تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز و گل ایران جنرال  بالاخره وبلاگ ایران جنرال ۲ ساله شد ! ۲ سال پر خاطره پر از جریانات خوب و بد . طی این دو سال دوستان زیادی آمدند و رفتند بچه های که خاطرات خوبی از آنها در ذهن مان هک شده و دوستانی که از ابتدا با ایران جنرال بودند و همچنان هم هستند و پایه و اساس و صاحبان اصلی وبلاگ می باشند . همین جا از همه دوستانی که حضو دارند و همه دوستانی که  حضور ندارند تشکر می کنم . و ۲ سالگی وبلاگ رو بهتون تبریک می گم امیدوارم با حضور شما دوستان صمیمی ایران جنرال که باعث پایداری وبلاگ تا کنون شده اید  سال سوم رو در کنار هم و با هم به خوبی شروع کنیم .

و اما مسابقه وبلاگ !

طی قرعه کسی که صورت گرفت دو نفر از دوستان به عنوان نفرات اول و دوم برگزیده شدند که بهشون تبریک می گم .

نفر اول :سکاتوریلا برنده یک دامین دات آی آر + ۲۰ مگابایت فضای اینترنتی
نفر دوم : صدف برنده ۱ ماه اینترنت نا محدود

از تمام دوستانی که در مسابقه شرکت کردند تشکر می کنم و باید بگم قرعه کشی کاملا عادلانه صورت گرفته و حتی من هم در قرعه کشی دخیل نبودم و توسط دوستان وبمستر دیگه انجام شد .

در آخر :
- هدیه نفر اول و دوم بزودی براشون ارسال می شه
- شرمنده که کمی دیر اعلام کردم . جایی هستم که نوسان برق زیاده  مطالب رو تایپ کردم ولی بخاطر همین نوسان برق کامپیوتر بطور جالبی منفجر شد !! و کمی ارسال این ست به درازا کشیده شد .
- جدیدن وبلاگی رو مشاهده کردم به نام www.iranjeneral.blogfa.ir که کاملن وبلاگ رو کپی برداری کرده باید بگم هیچ نسبتی با وبلاگ ایران جنرال نداره و مربوط به هیچ یک از یچه های ایران جنرال نمی باشه .

پایدار باشید محمد

یانگوم....

1)از ماجرای سوپ اردک چه یاد گرفتید؟
 الف:صبح ها ناشتا سوپه اردک بخوریم
 ب:برای خرید اردک تنها بیرون نرویم
 ج:برای حامله شدم اردک بخوریم
 د:همه ی موارد
 
 2)پادشاه شبی که یون سنگ را دیده بود برای چه بیرون امده بود؟
 الف:از دسته زنش که همیشه مریض میشد خسته شده بود
 ب:یاد دوران مجردی کرده بود دلش درد میکرد
 ج:بیرون روی داشت
 د:خیلی وقت بود که راه نرفته بود
 
 3)یانگوم چگونه میخواهد از خانواده ی چوئی انتقام بگیرد؟
 الف:با موفقیتهای پی  در پی حرص این خانواده دا در اورد
 ب:سوزن طب سوزنی را در رگ بانو چوئی فرو کند
 ج:با بودن در کنار افسر مین گیومئونگ را دیوانه کند
 د:چو فردا بیاید فکر فردا کنیم
 
 4)هنگامی که یانگرو ..یون سنگ را دید که رنه پادشاه شده با خود چه فکری کرد؟
 الف:من که از یون سنگ خوشگل ترم چرا من و نگرفت
 ب: چه شانسی داره
 ج: میرم شوهرش و از چنگش در میارم
 د:به ملکه میگم
 
 5)سگ کیست؟
 الف:حیوان است
 ب:دیدنش خوب ولی بغل کردنش بد است
 ج:سرنوشت ادم را تغییر میدهد
 د:خوش یمن است(شوهر یاب است(
 
 طراح سوال :ب.ب.ک
 
 بنیاد بیکاران کشور
 
 
 گرفته از سایته ترانه ها | ارسالي ار نيلو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط محمد

با سلام ,
 خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده یک کمد که همه چیزمان همان توست آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید ما چیز زیادی نمی خواهیم خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه خیلی چیز بدیست خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد , اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند , چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید . اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است خوش به حالش خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراحخداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی , یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟ تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , خدا جان جوابم را بده ,فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,چون ما زبانمان خوب نیست هنوز آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم دستتان درد نکند بنده کوچک شما , صادق ... خواست دکمه سند را بزند دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت یهو کامپیوتر خاموش شد خشکش زد- اااااا صدایی از پشت سرش گفت : - اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون توی راه خودشو دلداری می داد  - دوهفته دیگه باز میام ...- باز میام ...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط محمد

 

 

روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی  بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.

روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.

چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟

چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.

چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد  همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …

نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند. 

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط الهه

آدم برفي گفت: "چقدر خوب است! اين باد سردي که ميوزد دارد تمام بدن مرا به ترق و تروق مي اندازد. آن موجود درخشاني که آن بالاست بد جوري دارد به من چشم غره ميرود. هرکاري هم بکند زورش به من نميرسد"

خورشيد غروب کرد و قرص کامل ماه گرد, بزرگ, سفيدو زيبا درآسمان بالا آمد. آدم برفي گفت :"بفرما. باز رفت و از آن طرف بالا آمد."

-آه! بالاخره کاري کردم که از رو برود و اين قدر به من خيره نشود.حالا بهتر است همان بالا آويزان بماند و بدرخشد, تا من هم بتوانم اطراف خود را ببينم. دوست دارم بروم و مانند آن پسر بچه هايي که آنجا هستند روي يخ سر بخورم و تفريح کنم. اما نميدانم چگونه بدوم!

سگ پير نگهبان پارس کرد:"دورشويد . دورشويد"

سگ به آدم برفي گفت :"خورشيد به تو دويدن را ياد خواهد داد!چنان آب خواهي شد که حتي به خواب هم نديده اي!"

آدم برفي گفت :"من اصلا نمي فهمم چه ميگويي, رفيق! " آنچيزي که آن بالاست ميخواهد به من دويدن و رفتن ياد بدهد؟ "

- " خورشيد به تو خواهد آموخت که چطوري به داخل چاله کنار ديوار بخزي. به زودي هوا عوض خواهد شد...

واقعا هم هوا عوض شد نزديک صبح توده غليظ و مرطوبي از مه همه جا را فرا گرفت.بعد از آن باد شدوع به وزيدن کرد.بادي بسيار بسيار سرد !

هنگامي که خورشيد بالا آمد چه صحنه با شکوهي نمايان شد...

دختروپسر جواني داخل باغ آمدند. آنها بي حرکت کنار آدم برفي ايستادندو محو تماشاي درختان بلورين شدند. دخترجوان گفت:"حتي در تابستان هم نميتوان منظره اي به اين زيبايي ديد." وچشمانش برقي زدند. مرد جوان در حالي که با دست به آدم برفي اشاره ميکرد پاسخ داد :"ودر تابستان اين دوست خوبمان را هم نمي بينيم. او فوق العاده است!"

دخترک خنده اي کرد ,به طرف آدم برفي سرتکان داد و همراه مرد جوان روي برفها راه افتاد و رفت...

ادم برفي از سگ نگهبان پرسيد :" اين دونفر کي بودند؟..."

- " آنها نامزد هستند و به زودي در يک خانه با هم زندگي خواهند کرد."

آدم برفي پرسيد :" آيا آنها موجوداتي مثل من و تو هستند ؟ "

سگ نگهبان گفت :" نه آنها ارباب هستند ... ميتوانم زماني را به خاطر بياورم که مثل حالا در زير برف دراز نکشيده بودم و مرا به زنجير نبسته بودند."

-"سرما که چيز خيلي خوبي است. باز هم بگو باز هم بگو ..."

