آدم برفي گفت: "چقدر خوب است! اين باد سردي که ميوزد دارد تمام بدن مرا به ترق و تروق مي اندازد. آن موجود درخشاني که آن بالاست بد جوري دارد به من چشم غره ميرود. هرکاري هم بکند زورش به من نميرسد"
خورشيد غروب کرد و قرص کامل ماه گرد, بزرگ, سفيدو زيبا درآسمان بالا آمد. آدم برفي گفت :"بفرما. باز رفت و از آن طرف بالا آمد."
-آه! بالاخره کاري کردم که از رو برود و اين قدر به من خيره نشود.حالا بهتر است همان بالا آويزان بماند و بدرخشد, تا من هم بتوانم اطراف خود را ببينم. دوست دارم بروم و مانند آن پسر بچه هايي که آنجا هستند روي يخ سر بخورم و تفريح کنم. اما نميدانم چگونه بدوم!
سگ پير نگهبان پارس کرد:"دورشويد . دورشويد"
سگ به آدم برفي گفت :"خورشيد به تو دويدن را ياد خواهد داد!چنان آب خواهي شد که حتي به خواب هم نديده اي!"
آدم برفي گفت :"من اصلا نمي فهمم چه ميگويي, رفيق! " آنچيزي که آن بالاست ميخواهد به من دويدن و رفتن ياد بدهد؟ "
- " خورشيد به تو خواهد آموخت که چطوري به داخل چاله کنار ديوار بخزي. به زودي هوا عوض خواهد شد...
واقعا هم هوا عوض شد نزديک صبح توده غليظ و مرطوبي از مه همه جا را فرا گرفت.بعد از آن باد شدوع به وزيدن کرد.بادي بسيار بسيار سرد !
هنگامي که خورشيد بالا آمد چه صحنه با شکوهي نمايان شد...
دختروپسر جواني داخل باغ آمدند. آنها بي حرکت کنار آدم برفي ايستادندو محو تماشاي درختان بلورين شدند. دخترجوان گفت:"حتي در تابستان هم نميتوان منظره اي به اين زيبايي ديد." وچشمانش برقي زدند. مرد جوان در حالي که با دست به آدم برفي اشاره ميکرد پاسخ داد :"ودر تابستان اين دوست خوبمان را هم نمي بينيم. او فوق العاده است!"
دخترک خنده اي کرد ,به طرف آدم برفي سرتکان داد و همراه مرد جوان روي برفها راه افتاد و رفت...
ادم برفي از سگ نگهبان پرسيد :" اين دونفر کي بودند؟..."
- " آنها نامزد هستند و به زودي در يک خانه با هم زندگي خواهند کرد."
آدم برفي پرسيد :" آيا آنها موجوداتي مثل من و تو هستند ؟ "
سگ نگهبان گفت :" نه آنها ارباب هستند ... ميتوانم زماني را به خاطر بياورم که مثل حالا در زير برف دراز نکشيده بودم و مرا به زنجير نبسته بودند."
-"سرما که چيز خيلي خوبي است. باز هم بگو باز هم بگو ..."
سگ گفت :" آنها ميگفتند که موجود کوچک و زيبايي هستم. دوست داشتند مرا نوازش کنند. صدايم ميکردند: "اي کوچولو... اي خوشگله... اما بعدها وقتي بزرگتر شدم مرا به سرايدار خانه دادند. اين طوري شد که سر از اتاق زير زمين درآوردم ... بالش مخصوص خودم را داشتم ويک اجاق هم آنجا بود. من به زير اجاق ميخزيدم و همان جا دراز ميکشيدم. آخ ! هنوز هم خواب آن اجاق را ميبينم..."
آدم برفي پرسيد :" آيا يک اجاق چيز واقعا قشنگي است؟ اصلا شباهتي به من دارد ؟ "
-" اتفاقا هيچ شباهتي به تو ندارد. مثل يک کلاغ سياه سياه است و گردن دراز و شکم بزرگي دارد. هيزم ميخورد و آتش از دهانش بيرون مي دهد. از همين جا که ايستاده اي ميتواني آن را ببيني."
آدم برفي نظري به آن سو انداخت. احساس عجيبي به آدم برفي دست داد , احساسي ناشناخته که مفهوم آن را نميدانست. و توضيحي برايش نداشت...
آدم برفي پرسيد :"چرا ترکش کردي؟ چگونه توانستي از چنين جاي راحتي دست بکشي ؟"
سگ گفت :" ناچار شدم. من پاي کوچکترين فرزند ارباب را گاز گرفته بودم ,چون او استخواني را که داشتم ميجويدم با لگد به طرفي انداخت . من هم با خودم گفتم : استخوان در مقابل استخوان و پايش را گاز گرفتم..."
اما آدم برفي ديگر به حرفهاي او گوش نميکرد , او داشت به اتاق سرايدار نگاه ميکرد. به داخل اتاقي که اجاق بر روي چهارپاي آهنيش ايستاده بود. موجودي هم قد واندازه خود آدم برفي.
آدم برفي گفت :" چه ترق و تروق عجيبي در تنم پيچيده ! آيا هرگز به داخل آن اتاق راه خواهم يافت ؟ اين آرزويي پاک و معصومانه است و چنين آرزوهايي هميشه به حقيقت مي پيوندد ! من بايد خودم را به آن اتاق برسانم و به آن اجاق زيبا تکيه دهم. حتي اگر مجبور شوم پنجره را بشکنم و از آنجا وارد شوم. "
سگ نگهبان گفت :" تو هرگز نميتواني داخل آن اتاق بشوي.چون اگر به اجاق نزديک شوي حتما آب خواهي شد..."
آدم برفي تمام روز را همان جا ايستاد و از پشت پنجره به داخل اتاق خيره شد. وقتي در اتاق باز و بسته ميشد شعله اي از دهان اجاق بيرون مي جهيد. نور شعله اجاق به طور کاملا واضحي بر چهره سفيد آدم برفي مي افتاد و سر و سينه اش را سرخ فام ميکرد. آدم برفي گفت :" ديگر نميتوانم تحمل کنم. قلبم دارد از جا کنده ميشود. وقتي زبانش را بيرون مي آورد, چقدر زيبا و دلفريب ميشود! "
آن شب بسيار سرد و طولاني بود. اما براي آدم برفي که درخيالات وتصورات زيباي خود غرق بود وتوي آن سرما ترق و تروق صدا ميکرد اصلا هم طولاني به نظر نمي رسيد .
صبح که شد پنجره هاي اتاق زير زمين سراسر يخ بسته بودند. اما آن پوشش يخي اجاق را از نظر پنهان ميکرد. يخ پنجره ها آب نميشد. او ديگر نميتوانست اجاق محبوبش را ببيند. اين ارزو و اشتياق در سراسر وجودش مي پيچيد وصداي قرچ قرچ و ترق ترق از آن بلند ميشد. اين درست همان هواي سردي بود که هر آدم برفي آرزوي ان را دارد. اما او از آن لذت نميبرد. آخر چطور ميتوانست از اين هوا لذت ببرد وقتي خودش فريفته يک اجاق داغ و سوزان شده بود ؟!
سگ گقت:" اين براي يک آدم برفي بيماري بسيار بد و ناراحت کننده اي است. وگقت هوا به زودي تغيير خواهد کرد "
وهمين طور هم شد. هوا رو به گرمي گذاشت . وآدم برفی کوچک و کوچک تر شد و سرانجام یک روز صبح او آب شد و فرو ریخت و اکنون در جایی که قبلا او ایستاده بود یک دسته خاک انداز صاف و بلند به چشم میخورد که یک سر آن در زمین فرو رفته بود. این همان تکه چوبی بود که بچه ها تنه آدم برفی را به دور آن ساخته بودند, تا محکمتر باشد .
سگ نگهبان با دیدن این صحنه گفت : " آه ... حالا میتوانم بفهمم چرا او دوست داشت نزد اجاق برود. آن چیزی که انجاست خاک انداز مخصوص پاک کردن اجاق است که آن را به یک سر چوبدستی بسته اند . آدم برفی ما یک اجاق پاک کن در سینه داشت و همین باعث شده بود که به جوش و خروش بیفتد و فکرهایی به سرش بزند...
خب , این دوره هم گذشت. او دیگر رنج نخواهد برد... "
دختر بچه ها در حیاط آواز آمدن بهار را میخواندند و دیگر هیچ کس به آدم برفی فکر نمیکرد ...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط الهه