تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

با سلام خدمت تمام دوستان  عزيز و مهربان ايران جنرال بالاخره مهلت مسابقه به پايان رسيد  ، به درخواست دوستان عزيز افرادي كه تا ۷ پاسخ اشتباه داشته باشند در قرعه كشي شركت داده مي شوند كه قبلاً 2 پاسخ اشتباه بود ، انشاا... در روزهاي اخير نام برندگان مسابقه را  اعلام مي كنيم و جواب سئوالات را در وبلاگ می گذاریم .

-=-=-=-=-=-=-=-=-=

حقوق دريافتي يك مرده شوي چقدر است؟

شايد اگر با چشمانم نمي ديدم هيچ وقت باور نمي كردم. با ديدن ارقامي كه مقابل چشمانم رژه مي رفتند بهت زده شدم.  چند روز قبل به همراه يكي از همكاران براي تهيه گزارشي به بهشت زهرا رفتيم.وقتي براي هما هنگي مقابل اتاق رئيس غسالخانه و امور كفن و دفن منتظر بوديم با ديدن زنان و مردان مرده شور كه براي گرفتن فيش حقوقي شان داخل اين اتاق مي شدند كنجكاو شدم تا سر از ميزان حقوق آنها در بياورم. از آنجايي كه سال گذشته من و همكارم با دو تن از زنان مرده شور گفتگو كرده بوديم و من از داخل غسال خانه زنان عكس گرفته بودم اغلب آنها ما را مي شناختند. يكي از آنها بعد از سلام و احوالپرسي گرم فيش حقوقي اش را نشانمان داد و از مشكلات زندگي گله كرد. با ديدن رقم دريافتي در ابتدا تصور كردم كه ۶۰ هزار و ۲۰۰ تومان حقوق مي گيرد . دلم خيلي سوخت و در ذهنم دنبال واژه اي مي گشتم تا با او اظهار همدردي كنم ولي وقتي خوب دقت كردم متوجه شدم اعداد را اشتباه ديد ه ام و رقم واقعي ۶۰۰ هزار و ۲۰۰ تومان است . باورم نمي شد ولي وقتي كار سخت آنها را در ذهنم تداعي كردم به نظرم اين حقوق مناسب آمد . ولي موضوع به اين جا ختم نشد و وقتي به اتاق رئيس كه انساني با خدا و خوش اخلاق بود رفتيم موضوع حقوق كاركنان قسمت كفن و دفن و مرده شور ها را مطرح كردم. او با خوشرويي گفت كه آن فيشي را كه ما ديديم مربوط به كاركنان روزمزد است و حقوق كاركنان رسمي بيش از اين است. در بين همين صحبتها يكي از زنان مرده شور كه از قديمي هاي آنجا بودو ما نيز با او گفتگو كرده بوديم براي گرفتن فيش وارد اتاق شد و آقاي رئيس به او كه سواد هم نداشت توضيح داد حقوق او با كسر اقساط وام و همچنين قسط تعاوني مبلغ يك ميليون و سيصدو چهل هزار تومان است كه ۱۵۰ هزار توامن آن مربوط به عيدي اعياد شعبانيه است . با شنيدن اين ارقام من و همكارم بهت زده همديگر را نگاه مي كرديم. در همان لحظات به ياد فيش حقوقي ام كه روز قبل از روزنامه گرفته بودم افتادم. براي چندمين بار آن را نگاه كردم. خالص دريافتي ۱۹۱ هزار تومان. نمي دانستم چه بگويم . آقاي ئيس كه متوجه بهت ما شده بود گفت كار اينها بسيار سخت است و ما بايد به نوعي از زحمات آنها قدر داني بكنيم. كاري را كه آنها انجام ميدهند بسیاری حاضر به انجام دادن آن نيستند. هنوز هم صحبتهاي آن مرد در ذهنم بارها تكرار مي شود. از اين كه مديري نسبت به كاركنانش اين گونه نگاه مثبتي دارد خوشحالم ولي هنوز نتوانسته ام با اين موضوع كه چرا بايد اينقدر تفاوت بين حقوق هاي دريافتي وجود داشته باشد كنار بيايم.

 پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط محمد

با سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی ایران جنرال  امیدوارم شاد و سربلند باشید. به مناسب  3 سالگي وبلاگ ( با تاخير) مسابقه ايي گذاشتيم كه اميدواريم تمام دوستان شركت كنند كه به ۳ نفر از دوستان برنده هديه ايي تقديم مي كنيم امسال سئوال مسابقه مربوط به هوش هست سئوالاتي مطرح مي شه كه حداقل بايد ۲ يا كمتر پاسخ اشتباه داشته باشيد كه جزء افراد برنده قرار بگيريد ؛ مهلت مسابقه از ۱۳/۸/۸۷ الي ۲۲/۸/۸۷  هست . پاسخ سئوالات رو مي تونيد به ايميل :  pariuo@yahoo.com  ارسال کنید .

برای دیدن سئوالات روی ادامه مطلب در پایین همین پست یا اینجا کلیک کنید . پایدار باشید محمد


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط محمد

با سلام دوستان عزیز ایرانی جنرال  امیدوارم حالتون خوب باشه چند روز دیگه مسابقه ای برگزار می کنیم طبق سالهای قبل به مناسبت ۳ سالگی ایران جنرال ( کمی با تاخیر) که توی پست بعدی کامل سئوال و موارد مسابقه رو شرح می دم امیدارم تمام دوستان شرکت کنند. با سپاس محمد

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد:
1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند.
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه  نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
_ حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:
_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:
_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود. به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد.

--------------
پایدار باشید..



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط محمد
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin