تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها
حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

حوصلم سررررررررررر رفته

شایدممممممممممممم

هوسلم ثررررررررررر رفطح




من وقتی حوصلم سر میره سعی می کنم از پنجره اتاقم طوری تف کنم که بیافته تو باغچه. سعی می کنم که طوری تو دیوار مشت بزنم که جای چهار تا انگشتم بمونه. اگه کسی تو ساختمونم نباشه، به جای پایین رفتن از پله نرده ها رو با دستم می گیرم و پایین می رم.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه چند تا دختر گیر می ارم و عاشقشون می شم. از بین اون دختر ها اونایی رو که مطمئنم عمرا راه نمی دن، انتخاب می کنم و بهشون ابراز عشق می کنم. بعدش یه مدتی از عشق اون دخترها دیوونه می شم، وقتی که طرف با شدت گفت برو دنبال کارت، میرم و تریپ عاشقای شکست خورده رو می گیرم.

من وقتی حوصلم سر می ره می شینم رو راههای مختلف خودکشی فکر می کنم. بعدش می رم سراغ راه های کشتن افراد دیگه. تمام صحنه هاش رو تو ذهنم مجسم می کنم. معمولا تو این صحنه ها وکیلی رو هم که بعدا قراره مسولیت وکالت من رو بر عهده بگیره، تصور میکنم. به نظرم سعی کنه که من رو دیوونه جلوه بده که دارم نزنن. البته اولش احتیاج است که من با استناد بر دوران کودکی و عقده های فرو خورده روانی(که هر شخصی یه چند هزارتایی می تونه جور کنه) قتل رو برای وکیلم موجه جلوه بدم.

من وقتی حوصلم سر می ره، ساعت ها می شینم به یه لیوانی که روی میزه، خیره می شم که بتونم حرکتش بدم. اما نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم.

من وقتی حوصلم سر میره اونقدر می خورم که دیگه به سختی می تونم حرکت کنم. اونوقت یاد چاقیم می افتم و در کنارش یاد ریزش موهام. میرم و تو اینه موهام رو نگاه می کنم که ببینم نسبت به قبل چقدر ریخته. البته ناراحت نمی شم که داره موهام میریزه. من دوست دارم زشت بشم. چون اونوقت دختر های بیشتری هستند که من می تونم بهشون ابراز عشق کنم و مطمئن باشم که عمرا به من با اون قیافم راه نمی دند.

من وقتی حوصلم سر می ره از این که خدا مرده، به این میرسم که حیف شده که خدا مرده. بعد، از این که حیف شده که خدا مرده می رسم به این که حیفه که من بمیرم. بعدشم فکر کردن به راه های خودکشی را به زمانی بعد موکول می کنم. در این بین سعی می کنم مخ یکی رو به کار بگیرم که قبول کنه که خدا هست یا بودنش خوبه.

من وقتی حوصلم سر می ره، یه مخلوط اب غوره غلیظ میخورم. بعدش بی حال می شم ، می رم و می افتم تو رختخواب تا خوابم ببره، اما اصلا خوابم نمی بره، اونوقت به خدا گیر می دم که ای قشنگ!! من که حتی نمی تونم بخوابم چی جوری تو زندگیم موفق بشم، بعدش یادم می افته بر طبق یه عادت قدیمی خدا رو کشتم، و بعدش بحث استدلال اینکه حیف شده خدا مرده می رسه و ....

من وقتی حوصلم سر می ره، می شینم و به این فکر می کنم که کاشکی می شد با این هیکلم برم تو مخم زندگی کنم، اخه ادمهای اون تو خیلی بهترند. همشون رو خودم طوری ساختم که من رو دوست دارند.

من وقتی حوصلم سر می ره، به عکس های روی دیوار اتاقم خیره می شم و به این فکر می کنم که کاشکی همه چی مثل اونها ساکن و بی تغییر بود. کاشکی حوصلم از حوصله سررفتگی سر نمی رفت، چون اونوفته که دیگه هیچ راهی برای فرار ندارم. برای مرتبه یک حوصله سر رفتگی هزاران تا راه دارم، اما برای مراتب بعدی هیچ چی...

من وقتی حوصلم سر می ره و دیگه هیچ کدوم از راه های بالا جواب نمی ده، می شینم و این چرت و پرت ها رو می نویسم، اما واقعیتش دیگه حوصله نوشتن هم ندارم  !!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 توسط محمد
(عمرآ اگه منظوری داشته باشم )

یکی بود یکی نبود غير از خدا هيچكس نبود.

 هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم چاه بود؛ كليدش دست ملك جبار بود! زن و مردي بودند و دختري داشتند به اسم فاطمه.

 فاطمه هر وقت مي رفت مكتب كه پيش ملاباجي درس بخواند, در راه صدايي به گوشش مي رسيد كه «نصيب مرده فاطمه.» دختر مات و متحير مي ماند. به دور و برش نگاه مي كرد و با خودش مي گفت «خدايا! خداوندا! اين صدا مال كيست و مي خواهد چه چيزي به من بگويد؟» اما هر قدر فكر مي كرد, عقلش به جايي نمي رسيد و ترس به دلش مي افتاد. يك روز قضيه را با پدر و مادرش در ميان گذاشت و آن ها هم هر چه فكر كردند نتوانستند از ته و توي آن سر در بيارند. آخر سر گفتند «تا بلايي سرمان نيامده, بهتر است بگذاريم از اين شهر برويم.» بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند. رفتند و رفتند تا همه نان و آبي كه همراه داشتند ته كشيد و تشنه و گشنه رسيدند به در باغي. گفتند «برويم در بزنيم. لابد يكي مي آيد در را وا مي كند و آب و ناني به ما مي دهد.» فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همين كه فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببيند كسي آنجا هست يا نه, يك مرتبه در ناپديد شد و ديوار جاش را گرفت. فاطمه اين ور ديوار ماند و پدر و مادر آن ور ديوار. پدر و مادر فاطمه شروع كردند به شيون و زاري و هر چه او را صدا زدند, جواب نشنيدند. آخر سر كه ديدند گريه و زاري فايده اي ندارد, گفتند «شايد قسمت فاطمه همين بوده و صدايي كه در گوشش مي گفته نصيب مرده فاطمه, مي خواسته همين را بگويد. حالا بهتر است تا هوا تاريك نشده و جك و جانوري نيامده سراغمان راه بيفتيم و خودمان را برسانيم جاي امني.» فاطمه هم در آن طرف ديوار آن قدر گريه كرد كه بيشتر گشنه و تشنه اش شد و عاقبت با خودش گفت «بروم در اين باغ بگردم؛ بلكه چيزي گير بياورم و با آن خودم را سير كنم.» و پا شد گشتي در باغ زد. ديد باغ درندشتي است با درخت هاي جور واجور ميوه و عمارت بزرگي وسط آن است. از درخت ها ميوه چيد, خودش را سير كرد و رفت تو عمارت. هر چه اين طرف آن طرف سر كشيد و صدا زد, كسي جوابش نداد. آخر سر شروع كرد به وارسي عمارت. ديد كف همه اتاق ها با قالي ابريشمي فرش شده و هر چه بخواهي آنجا هست. فاطمه از شش اتاق تو در تو, كه پر از جواهرات قيمتي و غذاهاي رنگارنگ بود گذشت. همين كه به اتاق هفتم رسيد, ديد يك نفر رو تختخواب خوابيده و پارچه اي كشيده رو خودش. آهسته رفت جلو پارچه را از رو صورتش كنار زد. ديد جواني است مثل پنجه آفتاب. فاطمه سه چهار بار جوان را صدا زد, وقتي ديد جوان از جاش جم نمي خورد, يواش يواش پارچه را پس زد و ديد گله به گله به بدن جوان سوزن فرو كرده اند. فاطمه ترسيد. مات و مبهوت نگاه كرد به دور و برش. تكه كاغذي بالاي سر جوان بود. كاغذ را برداشت و خواند.روي آن نوشته شده بود هر كس چهل شب و چهل روز بالاي سر اين جوان بماند و روزي فقط يك بادام بخورد و يك انگشتانه آب بنوشد و اين دعا را بخواند و به او فوت كند و روزي يكي از سوزن ها را از بدنش بيرون بكشد, روز چهلم جوان عطسه مي كند و از خواب بيدار مي شود. چه دردسرتان بدهم! دختر سي و پنج شبانه روز نشست بالاي سر جوان. روزي يك بادام خورد و يك انگشتانه آب نوشيد و مرتب دعا خواند؛ به جوان فوت كرد و هر روز يكي از سوزن ها را از تنش بيرون كشيد. اما از بس كه بي خواب مانده بود و تشنگي و گشنگي كشيده بود, ديگر رمقي براش نمانده بود. مرتب با خودش مي گفت «خدايا! خداوندگارا! كمك كن. ديگر دارم از پا در مي آيم و چيزي نمانده دلم از تنهايي بتركد.» در اين موقع, از پشت ديوار باغ صداي ساز بلند شد. رفت رو پشت بام, ديد يك دسته كولي بار و بنديلشان را پشت ديوار باغ زمين گذاشته اند و دارند مي زنند و مي رقصند. فاطمه صدا زد «آهاي باجي! آهاي بابا! شما را به خدا يكي از دخترهايتان را بدهيد به من كه از تنهايي دق نكنم. در عوض هر چه بخواهيد مي دهم.»سر دسته كولي ها گفت «چه بهتر از اين! اما از كجا بفرستيمش پيش تو؟» فاطمه رفت يك طناب و مقداري طلا و جواهر برداشت آورد. طلا و جواهرات را انداخت پايين و يك سر طناب را پايين داد. كولي ها هم سر طناب را بستند به كمر دختري و فاطمه او را كشيد بالا. فاطمه دختر كولي را برد حمام؛ لباس هايش را عوض كرد؛ غذاي خوب براش آورد و به او گفت «تو مونس و همدم من باش.» بعد سرگذشتش را براي دختر كولي تعريف كرد؛ ولي از جواني كه در اتاق هفتم خوابيده بود, حرفي به ميان نياورد و هر وقت مي رفت بالاي سر جوان در را پشت سر خود مي بست. دختر كولي بو برد در آن اتاق خبرهايي هست كه فاطمه نمي خواهد او از آن سر درآورد. فرداي آن روز, وقتي فاطمه رفته بود تو اتاق و در را چفت كرده بود رو خودش, دختر كولي رفت از درز در نگاه كرد, ديد جواني خوابيده رو تخت و فاطمه نشسته بالا سرش و بلند بلند دعايي مي خواند و به جوان فوت مي كند. دختر كولي آن قدر پشت در گوش ايستاد كه دعا را از بر كرد و روز چهلم, وقتي فاطمه هنوز از خواب بيدار نشده بود, رفتت در اتاق را باز كرد. نشست بالاي سر جوان, دعا خواند و به او فوت كرد و همين كه سوزن آخري را از تن جوان كشيد بيرون, جوان عطسه اي كرد و بلند شد نشست. نگاهي انداخت به دختر كولي و گفت «تو كي هستي؟ جني يا آدمي زاد؟» دختر كولي گفت «آدمي زادم.» جوان پرسيد «چطور آمدي اينجا؟» دختر كولي خودش را به جاي فاطمه جا زد و سرگذشت او را از اول تا آخر به اسم خودش براي جوان نقل كرد. جوان پرسيد «به غير از تو و من كس ديگري در اين عمارت هست؟» دختر كولي گفت «نه! فقط يك كنيز دارم كه خوابيده.» جوان گفت «مي خواهي زن من بشوي؟» دختر كولي ناز و غمزه اي آمد و گفت «چرا نخواهم! چي از اين بهتر؟» جوان نشست كنار دختر كولي و شروع كرد با او به صحبت و راز و نياز. فاطمه بيدار شد و ديد هر چه رشته بود پنبه شده. جوان صحيح و سالم پاشده نشسته بغل دست دختر كولي و دارند به هم دل مي دهند و از هم قلوه مي گيرند. آه از نهاد فاطمه برآمد. دست هاش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت «خدايا! خداوندگارا! جواب آن همه زحمت هايي كه كشيدم همين بود؟ پس آن صدايي كه در گوشم مي گفت نصيب مرده فاطمه, چه بود؟»خلاصه! دختر كولي شد خاتون خانه و فاطمه را كرد كلفت خودش و فرستادش تو آشپزخانه. از قضاي روزگار, جواني كه طلسمش شكسته شده بود, پسر پادشاهي بود و با بيدار شدن او پدر و مادرش و شهر و ديارش هم ظاهر شدند. پادشاه از ديدن پسرش خوشحال شد و فرمان داد هفت شب و هفت روز شهر را آذين بستند و دختر كولي را به عقد پسرش درآورد. چند روز كه گذشت پسر خواست برود سفر. پيش از حركت به زنش گفت «دلت مي خواهد چه چيزي برات بيارم؟» زنش گفت «برام يك دست لباس اطلس بيار.» جوان از فاطمه پرسيد «براي تو چي بيارم.» فاطمه جواب داد «آقا جان! من چيزي نمي خواهم. جانتان سلامت باشد.» جوان اصرار كرد «چيزي از من بخواه.» فاطمه گفت «پس براي من يك سنگ صبور بيار.» سفر جوان شش ماه طول كشيد. وقت برگشتن براي زنش سوغاتي خريد و راه افتاد طرف شهر و ديارش. در راه پاش به سنگي خورد و يادش آمد كلفت شان گفته براش سنگ صبور بخرد. جوان با خودش گفت «اگر براش نبرم دلخور مي شود.» و برگشت رفت تو بازار و بعد از پرس و جوي زياد, رفت سراغ دكانداري و از او سنگ صبور خواست. دكاندار پرسيد «اين سنگ صبور را براي چه كسي مي خواهي؟» جوان جواب داد «براي كلفت مان.» دكاندار گفت «گمان نكنم كسي كه خواسته براش سنگ صبور بخري كلفت باشد.» جوان گفت «انگار حواست سر جاش نيست و پرت و پلا مي گويي. من مي دانم كه اين سنگ صبور را براي كه مي خواهم يا تو؟» دكاندار گفت «هر كس سنگ صبور مي خواهد دل پر دردي دارد. وقتي سنگ صبور را دادي به دختر, همان شب بعد از تمام كردن كارهاي خانه مي رود كنج دنجي مي نشيند و همه سرگذشتش را براي سنگ صبور تعريف مي كند و آخر سر مي گويد سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم. در اين موقع بايد تند بپري تو اتاق و كمر دختر را محكم بگيري. اگر اين كار را نكني, دلش از غصه مي تركد و مي ميرد.» جوان سنگ صبور را خريد و برگشت به شهر خودش. پيرهن اطلس را به زنش داد و سنگ صبور را به فاطمه. همان طور كه دكاندار گفته بود, فاطمه شب رفت نشست كنج آشپزخانه. شمع روشن كرد و سنگ صبور را گذاشت جلوش و شروع كرد سرگذشتش را مو به مو براي سنگ صبور تعريف كرد و آخر سر گفت «سنگ صبور! سنگ صبور! تو صبوري! من صبور! يا تو بترك يا من مي تركم.» در اين موقع, جوان كه پشت در آشپزخانه گوش ايستاده بود, تند پريد تو و كمر دختر را محكم گرفت و به سنگ صبور گفت «تو بترك.» سنگ صبور تركيد و يك چكه خون از آن زد بيرون. دختر از شدت هيجان غش كرد. جوان او را بغل كرد؛ برد خواباندش تو اتاق خودش و ناز و نوازشش كرد و صبح فردا فرمان داد گيس دختر كولي را بستند به دم قاطر و قاطر را هي كردند سمت صحرا. بعد شهر را از نو آذين بستند و چراغاني كردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با فاطمه عروسي كرد. همان طور كه آن ها به مرادشان رسيدند, شما هم به مرادتان برسيد.

 قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه ش نرسيد.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط الهه

مادری داغ دیده و سوگوار که چندی قبل تنها پسرش را از دست داده بود نزد مرد دانایی در دهکده اش رفت و از او پرسید آیا می توانید چیزی به من بدهید که درد و غمم را فراموش کنم؟

مرد دانا در پاسخ گفت بله یک کار میتوانی انجام دهی تا حالت  بهتر شود .از تو میخواهم بروی و دانه خردلی از خانه ای برایم بیاوری که در آن هیچ مشکلی وجود ندارد.

اگر چنین دانه خردلی را پیدا کنی همه مشکلاتت حل میشود.وقتی آن را پیدا کردی به نزد من بیاور و من از آن برای تسکین درد و غمت استفاده خواهم کرد.

آن مادر داغ دیده به توصیه مرد دانا عمل کرد و جستجو برای یافتن دانه خردل را آغاز نمود.

او ابتدا به سراغ یک خانه مجلل و اعیانی بزرگ رفت که تصور میکرد آنجا هیچ مشکلی وجود نداشته باشد.

در خانه را به صدا در آورد و خواسته اش را به زبان آورد و در پاسخ چنین شنید.برای رسیدن به خواسته ات به مکان اشتباهی آمده ای.و بعد اهالی خانه تمام مشکلاتشان را برای آن زن تعریف کردند در حالی که آن زن به شرح مشکلات و گرفتاری اهالی آن خانه گوش میداد با خود اندیشید من که خودم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده ام و تجربه زیادی دارم شاید بتوانم به این افراد کمک کنم تامشکلاتشان حل شود پس گوش دل و جان به به شرح مشکلات آنان فراداد و همین که سنگ صبورشان شد سببی شد تا آهالی خانه تا حدی سبک شوند.

پس از آن زن به جستجوی خویش ادامه داد تا دانه خردل اسرار آمیز را پیدا کند. ولی به هر کجا که می رفت و تلاش میکرد موفقیتی در یافتن دانه خردل حاصل نمیشد.چون هر فردی در هر جایی مشکلات خاص خود را داشتو با آنها دست و پنجه نرم می کرد.ولی به هر حال آن زن دانه خردل اسرار آمیز را پیدا کردزیرا در حین تلاش برای کمک به دیگران در حل مشکلاتشان عملا تمام مشکلات خود را فراموش کرد.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزی مرد ثروتمندی پسرش را به همراه خود به سفری به خارج از شهر برد تا پسرش بتواند از نزدیک با زندگی افراد فقیر و مستمند آشنا شود و قدر زندگی مرفع و ثروتش را بداند.

آنان از صبح تا شب را دردر مزرعه های چند خانواده فقیر سپری کردند.

وقتی از سفر باز گشتند پدر از پسرش پرسید سفر چطور بود؟خوش گذشت؟ پسر گفت بله پدر عالی بود. پدر پرسید آیا دیدی که مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟

پسر گفت بله پدر.پدر دوباره پرسید خوب چه درسی از این سفر گرفتی؟ پسر با خونسردی گفت فهمیدم که اگر ما یک سگ در خانه داریم آنها چهارسگ دارند. ما استخری در خانمان داریم که بزرگیش به قدر است که تا وسط باغچه خانه امتداد پیدا کرده است ولی آنها نهری دارند که پایان و ابندایی ندارد.

در خانه ما لامپهای خارجی گوناگونی وجود دارند ولی آنها تعداد بسیار زیادی ستارهای درخشان دارند. پستو و حیاط خلوت ما تا حیات جلوی خانه امتداد یافته .ولی کل افق در مقابل دیدگان آنها قرار دارد.

وقتی پاسخ پسرک به پایان رسید پدر از فرط حیرت و شگفتی دهانش باز مانده بود و قادر نبود حرفی بزند.بعد پسرک افزود پدر از تو متشکرم که با این سفربه من نشان دادی که ما چه خانواده فقیری هستیم!

 

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386 توسط الهه

شخصیت انسان و میوه ها

آیا میدانید که از روی میوه ها میتوان شخصیت افراد را شناخت و به شرایط روحی و روانی اشخاص مختلف پی برد ، بنابراین میوه دلخواه خود را انتخاب و رازهای شخصیتی خود و دوستانتان را بررسی کنید :

انار : اگر انار میوه محبوب شماست شما آدم خوبی هستید ، تازه یک همسایه دارید که اسمش منوچهر است و او هم آدم خوبی است ، سعی کنید در این ماه به او سلام کنید ، شما خیلی شجاع ، نترس و دلیر هستید ، شب ها خودتان آشغال ها را بگذارید دم در! مرد گنده که از سوسک ها و گربه ها نمی ترسد ! اگر انگشتتان را توی دماغتان نچرخانید خبر خوبی به شما میرسد.

هندوانه: شما آدم عجیبی هستید ، کسی از درونتان سر در نمی آورد ، از چاقو میترسید ، از اینکه کسی با انگشتش توی سرتان بزند هم میترسید چون معلوم میشود درونتان چه میگذرد ، شما توانایی های زیادی دارید ، ناامید نشوید و به تحصیلتان ادامه بدهید ، خیلی زود مدرک دکترای مکانیک را خواهید گرفت ، چشم به هم بزنید در امتحانات شهریور ریاضی را با تبصره میتوانید ده بگیرید و به کلاس سوم ابتدایی بروید ، شما هنوز اول راهتان هستید ، 62 سال یعنی اول جوانی و امید !

هلو انجیری : شما خیلی گنده هستید ، بهتر است خیار قلمی را هم دوست داشته باشید تا دهانتان بوی جوراب ندهد و مدام شست پایتان نرود توی چشمتان ! شما شریک زندگیتان را خیلی دوست دارید و او هم به همین صورت می میرد برایتان ! حالا اینکه شش سال پیش او در غذایتان مایع ظرف شویی ریخت و شما هم به عروسی اش با آن مرد چاقالو نرفتید دیگر به ما ربطی ندارد ، مهم این است که امید داشته باشید و به طرف اعتیاد نروید .

خربزه : شما به ورزش علاقه دارید ، به حیوانات هم علاقمند هستید ، پیشنهاد میشود برای خودتان یک کورکودیل بخرید اما شب ها بهتر است دهان او را ببنید ، منظورم را که میفهمید ؟!  از روی میوه مورد علاقه تان به سادگی می توان فهمید که شما توانایی کار در بخش نرم افزار شرکت گوگل را دارید.

گلابی : امیدوار ، منظم ، بااراده ، محبوب ، دوست داشتنی ، خوش تیپ ، فکور ، عاشق ، راستگو ، وفادار ، باشعور ، مهربان ،...

بابا تو دیگه کی هستی؟ دست شیطونو بستی ! خونسردی تان را حفظ کنید ، کمربندهای ایمنی را ببندید و خیلی جوگیر نشوید ، گلابی میوه مورد علاقه خودم است...

 

.............................................................................................................................

دختر میخواهید یا پسر

روزنامه ها این خبر را با آب و تاب بسیاری تیتر زدند، داشتم فکر می کردم اگر جنسیت را به میل خودمان انتخاب کنیم چه اتفاقی می افتد؟

پسر: پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمی آیند ، تا سه سالگی اتاق پذیرایی را با دستشویی اشتباه می گیرند ، البته در شش سالگی موفق به رفع این عیب شده و کارشان را در اتاق خواب انجام می دهند ، در هفت سالگی به مدرسه می ورند و آنجا هم تنها چند فحش و بد و بیراه یاد می گیرند ، سیزده سال نشده ژیلت بابا را کش می روند و روی صورتشان می کشند ، در پانزده سالگی عاشق می شوند و به بروس لی و جت لی عشق می ورزند ، در هجده سالگی باید بیست میلیون برایشان هزینه کرد تا آنها با سرافرازی در رشته آبیاری گیاهان دریایی در دانشگاه آزاد واحد کویر لوت مرکزی قبول شوند ، در این مرحله آنها با پشتکار ستودنی و هزینه 33 میلیون تومان دیگر موفق می شوند بعد از نه سال با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل شوند ، در این مدت او شش بار عاشق شده و شما باید سیزده بار برای خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و ... می بینید که اصلا پسر دار شدن به صرفه نیست !

دختر : آنها از همان ماههای اول ، زندگی تان را از شما میگیرند . مدام ناز و عشوه و کرشمه می کنند ، در دو سالگی عاشق عروسک می شوند ، در هفت سالگی عاشق معلم شان می شوند ، در سیزده سالگی عاشق نقاشی روی صورتشان می شوند ، هر روز به دلایل نامعلومی لوازم آرایشی همسرتان گم شده و به صورت کاملا اتفاقی در کیف دخترتان پیدا می شود ، در هفده سالگی موفق مشوند کلاس های شنا ، موسیقی (حتما گیتار ) ، گلدوزی ، منجوق دوزی ، کیک پزی ، ایروبیک ، یوگا و ... را نیمه کاره رها کنند و شما 42 میلیون تومان شهریه بیخودی می پردازید . دندتان نرم ! دختر می خواستید؟ اما لبخند بزنید چون حالا دیگر نقاشی شان خوب شده و لوازم آرایش همسرتان هم گم نمی شود ، در نوزده سالگی احساس می کنند کسی آنها را درک نمی کند ، در بیست و سه سالگی تنها می خواهند با مردی که ستاره  سینما ، پولدار ، خوش تیپ و باکلاس باشد ازدواج کنند ، در 29 سالگی پولدار و خوش تیپ باشد کافیست ، در سی و سه سالگی پولدار باشد کافیست ، در 40 سالگی با معرفت باشد کافیست و... شما از دست او ، تا این سن ، سه بار خودتان را آتش زده اید و از دیگران خواسته اید با کلنگ خاموشتان کنند .

حالا دختر میخواید یا پسر؟



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آذر 1386 توسط ملوس
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin