ميدارد ، لذا اينجانب هيئت كه هميشه حسن نيت و صداقتم را در خدمت به اهالي محترم ايران جنرال ثابت كرده ام از همين تريبون رسمي اعلام ميكنم كه *.*.*من اصلا قصد ازدواج ندارم*.*.* منتها ديگه خيلي اصرارميكنيد .... چي بگم ؟ رشد قارچي آمار طلاق و رشد منفي ازدواج در جامعه ما ، همچنين عدم تناسب تعداد دختران نسبت به پسران ( يعني به ازاي هر پسر پنج دختر ) بنده از جان گذشتگي ميكنم ، تن به ازدواج ميدهم ! در همين راستا ، از تمامي علاقه مندان به وصلت و واجدين شرايط دعوت به عمل مي آيد مشخصات خود را تا پايان وقت اداري امروزچهارشنبه مورخ شانزدهم : خرداد سال جاري به همين ایمیل ارسال نمايند تا ۳۰ سال دیگه که من پول دار شدم عقد بگیریم.

مهم: محدوديت سني: فقط 19 تا 22 سال( براي حفظ جمع محوري عزيزاني كه سنشون بالاتر هستش ميتونن به عنوان خواهر در معيت و پا در ركاب ما باشن:فرنگيا ميگن فميل فرند)

حداقل مشخصات

الف) مشخصات ظاهري

- قد 165-170

- وزن 50-60 بیشتر نباشه هاااا امیر حجوانی کوپول که نمیخوام! زن میخوایم

- اندام برزيلي

- چهره متناسب و دوست داشتني

- تيپ تينيجر( آقا خودمم نميدونم چي ميشه ... فك كنم ميشه نازك و خردسال حالا مد شده مام از همونا ميخوايم )

- لباس مارك پوش حتما

- تمايل به عطر هاي زنانه ( خوشم نمياد مردونه بزنه )

- حتما دامن پوش باشه اونم بلند ( آخه شلوار برا مرده ، دامن برا زن .... خوشت مياد مردا رژ لب بزنن ؟)

- رنگ پوست يا برنزه يا سفيد، وسط نداره بگي من سبزه ام ! نه التماس نكن! سبزه هم با برنزه فرق داره منو اينجا سياه نكن .... از پشت كوه اومده باشيم از پشت سلسله جبال آلپ اومديم ... من از تو بهتر مارك لوازم آريشو بلدم ... برو خودتو سياه كن

- رنگ چشم ترجيحا رنگين ( آبي باشه بهتره ... شنیدي ميگن ... ميگن اسمش ثرياست .. چشاش همرنگ درياست )

- ابدا ، تاكيد ميكنم ابدا عينكي نباشه ! ( آقا لنزم همون عينكه ديگه منتها- اين روشه- اون توشه- )

- دماغ عملي نباشه از 35 به اون ور يه مقاله خوندم افت ميكنه ، گوشتي ميشه !

- مادرش نبايد چاق باشه ( اين خيلي مربوط ميشه چون اين دسته گل به همسايه نكشيده كه ...
علم جنتيك ثابت كرده به مادرش ميكشه ... پس اگه مادرش پا به سن گذاشته چاق شده ، يعني اينم پا به سن بگذاره چاق ميشه ... منم يه مردم پس فردا اين چاق ميشه من منحرف ميشم !

-جامعه ما هم كه پر شده از گرگ هاي انسان نما ... شوهر داري به خدا سخته )

- استخون درشت حتما ( پس فردا پسرمونم ميكشه به اين ديگه )

- مو حتما بلند ، اكيدا عرض ميكنم بلند ( زن بايد موش بلند باشه ، يعني چي جديدا مد شده ....
مردا زن شدن موهاشونو ميندازن گل شونشون عقب پيش پيشي ميبندن ، زنا كوتاه ميكنن آدم ميترسه خونه راهشون بده ... فكر ميكني سرباز فراري )

- رقص عالي ( جينگيل جوات نباشه ، شب به شب قراره با ما برقصه ... منم خوش رقصم رقصمافول ميكنه )


- حتمن رنگ روشن بپوشه - صبح تا شب عزادار نباشه همش سياه ....

- ابروهاش پر باشه كه بعد از يه مدت بتونه اينو مدلشو عوض كن حوصلمون سر نره

- رويش موهاش كم باشه ( من پول ندارم هر روز بدم آرايشگاه )

- صداش نرم باشه ، چيطوري بگم ... ناز داشته باشه ... خشانت نداشته باشه ... بابا آدم ميخوادتلفني حرف بزنه سكته نكنه ! زبانم بلد نبود حتما لحجه؟ لهجه؟ اش رو داشته باشه

- پيشونيش بلند باشه پاهاش ( انگشتاي پاش ) قشنگ باشه كه پس فردا تابستون صندل پوشيد
آدم ياد پاهاي اون يارو تو چي بود اسمش ؟ ( اين تو ارباب حلقه ها بود ... اسمش يادم رفته ) نيافته

ب) مشخصات مالي

- تك دختر باشه ( حالا داشتم خواهر داشته باشه برادر نداشته باشه پس فردا ميراث خور بشه)

- ترجيحا پدرش بالا 65 باشه - يا سيگاري باشه يا سابقه سكته قلبي مغزي يا هم سرطان داشته
باشه

- حتما متكمن باشه باباش

- باباش يا ماكسيما داشته باشه يا پرادو يا رونيز سوناتا هم بود ایب نداره ... ديگه هيچي هيچي يه زانتيايي مزدايي چيزي داشته باشه پس فردا ماشين عروس آبرو ريزي نشه

- موبايل 0912 ( خوب آنتن بده) گوشي حتما نوکیا

- خودش حتما شاغل باشه ( بابا اين حرفاي سنتي رو كنار بزاريد ... تو هزاره سوم زن و مرد بايد
دوشادوش هم كار كنن)

- مهريه يك سكه بهار آزادي به نيت خودش

- جهيزيه درست حسابي بياره شامل :

- مبل نشيمن

- مبل پذيرايي

- مبل نهار خوري

- مبل آشپزخونه ( جنسش جوهر باشه - نره از مفت آباد دو تا تير تخته بياره بزاره وسط - ديپورت
ميكنم با خودش همشو خونه باباش من شوخي ندارم ها )

- سرويس آشپزخونه اش قابله و .... همه تيفال

- سرويس چاقو و قاشق چنگال زورينگر

- يخچال حتمن سايد باي سايد ازينا كه يخ تيلينگ تيلينك تف ميكنن بيرون رنگشم استيل باشه
سفيد خز شد رف پي كارش

- سورخكن

- تستر

- ساندويچ ميكر

- و وسائل برقي آشپزخونه هم يا مولينكس يا سامسونگ يا دوو ... ( برنداري چرخ گوشت و آبميوه
گيري پارس خزر بياري )

- همينطور جارو برقي و ...

- لوازم صوتي و تصويري كامل

- سينما خانوادگي با اين تلوزيوناي فلت سامسونگ يا سوني كه مثل هيچكدام ديگر نيست

- لباسشويي كنوود

- اجاق گاز اگرم خارجي نمياره يا پاديسان يا سينجر ( اطلاعات تكميلي بعدا به اطلاع ميرسونيم )

- عروسي هم نيميگيريم ، من به خاطر عشق ميگم ! الان ديگه اين تشريفات و تجملات كه مايه بقاي زندگي نيست .... ميريم يه سفر با هم مشهد بر ميگرديم ميريم سر خونه زندگيمون مثل دوتاگنجيشك عاشق كيش و دوبي و تركيه و آنتاليا ... اينا آخه خوب نيست مشهد تبركه ، نيت مقدسه
من به خاطر اين ميگم

ج):مشخصات تحصيلي

- حتما یا کنکوری باشه یا دانشجو

- دانشجوهاي محترم دانشگاه آزاد در صورتي كه تعهد كتبي ازخانوادشون داشته باشن كه شهريه
دانشگاهشون تا قرون آخر پاي اوناس ميتونن ثبت نام كنن

- دانشجوهاي عزيز دانشگاه سراسري هم بايد تعهد داشته باشن كه مخارج جانبي پرداخت ميشه
( آقا زن ميگيرم صلواتي بورس تحصيلي نميديم كه )

- ترجيحا دانشجوي كامپيوتر يا رشته هاي مشابه فني كه پولساز باشه ... ميخوام چيكار بره
دامپروري(دامپيوتر) بخونه از پس فردا بياد ور دلم بشينه !

چهار نفر به قيد قرعه به عنوان همسر ثابت و ديگر شركت كنندگان فله اي صيغه !!

ارسالي از هيئت مردان كره زمين و حومه


\"هدف ما جلب رضايت شماست\"
پسره اين شعارو سرلوحه کارش قرار مي ده و مي ره بوتيک يه جعبه لوازم آرايش مي گيره صد و سي تومن . بار اول دوم چون بلد نيست زير ابرو برداره زير و بالا رو با هم برمي داره و اصلا ابرو نمي ذاره . ولي خوب از اونجا که \"انسان جايزالخطاست\" اونم اينقدر تمرين مي کنه تا کم کم ياد مي گيره. سفيد کننده مي زنه به چه سفيدي... ريمل مي زنه به چه سياهي... رژ مي زنه به چه قرمزي... مي شه مث کلاه قرمزي .. موهاشو که دمب اسبي مي کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد مي کنه و مي ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموي اضافي سمت راستم حکايت داره .. نماد خودشه و دختري که انشالا اونرو باهاش آشنا مي شه . عشقه ديگه...چه مي شه کرد ؟
يه زنجير طلا گردنش مي ندازه اونقدر پهن که آدمو ياد قلاده سگاي \"ژرمن شپرد\" مي ندازه . يه دستبند مي ندازه دستش که چنان جرينگ جرينگ مي کنه که آدمو ياد زنگوله \"بزغاله هاي شبيه سازي شده به دست پژوهشگران توانمند ايراني\" مي ندازه . بعد که کامل شد مي ره سر مسير وايميسه . واسه شروع کار سعي مي کنه مخ دختراي پنجم دبستاني و اول راهنمايي رو شيربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا مي گيره و مي ره سر مسير دبيرستانيا .
اولش فقط با يکي دوست مي شه ولي کم کم مي فهمه هر چيزي يه زاپاس لازم داره ، پس مي ره دنبال يه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجايي که فکر مي کنه هر چيزي يه زاپاس مي خواد ، واسه زاپاسشم ميره دنبال زاپاس و روسري... مي گذره تا اينکه يه روز زنگ مي زنه گوشي \"خانم بچه ها\" مي بينه \"حاج خانم\" جواب نمي ده . چن روزي زنگ مرتب زنگ مي زنه و جواب نمي گيره . بخاطر دوري و بي خبري از عشقش مريض مي شه . مي برنش بيمارستان... که مي فهمن بله... آقا ايدز داره . وقتي از بيمارستان مياد بيرون نتيجه گيريش از اتفاقات گذشته اينه : يه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مريضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اينجوري مي نويسه : دخترا رو عاشق خودم مي کنم ، خرشون مي کنم ، مريضشون مي کنم ، بدبختشون مي کنم...

پايدار باشيد محمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 توسط محمد
 يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
 
نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
 

يه زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: اوه! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب... اين خيلی رمانتيكه. ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد. بنابراين خيلی متاسفم عزيزم... آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه 30 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90 سالش شد!

نتيجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!


پایدار باشید محمد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط محمد
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin