تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

ابلهانه ترين سوالات كاربران !!

 

شركت بريتيش تله كام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را كه كاربران كامپيوتري يا اينترنتي اين شركت ارتباطي ازمشاوران آنها پرسيده اند منتشر كرد.

به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است كه حتي خود سوال كنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف كرده اند.

 

ليست احمقانه ترين سوالات IT كه از مشاوران شركت BT انگلستانپرسيده شده به شرح زير است:

 

 

1- كاربر: كامپيوتر مي گويد هر كليدي را (any keys) فشار دهيد اما من نمي توانم دكمه any را روي كي بوردم پيدا كنم.

 

2- كاربر: من نمي توانم كانال هاي تلويزيون را با مونيتورم عوض كنم.

 

3- كاربر: من با يك نفر در اينترنت آشنا شدم مي توانيد شماره تلفن او را براي من پيدا كنيد.

 

4- كاربر: اينترنت من كار نمي كند؟

مشاور: مودم را وصل كرده ايد ، همه سيم هاي كامپيوتر را چك كرده ايد؟

كاربر: نه الان فقط مانيتور جلوي من است هنوز كامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام!

 

5- كاربر: پسر 14 ساله من براي كامپيوتر رمز گذاشته و حالا من نمي توانم وارد آن شوم.

مشاور: رمز آن را فراموش كرده؟

كاربر: نه آن را به من نمي گويد چون با من لج كرده

 

6- مشاور: لطفا روي ماي كامپيوتر (كامپيوتر من) كليك كنيد.

كاربر: من فقط كامپيوتر خودم را دارم كامپيوتر شما پيش من نيست.

 

7- مشاور: مشكل شما به خاطر نرم افزار اسپاي ويري است كه روي دستگاهتان نصب شده(اسپاي در انگليسي به معني جاسوس است)

كاربر: اسپاي!؟ ببينم يعني او مي تواند از داخل موانيتور وقتي لباس عوض ميكنم من راببيند؟

 

8- كابر: نمي تونم ديسکتم رو دربيارم

مشاور: دکمه رو فشار بدين

كاربر : فشار دادم ولي در نمي ايد

مشاور: دكمه به راحتي تو مي رود؟

كابر: بله ؛ اما نه ، ببخشيد من هنوز ديسكت را تو درايو نگذاشته ام ، هنوز روي ميزمه.

 

9- كاربر: ماوس پد من سيم ندارد!

مشاور: من فكر كنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نيست سيمي داشته باشد.

كاربر: پس چگونه مي تواند ماوس را پيدا كند؟ يعني وايرلس است؟

 

..............................................................................

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

...............................................

ارسالی:از محسن(مستر)



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط الهه

سلام به دوستای گل و باوفای ایران جنرال

دو تا مطلب امروز براتون میزارم البته با اجازه همه دخترای گل ایران جنرال.

داستان متاهل شدن یه آقا پسره که فکر کنم به درد شما آقایون مخصوصا آرش2 بخوره. (به غیر از مهدیار چون کار اون دیگه از کار گذشته) البته آقایون عزیز اصلا نگران نباشید چون براتون راهکار هم گذاشتم. خیلی سادست.

(البته هدف اصلی من سنجیدن جنبه شما آقایونه...یعنی میخوام به خودتون ثابت شه!)

..............................................................................................................................

 

آقا به خدا من از اول متاهل نبودم! روزگار به اين روزمون انداخت!

همه‌اش از اون روز سرد پاييزي شروع شد.

اون روز، هوا سرد بود. . پاييز بود. يعني در واقع يک روز سرد پاييزي بود! من مثل آدم توي خيابون داشتم راه ميرفتم. يکهو يه نفر صدام کرد:

- آقا ببخشيد ؟

برگشتم. چشمام توي چشماش افتاد. يه لحظه خشکم زد. انگار يخ زده بودم. چه چشمايي داشت. زيبا، دلربا، فريبنده، و «صورتي»!!!! يعني لنز گذاشته بود؟! يا اصولا PINK بود؟ نمیدونم!!!

روسري آبي داشت و يه مانتوي زرد که يه بعدها فهميديم زرد نبوده و سبز کمرنگ بوده!

به سختي تونستم جوابش رو بدم:

- ب..ب...بعله؟

خنديد و سرش رو پايين انداخت.

(تفسیر:حالا یا از خجالت بود یا اینکه میخواست بببینه پاچه های من که بعدها قراره گاز گرفته بشه از چه جنسی ان!)

با مظلوميتي وصف ناشدني جوابم رو داد:

- ببخشید دوزاری دارین؟

و زندگي ما با يک دوزاري شروع شد!

با هم نقاط مشترک زيادي داشتيم. هر دومون سيب‌زميني سرخ کرده دوست داشتيم،هر دو مون گوجه فرنگی نمیخوردیم.هر دو مون آدامس اربیتس اکالیپتوس دوست داشتیم.هر دو مون از اتو کشیدن بدمون میومد.هر دو مون

سریلانکا نرفته بودیم.دیگه چی؟....مم..م دیگه همین.

اول به خودم گفتم آخه پسر به این خوشتیپی(خودمو میگفتم ها!)حیف نیست به این زودی خودش رو درگیر زندگی مشترک کنه و حروم بشه؟! ولی بعدها نظرم عوض شد.باخودم میگفتم دیدی پسر به این خوشتیپی حروم شد رفت؟!(خودمو میگفتم ها!)

اون روز سرد پاییزی ...لعنتی.

آخه یکی نبود بگه بابا جون من! ظرفهای یه نفر کم بودکه حالا خودت رو انداختی تو هچل و باید ظرفهای خانمت رو هم

بشوری؟آخه آدم عاقل ! با یکی مزدوج میشدی که که اتو کردن دوست داشته باشه...! آخه مرد حسابی...

به خدا من از اول متاهل نبودم!

من اولش آدم بودم.

……………………………………………………………………………………………………………………..

و اما حالا راهکار

آموزش خودکشی

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.

و اما...

برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:

1- کسی که در عشقش شکست خورده

2- کسی که ور شکست شده

3- کسی که قاط زده.

4- کسی که از زندگی خير نديده.

5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.

6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.

7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.

افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟

اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.

حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:

1- طناب.

2- سيخ کباب.

3- کبريت آغشته به بنزين .

4- قرض دياز پام.

5- آمپول هوای تهران.

6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.

7- لوله گاز.

8- پاکت نايلون.

9- چاقوی ميوه بری.

10- نخ کاموايي.

11- سوزن لحاف دوزی.

12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.

13- مرگ موش.

خب... براي شروع بد نيست.

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه.

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 توسط ملوس
سلام دوستان همیشگی و خوب ایران جنرال . امیدوارم شاد باشید . یک مدت بود بین من و شما فاصله افتاده بود (البته دلیل خاصی داشت ) اومدم دوباره که سال ۸۶ رو قدرتمند با هم شروع کنیم و ایران جنرال رو  به اوج ببریم .  اگه ناراحت نمی شید باید بگم دوباره برگشتم مثل قبل !

يك دقيقه

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد

يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند

يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد

يك دقيقه وقت بذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به خاطر آوريد كه همه دنيا علي شما نيست

يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد...


استعفا

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول ميكنم..
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

پایدار باشید محمد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 توسط محمد

 طنز نوشته اي در مورد فرار شهرام جزائري...جالبه.بخونيد

 

از آنجا كه شهرام جزايري هم آدم بود و هم مهم، و از آنجا كه فرار يك آدم مهم، يك اتفاق مهم است، و باز هم از آنجا كه يك اتفاق مهم مي تواند يك سوژه مناسب براي تهيه يك فيلم باشد، پيش بيني مي شود در آينده اي نه چندان دور فيلم هايي با موضوعيت «فرار شهرام جزايري عرب» با شرح هايي مشابه زير ساخته شود.

 

1- نسخه افغاني:

 

ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!

سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!

سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!

سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه ...

سرباز اولي: اِ شهرام كو؟

سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.

 

 

 

2- نسخه فارسي:

 

ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟

سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!

ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!

سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟

( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)

سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!

سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!

 

 

3- نسخه هندي:

 

 

ش.ج: من هوس بستني كردم.

سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!

ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم ، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.

بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟! اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!

سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: ا‌ِ شهرام جزايري تويي؟! مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟! شهرام منم بهرام! داداش گم شدت!

ش.ج سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!

سرباز دومي: شهرام وبهرام منم اسفنديار هستم!

( لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد، و صرفاً جهت گفتن يك ديالوگ يك جمله اي پرانده است.)

بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون انجام هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!

 

ترجمه آواز:

 

سرباز اولي - اي شهرام! اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوشتيپ، اي هديه دهنده به هر مجلس و محفلي، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.

ش.ج- اي بهرام! اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!

بستني فروش: اين همه بستني اي من، فداي يك خنده ي تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده ي تو!

سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!

ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي! آهاي بهرام اغفال شو ديگه!كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!

سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه! ما اغفالتيم، شما متواري شو!

 

4- نسخه هاليوودي:

 

يك آدم خفن(در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع « از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.

ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تير اندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.

( اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)

سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين! شهرام با يك هلي كپتر متواري شد.

سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.

سرباز اولي: نادون! اين كه سر نخ نيست اين موهه!

سرباز دومي: اي واي! انگاري تو اين نسخه فيلم هم اغفال شديم!

 

5- نسخه سينماي ماوراء:

 

يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.

يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!

گشت نا محسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟

موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!

گشت نامحسوس ( خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!

گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟! خيلي با حاله مگه نه؟!!

موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!

گشت كنترل نا محسوس: سرعت غير مجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين! بايد ماشينت رو بخوابونيم!

( در همين لحظه موجود فضايي غيب ميشه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر ميشه)

موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟

ش.ج: آره!

موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي اگه رئيس جمهور كشورت بشي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟

ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.

موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته! ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!

ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.

موجود فضايي: اي بابا ... اين كه كاري نداره!

و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.

 

 

ارسالی از محسن

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 توسط الهه
سياست يعني چي ؟


يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه :

پدرجان ! لطفا براي من بگين سياست يعني چي ؟

پدرش فکري مي کنه و مي گه :

بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي .

من حکومت هستم ، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم .

مامانت دولت هست ، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه .

کلفت ما ملت مستضعف و پابرهنه هست ، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره .

تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي .

داداش کوچيکت هم که دو سالش هست ، نسل آينده است .

اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني .

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره .

مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي ... خودش دست و پا مي زنه .

مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه .

مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه ، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و ...

پسر کوچولو مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه .

فردا صبح باباش ازش مي پرسه :

پسرم ! فهميدي سياست چيست ؟

پسر مي گه :

بله پدر ، ديشب فهميدم که سياست چي هست . سياست يعني اينکه حکومت ، ترتيب ملت

مستضعف و پابرهنه رو مي ده ، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر ، هر کاري مي

کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه ، در حالي که نسل آينده داره توي ... خودش دست و پا مي زنه .



 مردي جعبه اي بزرگ پر از مواد غذايي و مقداري پول را به خانه زني با چندين بچه قد ونيم قد برد. زن

خانه وقتي بسته هاي غذا و پول را ديد شروع کرد به بدگويي از همسرش و گفت: اي کاش همه مثل

شما اهل معرفت و جوانمردي بودند. شوهر من آهنگري بود که از روي بي عقلي دست راستش و نصف

 صورتش را در يک حادثه در کارگاه آهنگري از دست داد و مدتي بعد از سوختگي عليل و از کار افتاده

گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در مورد برگشت سر کارش با

او صحبت کردم ولي به جاي اين که دوباره سر کار آهنگري برود مي گفت که ديگر با اين بدنش چنين کاري

 از او ساخته نيست و تصميم دارد سراغ کاري ديگر برود. من هم که ديدم او ديگر به درد ما نمي خورد،

برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او را از خانه بيرون انداختيم تا لااقل خرج اضافي او را تحمل نکنيم. با

رفتن او ، بقيه هم وقتي فهميدند که وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما اين بسته

هاي غذا و پول را برايمان آورديد ما بشدت به آنها نياز داشتيم. اي کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و

 اهل معرفت بودند !" مرد تبسمي کرد و گفت : " حقيقتش من اين بسته ها را نفرستادم. يک فروشنده

دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اين ها را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب

است يا نه !!؟ همين !" مرد اين را گفت و از زن خدا حافظي کرد تا برود. در آخرين لحظات ناگهان برگشت و

 ادامه داد : " راستي يادم رفت بگويم که دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گرد هم سوخته

بود ! "



افسانه ها


گرگ آمد !  گرگ آمد !    
 
افسانه هاي بسيار بسيار قديمي مي گويند که مردم دهکده از اين جملات شعري ساختند و با آن

رقصيدند که بعد ها به رقص گرگ در چمن معروف شد .

 
افسانه هاي  قديمي مي گويند که هيچ گرگي نيامده بود و چوپان ما خر کدخدا را با گرگ اشتباه گرفته

بود . اين افسانه با مراجعه ي چوپان به چشم پزشک و تجويز عينک ته استکاني پايان مي يابد .


افسانه هاي کمي جديدتر مي گويند که گرگ واقعاً آمد ، ولي با فريادي که چوپان زد از خوردن گله

پشيمان شد و در عوض تصميم گرفت يک چهار واحدي دروغ گفتن به چوپان ما ياد دهد تا لا اقل دروغ

هايش  باور کردني  باشد .


افسانه هاي باز هم جديد تر مي گويند که  اين نام آهنگي از موتزارت بود که چوپان ما در MP3 Player  به

آن گوش مي داد و آن قدر تحت تاثير قرار گرفت که با او هم آوايي کرد . در ادامه ي همين افسانه آمده

است که موتزارت در قبرش کمي لرزيد .


افسانه اي که اخيرا شنيده ام مي گويد که گرگ برگشت و با گله اش آمد . چرا که چوپان ما به او قول بره

کباب داده بود . وقتي گرگ با گله اش برگشت با چشم هاي ورقلمبيده و پر از خون روستايياني روبرو شد

که چنگک و داس به دست در کمينشان نشسته بودند . آخرين چيزي که قبل از مرگ به يادش آمد درسي

 بود که وقتي کوچک بود در مدرسه ي گرگ ها خوانده بود .  داستاني با نام  : چوپان آمد ! چوپان آمد

 



نوشته شده در تاريخ جمعه دهم فروردین 1386 توسط الهه
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin