در احوالات شیخ ابولسعید آمده است که در ولایت ایشان که در جهان سوم قرار داشت، شاهی بی تدبیر و کم خردی زندگی می کرد. روزی بر آنها خشکسالی بیامد، قحطی بشد، اموال و دارایی هایشان غارت گشت، اجناس گران شد، و فساد بیداد کرد. مردم جمع شدند و گفتند : یا شیخ فکری به حال ما کنید که این شاه هر شب جگر های ما را با چاقوی بی تدبیری هایش کباب می کند و می خورد. شیخ ما اندکی فکر کرد و سپس بفرمود که به نشانه اعتراض به این وضع 3 دقیقه سکوت پیشه کنید.
مردم داد بر آوردند که این چه تدبیری است ؟ یا شیخ ما را گرفته ای ؟ ...
فردای آن روز شاه ولایت در شبکه یک آمد و کلی سخنرانی کرد که این رعیت های پدرسوخته با 3 دقیقه سکوتشان به ما اعتراض کردند. ای انسان های نمک ناشناس، ای که خاک به گورتان کنند...
مردم دوباره گرد شیخ جمع آمدند، که یا شیخ چه کنیم ؟ مگر ندیدی که این شاه چگونه بر ما توهین بکرد ؟ هر چه فحش فانوسی و ناموسی از حلقومش در آمد بر ما نثار کرد.
شیخ پس از ساعت ها مراقبه و مکاشفه و تفکر سر از گریبان بیرون بیاورد و بگفت : سکوت کنید، که جواب ابلهان خاموشی است. فردای آن روز مردم در مقابل شاه سکوت بکردند و هیچ نگفتند. شاه گفت : چگونه در مقابل من سکوت می کنید ؟ آیا مرا ابله فرض کرده اید ؟ که در جواب من خاموش می مانید ؟ خودتان ابلهید ... دیوانه ها... سپس شاه سکته ای بکرد و در بستر بیافتاد .
مردم دوباره برای چاره اندیشی نزد شیخ ما آمدند و گفتند چه کنیم ؟ شیخ سبیل خود را بچرخاند و ریشش را دستی کشید و گفت : سکوت کنید. که سکوت علامت رضایت است.
مردم به بستر شاه رفتند. شاه گفت : می بینید خدایتان به چه روزی افتاده است ؟ شما مردمانی بس نادانید. چگونه در این سختی به جای اینکه با من باشید بر من هستید ؟ ... مردم سکوت کردند. شاه گفت : یعنی شما از اینکه من در بستر افتاده ام و مرگ مرا می بینید راضی هستید ؟ مردم غرق در سکوت بودند. شاه سکته ای دیگر بکرد و دار فانی به قصد اون دار دیگر وداع گفت.
روز بعد مردم نزد شیخ آمدند و به پاس خدماتی که در حق آنها کرد از وی در خواست کردند که رهبری یا همان پادشاهی سابق را بر عهده بگیرد. شیخ هیچ نگفت و سکوت بکرد.
**************************************************************
سعید زاهدی
روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.
روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.
چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟
چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.
چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …
نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند.
