تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها
با توجه به راستاى اينكه اين هفته، هفته كتابخوانى است گروه پرطرفدار «چ.س.م.خ» (يعنى من و سهيل و منصور و خسرو) تصميم گرفت در پاسخ به نامه هاى فراوان خوانندگان ايران جمعه، يك راهنماى كوتاه كتاب خوانى منتشر كند. (البته چون جناب خسرو تپل فقط مشغول خوردنه و منصور خان هم كه فقط از فوتبال سر در مى آره و اون سهيل هم كه چشم نداره بتونه كتاب بخونه، خودم مجبور شدم اين راهنما رو بنويسم.)
اصولاً كتاب ها را مى شود به دو دسته كلى تقسيم كرد:
۱. كتاب هاى درسى
اين كتاب ها، تنها كتاب هايى هستند كه همه صفحات آنها خوانده مى شوند. چون شما هرچقدر هم كه تنبل باشيد بالاخره شب امتحان يك مقدارى به بيمارى عذاب وجدان دچار مى شويد و به همين خاطر مجبور مى شويد نگاهى به صفحات آنها بيندازيد. اما از طرف ديگر اينها تنها كتاب هايى هستند كه بعد از خواندن شان احتمالاً ديگر به درد لاى جرز ديوار هم نمى خورند، ولى تجربه ثابت كرده كه آخرين چهارشنبه سال كه سر مى رسد اين كتاب ها براى خودشان احتمالاً ديگر اهميتى پيدا مى كنند كه نگو! درضمن يك عده آدم بيكار ديگر هم هستند كه كتاب هايى مى نويسند با عنوان كتاب هاى كمك درسى. كاربرد اين كتاب ها هم فقط حدود چهار، پنج ماه مانده به كنكور است و پس از آن باز بايد تا آخرين چهارشنبه سال صبر كنيد تا از خجالت شان درآييد.
۲. كتاب هاى غيردرسى
اين كتاب ها خودشان به دسته هاى متعددى تقسيم مى شوند اما نكته اينجاست كه خواندن اين كتاب ها براى خوانندگان شان كلى كلاس دارد و مثلاً در تلويزيون هى مى پرسند كه شما چه قدر مطالعه غيردرسى داريد و اگر نداريد چرا؟! اما وقتى كه اين كتاب ها را دست مى گيريد و شروع مى كنيد به خواندن شان همه چپ چپ نگاه تان مى كنند و با خودشان فكر مى كنند كه باز داريد درس را مى پيچانيد! خلاصه كه خواندن كتاب هاى غيردرسى از هر نظر كار سختى ست.
اين كتاب ها گونه هاى متفاوتى دارند؛
الف. كتاب هاى علمى - تخيلى:
تقريباً نود درصد اين كتاب هاى علمى - تخيلى رو يه نويسنده بيكار فرانسوى به اسم ژول ورن نوشته! توى همه داستان هاش هم معمولاً يه اختراع عجيب و غريب ثبت مى كنه. از همه جالب تر اينه كه توى مقدمه همه كتاب هاش نوشته شده وقتى ژول ورن اين داستانو مى نوشت كه خبرى از اين اختراعات نبود و اينا همش ساخته ذهن خلاق آقاى ورنه! معمولاً مخترعين شكست خورده و ضايع شده عاشق اين جور كتاب ها هستند يا اينكه خودشون مى شينن به نوشتن اين جور داستان هاى خالى بندى. مثلاً تا دلتون بخواد داستان در مورد نامرئى شدن و سفر به آينده نوشته شده.
ب. كتاب هاى تاريخى:
اين دسته كتاب ها خودشون به دو دسته ديگه تقسيم مى شن؛ كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه كرده و كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه نكرده. آخه ماجرا اينه كه عده اى درباره اش مى گفتن عادت داشته از يه برگ كاغذ كه براى ترجمه بهش مى دادن، يه كتاب دويست صفحه اى دربياره و به خاطر همين بيشتر از اينكه داستان هاش براساس اتفاقات تاريخى باشه، ناشى از خيال پردازى هاش بود. اما همين خيال پردازى ها كلى طرفدار داره و هنوز هم كه هنوزه كتاب هاش چاپ مى شه. مثلاً از هر ده نفرى كه تو خيابون مى بينين، ۹ تاشون «سينوهه» رو خوندن و اون يكى هم وسط هاشه و هنوز كتابو تموم نكرده.
ج. كتاب هاى مخصوص كودكان:
نمى دونم اگه موجود تنبلى به اسم «حسنى» نبود اين نويسندگان خلاق كتاب هاى كودكان چى كار مى خواستن بكنن. همه كتاب هاى اين دسته در عنوان هاى «حسنى نگو يه دسته گل»، «حسنى توى ده شلمرود» و «حسنى نگو، بلا بگو» خلاصه مى شه. از شونصد سال پيش تا حالا هم كه اين كتاب ها هى تجديد چاپ شدن هيچ فرقى نكردن هنوز هم از جعبه شيرينى به عنوان كاغذ براشون استفاده مى كنن. اما چند تا نويسنده گمنام ديگه مثل رولد دال و هانس كريستين اندرسن و اينا هم هستن كه قبلنا (يعنى قبل از اينكه راهى اون دنيا بشن) چند تا كتاب براى بچه ها نوشتن.
د. كتاب هاى روانشناسى:
«موفقيت در سى ثانيه»، «چگونه يك شبه پولدار شويم»، «توى تهرون پول ريخته»، «برنامه ريزى علمى براى همه» و... اينها كتاب هاى روانشناسى هستن كه همه شون عين همه ان و هيچ فرقى با هم ندارن. فقط توى هركدوم به شما آموزش مى دن كه بايد به خودتون اطمينان كنين و اعتماد به نفس داشته باشين و اگه دماغ تون اندازه دماغ منصوره ايراد نداره بلكه اين از زيبايى هاى طبيعته. تازه اگه هم مى خواين توى زندگى آدم موفقى بشين بايد برنامه ريزى كنين و اين حرفا. وسط كتاب هاشون هم هى جمله هاى ريز و درشت از اين و اون مى آرن. اما اگه دو هزار تا از اين كتاب ها رو هم بخونين چيزى درست نمى شه! آخرش شب امتحانى مى شه ديگه!
ه. كتاب هاى كميك استريپ:
از اين كتاب ها توى فرنگ (يعنى خارجه) زياد چاپ مى شه و همه هم عاشق شون ان و كلى فيلم هم از روشون ساخته مى شه، مثل «اسپايدرمن» و «مردان ايكس». اما توى ايران فقط يه «تن تن و ميلو» رو مى شناسن و هيچكى هم به ذهنش نمى رسه كه لااقل دو تا كتاب ديگه هم ترجمه كنه و به چاپ برسونه. تازه باحاليش اينجاست كه همه مى گن واقعا جاى خالى اين گونه كتاب ها احساس مى شه و مسؤولان بايد به فكر باشن، بعدش به جاى اينكه يه كارى بكنن سوت بلبلى مى زنن و از كنار هم رد مى شن! البته يه تعداد معدودى از اين كتاب ها توى ايران هم چاپ شده مثل «دلمه» و «آقاى كا» اما چون از هيچكدوم حمايت نشده و براشون هم زياد تبليغى نشده، زياد فروش نرفته. خلاصه كه ملت هنوز هم بعد از سى، چهل سال ترجيح مى دن داستان تن تن و جواهرات ناپديد شده كاستافيوره رو بخونن!


و. مجموعه داستان ها:
اصولاً نويسنده ها وقتى بيكار مى شن يا حوصله شون سر مى ره يا مثلاً با همسرشون دعواشون مى شه شروع مى كنن به نوشتن داستان هاى كوتاه. اين داستان هاشون هم معمولاً سر و ته درست و حسابى نداره، يعنى درواقع اصلاً داستان نيستن! بعد از يه مدت كه اين داستان ها زياد مى شه و مثلاً به هفت هشت تا مى رسه تصميم مى گيرن اينا رو يه جا به چاپ برسونن تا طرفداراى پرشمارشون بتونن به اونها دسترسى داشته باشن. خلاصه كه اين طورى «مجموعه داستان»ها پديد مى آن. معمولاً اين كتاب ها از چند تا داستان ده، دوازده صفحه اى تشكيل شدن كه خود نويسنده هم درست و حسابى نمى دونه ماجراشون چيه و فقط به خاطر اينكه زندگى خرج داره اونا رو به چاپ مى رسونه.
ز. كتاب هاى پليسى:
اين كتاب ها معمولاً جزو پرطرفدارترين و پرخواننده ترين كتاب ها هستند و هميشه ماجراى كشته شدن يا ناپديد شدن يه آدمى رو روايت مى كنن. توى اين داستان ها هميشه يه كارآگاه باهوش هم هست كه با كمك دستيار خنگش ماجرا رو حل مى كنه. معروف ترين اين كتاب ها رو هم آگاتا كريستى و سر آرتور كانن دويل و الرى كويين نوشتن . شخصيت هايى مثل «پوآرو»، «شرلوك هولمز» و «خانم مارپل» هم همون كارآگاه هايى هستند كه معماها رو حل مى كنند. خوبى اين داستان ها اينه كه معمولاً تا آخرش خواننده رو سر كار مى ذارن، مثلاً هى با خودتون فكر مى كنين كه فلانى چون نصفه شب ها ساعت ۱۲ از اتاق خوابش يواشكى مى آد بيرون حتماً قاتله اما آخر كتاب مى فهمين كه بيچاره مشكلات مرتبط با دستشويى داشته و قاتل يكى ديگه است كه اصلاً فكرشو نمى كردين. خلاصه كيفى داره اين كتاب هاى پليسى، معمايى.
ح. كتاب هاى عاشقانه:
اين كتاب ها معمولاً كمتر از پونصد صفحه نيستن! همه ش هم درباره دو بلبل عاشق هستن كه از بد حادثه و مثلاً در اثر يك جنگ خانمان سوز از هم دور افتادن و حالا دارن در تب عشق همديگه مى سوزن. در نمونه هاى جديدتر اين كتاب ها، دو بلبل عاشق همديگه رو زير بارون و توى ايستگاه اتوبوس ملاقات مى كنن و دلباخته هم مى شن اما متأسفانه يكى شون مجبوره با يكى ديگه ازدواج كنه...
خلاصه كه اگه سريال هاى بعدازظهر تلويزيون رو تماشا مى كنين اين داستان ها رو هم حتماً بخونين. البته كاملاً بديهيه كه آخر اين داستان ها، بلبل هاى عاشق به همديگه مى رسن و امكان نداره توى عشق شون شكست بخورن. اگه يه وقت يه داستان عاشقانه اى خوندين كه قهرمان هاى داستان آخرش به هم نرسيدن مى تونين از نويسنده شكايت كنين و پولتون رو پس بگيرين.
|||
خلاصه كه كتاب خوندن خيلى كار خوبيه و كلى هم كلاس داره. تازگى ها هم مد شده از اين كتاب هاى جيبى زياد چاپ مى كنن و حتى وقتى مى رين «گلاب به روتون» مى تونين از اين كتاب ها استفاده كنين.

به روز رسانی توسط هیئت مردان کره زمین وحومه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط محمد

سعید زاهدی

 

سفر علمی

 

 

- هفته پیش بود که بالاخره پس از کلی بحث و مباحثه و مصاحبه و محاسبه چند لیتر باقی مانده، تصمیم گرفتیم، شال و کلاه کنیم و بریم سفر ! بابام گفت : امسال دیگه بریم چین ! مامانم گفت : نه بریم سوریه! خواهر گرامی گفت : بریم قشم. در همین حال بنده از جای خود بر خواستم و بانگ برآوردم که یا اهل خانه، ای کم خردان از چه صحبت می کنید ؟ آخر با کدامین سوخت، قصد سفر کردید ؟

- خلاصه حرف حساب که جواب ندارد، تصمیم گرفتیم به یکی از شهرستان های اطراف برویم. تا نسوزانیم آنچه را که باید بسوزانیم. از آنجایی که خانواده ما از سطح فرهنگ بالایی در رانندگی برخوردار است. و به همه قوانین راهنمایی و رانندگی و حقوق شهروندی و از این چرت و پرت ها احترام می گذاریم. مرتکب هیچ گونه جرمی نشدیم. فقط نمی دانم چرا وقتی در بزرگراه حرکت می کردیم ماشین ها از روبروی ما می آمدند. و همه برای ما بوق می زدند. بابا گفت : عجب جامعه خلاف کاری شده اند. مادر گفت : خجالت هم چیز خوبی است، خلاف می آیند و بوق هم می زنند.

- بابا گوشی همراه رو برداشت و گفت هر چه زود تر باید به وظیفه خودم عمل کنم و این همه خلاف را به پلیس گزارش کنم. همینطور که ماشین ها داشتند خلاف می اومدند و برای ما بوق می زدند و گلاب به روتون برای ما فحش می دادند . بابای ما هم در حال رانندگی به پلیس تماس می گرفت. که ناگهان با چیزی که انتظار نداشتیم رو به رو شدیم. دیدیم پلیس بزرگراه نیز خلاف می آمد.

- من یکی که از تعجب شاخ در آوردم. پلیس هم با این خلاف کاران هم دست بود. تازه قصد داشت ما را نیز متوقف کند. ولی من به بابا گفتم پایش رروی دنده بگذارد وتخت گاز برود، که این ها همه دستشان درون یک کاسه است. شانسمان گرفت که بابای بنده سال ها در مسابقات فرمول 3 نیوتون شرکت کرده بود وگرنه از پس این همه خلافکار که خلاف می آمدند چگونه بر می آمدیم.

- مامان از ترس همچو آبشار نیاگارا مشغول ریختن عرق بود. خواهر گفت : این بی قانون ها حتی تابلو های بزرگراه را نیز بر عکس نصب کرده اند. در همین لحظه یک فروند بال گرد نیروی انتظامی از بالای سرمان کوب کوب کنان رفت و برایمان دست تکان داد. ما نیز لبخندی زدیم و برایش دست تکان دادیم. تازه داشتیم خوشحال می شدیم که این یکی دیگر با ماست، گوشتان حرف بد نشنود، ندا آمد که ای اهل خلاف بایستید وگرنه بدبخت می شوید. دیگر طاقت این همه ذلت و خواری را نداشتیم. سر و گردن خویش را از ماشین بردم بیرون و خواستم رو به بالا هر چه از دهنم در میاد بهش بگم. که به علت سرعت بالای ماشین چشم ها و دهانم باز نمی شد و ...

- همینطور که داشتیم در مقابل این ننگ از خود استقامت نشان می دادیم. متوجه شدیم که دیگر ماشینی از روبرو نمی آید. دست هایمان را بالا بردیم و به هم زدیم در حالی که آواز هورا بر سر نهاده بودیم. و در این خیال بودیم که ماشین های خلافکار دیگر تمام شده اند و به اشتباهشان پی برده اند. نور زیادی بر صورتمان افتاد و تعداد زیادی از ماشین های نظامی جلوی راهمان را بسته بودند. نه راه پس بود و نه راه پیش ! بعد از یک مشاوره و مباحثه تصمیم گرفتیم، چشم های خویش را ببندیم و بلند و بلند داد بزنیم : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ..............

- ماشین در یک اپسیلون متری نیروی پلیس متوقف شد و ما را به طرز خیلی خشن از ماشین پیاده کردند. من که می دونم اسلحه هاشون تقلبی بود، به نظر من این ها اصلا پلیس نبودند. پلیس بزرگراه فقط یک تابلوی ایست داره نه این همه تشکیلات! چاره ای نبود، با وجودی که ما خلاف کار نبودیم. باید معذرت خواهی می کردیم. بابا گفت: تو رو خدا جناب سرهنگ، مریض داریم. عجله داشتیم. و ...

این طور شد که گفتند : اگر واقعا اینجوری که برید. و ما را آزاد کردند. من همیشه به بابا می گم که نمی خواد از این فرهنگ بالای خودش تو جاده ها استفاده کنه ! آخه بابام آیین نامه خیابون های بریتانیای کبیر رو که ماشین ها از اونطرف می رن رو مطالعه کرده بود. ولی خب همه که مثل ما فرهنگ بالای اروپایی نداشتند.

- از سر برگشت هم که یه بار گفتند سهمیه سفر می دیم یه بار گفتند نمی دیم ما که پاک گیج شده بودیم. تصمیم نداشتیم برگردیم. اما من خیلی اصرار کردم که با سهمیه سوخت یکی از آشنایان که در راهنمایی و رانندگی کار می کند بنزین بزنیم و بیایم.

 

- نتیجه پایانی : زود رسیدن بهتر از دیر رسیدن است. و از طرفی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. پس زود رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط الهه
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin