یک ضرب المثل قدیمی میگوید :(( از هر دست بدهی از همان دست پس میگیری))
در نور کم غروب ، زن سالخورده اي را ديد كه در كنار جاده در مانده ، منتظر بود.
در آن نور كم متوجه شد كه او نياز به كمك دارد . جلوي مرسدس بنز آن زن توقف
كرد و از اتومبيلش پياده شد .
در اين يك ساعت گذشته هيچ كس نايستاده بود تا كمكش كند ! زن به خود گفت
مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند ؟ ظاهرش كه بي خطر نبود !!!
فقير وگرسنه هم به نظر ميرسيد . مرد ، زن را كه در بيرون از ماشينش ايستاده بود
ديد و متوجه آپار ترس در چهره اش شد .
گفت :خانم من آمده ام به شما كمك كنم ، بهتر است شما برويد داخل اتومبيل كه
گرمتر است . ضمناْ اسم من برايان آندرسون است.
.
فقط لاستيك اتومبيلش پنچر شده بود ، اما همين هم براي يك زن سالخورده مصيبت
محسوب ميشد. براياندر مدت كوتاهي لاستيك را عوض كرد . زن گفت كه اهل
سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است.
تشكر زباني براي كمك آن مرد كافي نبود ، از او پرسيد كه چه مبلغي بپردازد
هر مبلغي مي گفت ميپرداخت ! چون اگر او كمكش نمي كرد ، هر اتفاقي ممكن بود
بيافتد.برايان معمولاْ براي دستمزدش تامل نمي كرد ، اما اين بار براي مزد كمك نكرده
بود.! براي كمك به يك نيازمند كرده بود ، و البته در گذشته ، افراد زيادي هم به او كمك
كرده بودند.
او به خانم گفت كه اگر واقعاْ مي خواهد مزد او را بدهد، دفعه بعد كه نيازمندي را ديد ،
به او كمك كند و افزود : و آن وقت از من هم ياد كنيد.
خانم سوار اتومبيلش شد ورفت. چند كيلومتر جلوتر ، خانم ، كافه اي ديد و به آن كافه
رفت تا چيزي بخورد.
زن پيشخدمت پيش آمد و حوله تميزي آورد تا مو هايش را خشك كند . پيشخدمت
لبخند شيريني داشت ، لبخندي كه صبح تا شب سر پا بودن هم نتوانسته بود
محوش كند !
آن خانم ديد كه پيشخدمت بايد هشت ماهه حامله باشد ، با ين حال نگذاشته بود كه
فشار ودرد ، تغييري در رفتارش ايجاد كند. آنگاه به ياد برايان افتاد. وقتي آن خانم غذايش
را تمام كرد ، صورتحساب را با يك اسكناس صد دلاري پرداخت .
پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد ، وقتي برگشت ، آن خانم رفته بود.
پيشخدمت نفهميد آن خانم كجا رفت . بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته
شده است . با خواندن آن اشك به چشمش آمد : (( چيزي لازم نيست به من بر گرداني !
من هم در چنين وضعيتي قرار داشته ام و شخصي به من كمك كرد ، تو هم اگر واقعاْ
ميخواهي دين خود را ادا كني ، اين كار را بكن و نگذار اين زنجيره عشق همين جا به تو
ختم شود)) .
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود !!! آن شب او به آن نوشته و پول فكر ميكرد .
آن خانم از كجا فهميد كه او و شوهرش به آن پول نياز داشتند ؟! بچه ماه آينده به دنيا
مي آمد و وضع بدتر هم مي شد.
شوهرش هم خيلي نگران بود . همانطور كه كنار شوهرش دراز كشيده بود ،
به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت :(( نگران نباش ، همه چيز درست ميشود
برايان آندرسون))