سگ گفت :" آنها ميگفتند که موجود کوچک و زيبايي هستم. دوست داشتند مرا نوازش کنند. صدايم ميکردند: "اي کوچولو... اي خوشگله... اما بعدها وقتي بزرگتر شدم مرا به سرايدار خانه دادند. اين طوري شد که سر از اتاق زير زمين درآوردم ... بالش مخصوص خودم را داشتم ويک اجاق هم آنجا بود. من به زير اجاق ميخزيدم و همان جا دراز ميکشيدم. آخ ! هنوز هم خواب آن اجاق را ميبينم..."

آدم برفي پرسيد :" آيا يک اجاق چيز واقعا قشنگي است؟ اصلا شباهتي به من دارد ؟ "

-" اتفاقا هيچ شباهتي به تو ندارد. مثل يک کلاغ سياه سياه است و گردن دراز و شکم بزرگي دارد. هيزم ميخورد و آتش از دهانش بيرون مي دهد. از همين جا که ايستاده اي ميتواني آن را ببيني."

آدم برفي نظري به آن سو انداخت. احساس عجيبي به آدم برفي دست داد , احساسي ناشناخته که مفهوم آن را نميدانست. و توضيحي برايش نداشت...

آدم برفي پرسيد :"چرا ترکش کردي؟ چگونه توانستي از چنين جاي راحتي دست بکشي ؟"

سگ گفت :" ناچار شدم. من پاي کوچکترين فرزند ارباب را گاز گرفته بودم ,چون او استخواني را که داشتم ميجويدم با لگد به طرفي انداخت . من هم با خودم گفتم : استخوان در مقابل استخوان و پايش را گاز گرفتم..."

اما آدم برفي ديگر به حرفهاي او گوش نميکرد , او داشت به اتاق سرايدار نگاه ميکرد. به داخل اتاقي که اجاق بر روي چهارپاي آهنيش ايستاده بود. موجودي هم قد واندازه خود آدم برفي.

آدم برفي گفت :" چه ترق و تروق عجيبي در تنم پيچيده ! آيا هرگز به داخل آن اتاق راه خواهم يافت ؟ اين آرزويي پاک و معصومانه است و چنين آرزوهايي هميشه به حقيقت مي پيوندد ! من بايد خودم را به آن اتاق برسانم و به آن اجاق زيبا تکيه دهم. حتي اگر مجبور شوم پنجره را بشکنم و از آنجا وارد شوم. "

سگ نگهبان گفت :" تو هرگز نميتواني داخل آن اتاق بشوي.چون اگر به اجاق نزديک شوي حتما آب خواهي شد..."

آدم برفي تمام روز را همان جا ايستاد و از پشت پنجره به داخل اتاق خيره شد. وقتي در اتاق باز و بسته ميشد شعله اي از دهان اجاق بيرون مي جهيد. نور شعله اجاق به طور کاملا واضحي بر چهره سفيد آدم برفي مي افتاد و سر و سينه اش را سرخ فام ميکرد. آدم برفي گفت :" ديگر نميتوانم تحمل کنم. قلبم دارد از جا کنده ميشود. وقتي زبانش را بيرون مي آورد, چقدر زيبا و دلفريب ميشود! "

آن شب بسيار سرد و طولاني بود. اما براي آدم برفي که درخيالات وتصورات زيباي خود غرق بود وتوي آن سرما ترق و تروق صدا ميکرد اصلا هم طولاني به نظر نمي رسيد .

صبح که شد پنجره هاي اتاق زير زمين سراسر يخ بسته بودند. اما آن پوشش يخي اجاق را از نظر پنهان ميکرد. يخ پنجره ها آب نميشد. او ديگر نميتوانست اجاق محبوبش را ببيند. اين ارزو و اشتياق در سراسر وجودش مي پيچيد وصداي قرچ قرچ و ترق ترق از آن بلند ميشد. اين درست همان هواي سردي بود که هر آدم برفي آرزوي ان را دارد. اما او از آن لذت نميبرد. آخر چطور ميتوانست از اين هوا لذت ببرد وقتي خودش فريفته يک اجاق داغ و سوزان شده بود ؟!

سگ گقت:" اين براي يک آدم برفي بيماري بسيار بد و ناراحت کننده اي است. وگقت هوا به زودي تغيير خواهد کرد "

وهمين طور هم شد. هوا رو به گرمي گذاشت . وآدم برفی کوچک و کوچک تر شد و سرانجام یک روز صبح او آب شد و فرو ریخت و اکنون در جایی که قبلا او ایستاده بود یک دسته خاک انداز صاف و بلند به چشم میخورد که یک سر آن در زمین فرو رفته بود. این همان تکه چوبی بود که بچه ها تنه آدم برفی را به دور آن ساخته بودند, تا محکمتر باشد .

سگ نگهبان با دیدن این صحنه گفت : " آه ... حالا میتوانم بفهمم چرا او دوست داشت نزد اجاق برود. آن چیزی که انجاست خاک انداز مخصوص پاک کردن اجاق است که آن را به یک سر چوبدستی بسته اند . آدم برفی ما یک اجاق پاک کن در سینه داشت و همین باعث شده بود که به جوش و خروش بیفتد و فکرهایی به سرش بزند...

خب , این دوره هم گذشت. او دیگر رنج نخواهد برد... "

دختر بچه ها در حیاط آواز آمدن بهار را میخواندند و دیگر هیچ کس به آدم برفی فکر نمیکرد ...

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط الهه

حدود چند ماه قبل Cia شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور Cia يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :
"-
ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" –
حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور Cia نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"-
ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" –
من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند Cia پاسخ داد:
"-
نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" –
ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"-
شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد

ارسالي از سکاتوریلا


پیشنهاداتی برای عدم ترشیدگی دوشیزگان
1: یقه ی اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه
2:نازو لفت و لیس رو بزارید کنار
3:در معرض دید باشید گذشت اون زمونا که میگفتن:من اون دختر نارنج و ترنجم که از افتاب و از سایه میرنجم
4:سن ازدواج رو بیرین پایین همون 17_یا 18 خوبه بالاتر که برین همچین از دهن میوفتین
5:تموم دوست پسراتون و تهدید به ازدواج کنیداگه موندن چه بهتر اگه نموندن دورشون و درز بگیرید
6:دعای باز شدن بخت و دور گردنتون  اویزون کنید یه وقت کتابش و دور گردنتون اویزون نکنید چون گردن لطیفتون کج میشه
7:پسرهای فامیل بهترین و در دسترس ترین طعمه ها هستن رو هوا بقاپیدشون
8:رو شکل و شمایل پسرها زیاد حساسیت به خرج ندین ..پسرهای خوشگل هستن دچاره مشگل.
9:سعی کنید از هر انگشتتون هفتاد نو هنر بباره که مامانه جلو درو همسایه قرو قمیش بیاد که دخترم قربونش برم اینجوری و اونجوریه...
10:و اخرین توصیه این که عوض اینکه تو جریانات عشقی خیابونی و زود گذر غرق بشید و مثل کبک سرتون رو زیره برف کنید به فکره ایندتون باشید و اینقدر از این دست به او ندست نرید
بر گرفته از سایت ترانه ها
ارسالي از نیلو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 توسط محمد

بکوشید هر روز بیش از روز دیگر شکافهای موجود میان دیگران و خود را به پیوند دوستی و الفت مبدل سازید.قبل از همه خود را دوست داشته باشید تا بتوانید محبت خود را به دیگران اشاعه دهید .چون از چیزی که ندارید نمی توانید ایثار کنید.          

 

لئوبوسکالیا

 

پس از اینکه به موفقییت و کامیابی رسیدید تجربه کسب کردید و از همه چیز دست کشیدید به این موفقیت میرسید که عشق تنها حقیقت هستی است. عشق راه زندگی در هدف آن است.

 

استاد سورچ

 

ابتدا به طورکامل بیاموزید چطورمی توان یک نفررا دوست داشت تنها در این صورت است که می توان همه را دوست داشت.       

 

ویکاس مالکانی

 

بهتراست قلب خود را به روی عشق باز کنید و کمی قبول خطرنمایید. این خیلی بهتر است از اینکه قلبتان را بر روی عشق بسته و درخلوت نفوذناپذیرخود احساس امنیت کنید. 

 

ویکاس مالکانی   

 

آن چه شما به آن عشق می ورزید در حقیقت چیزی است که آشکارا کامل و درنهایت لذت به خودتان بخشیده اید.      

 

ویکاس مالکانی

 

دوست داشتن حقیقی بدان معناست که عشق بدون هیچ انگیزه ی خودخواهانه ای بخشیده شود. آن هنگام که از عشق برای لذت استفاد شود مطمئن باشید دیگر در این میان عشق حقیقی وجود ندارد بلکه آن انگیزه ی یک معامله است.        

 

ویکاس مالکانی

 

سریعترین راه برای درک قدرت الهی عشق است اما برای رسیدن به درجات بالای این شناخت انسان در ابتدا بایست عاشق شدن را تجربه کرده و بیاموزد.      

 

 ویکاس مالکانی

 

عشق به شما آزادی و در نتیجه ثبات و پا بر جایی می بخشد. هرنوع محدودییت و مانعی که به ثبات شما تحمیل شود کار عشق نیست .  

          

ویکاس مالکانی

 

شما به تنهایی کامل نیستید. این واقعییت را بپذیرید درست به همین علت است که شما برای تکامل خود بدنبال عشق هستید. پذیرش این نکته شما را بسوی یک عشق کامل و آگاه سوق می دهد. 

 

ویکاس مالکانی

 

فرآیند عشق ورزیدن فرآیند مالکیت نیست. درحقیقت فرآیند سلب مالکیت است دراین رابطه بیند یشید .                    

 

 ویکاس مالکانی

 

خداوند به تمام سوالات بندگان تنها به یک روش پاسخ میدهد : عشق و عطوفت.      

ویکاس مالکانی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط الهه

سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه امروز نمي خوام مطلبي بگذارم ! چند روز پيش چت گروهي بچه هاي ايران جنرال برگزار شد البته درسته كه خيلي از بچه ها نبودن ولي  با اين حال خوب بود . به پيشنهاد آرش ( يك فرشته كه از..)  تمام صحبت ها و نوشته ها رو سيو كردم و قرار شد در وبلاگ بگذارم تا ديگر بچه هاي وبلاگ كه نبودن بدونند كه چه گذشت در چت گروهي وبلاگ . اميدوارم  براتون جالب باشه !!  براي خواندن روي ادامه مطلب كليك كنيد.....
 
از همه چيز بگذريم از مسابقه وبلاگ نمي تونيم بگذريم !
 
سئوال مسابقه : مردي كه برج ايفل رو فروخت چه نام داشت ؟ از كجا اين ايده به ذهنش آمد ؟ و به چه كسي فروخت ؟
 
جواب سئوال رو به ايميل : pariuo@yahoo.com ارسال كنيد . مهلت پاسخ گويي به سئوال تا روز 16 مهر مي باشد .
 
جوايز :
 
نفر اول : 20 مگابايت فضاي اينترنتي (هاست) + يك دامين ir. براي يك سال
 
نفر دوم : يك ماه اشتراك نامحدود اينترنيت .
 
افرادي كه كاملتر پاسج دهند برنده خواند شد در صورتي كه افراد پاسخ دهنده صحيح به سئوالات بيش از دو نفر باشند بين افراد برتر قرعه كشي مي شه و افراد اول و دوم انتخاب مي شند .
 
اميدوارم همه دوستان در مسابقه شركت كنند .  هدف از برگزاري مسابقه فعاليت بيشتر بچه هاي وبلاگ و ايجاد صميميت بيشتر بين ايران جنرالي ها مي باشد.
 
در ضمن قراره امیر حسین عزیز قالب جدید وبلاگ رو طراحی کنه  ایران جنرال رو تا چند وقت دیگه با چهره جدید خواهید دید .
 
پايدار و سربلند باشيد محمد.

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386 توسط محمد
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin