ادامه مطلب
|
ایران جنرال www.IranGeneral.ir شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها
|
||
|
همه باور دارند كه عشق چيزي عجيب و باور نكردني است؛جادوي عجيبي است كه همه ما آن را حداقل يكبار تجربه كرده ايم؛با اين حال هيچ توافقي بر سر اينكه عشق چيست وجود ندارد.
در نگاه علم ژنتيك عاشق شدن يك فرايند كاملا هورموني است و از قوانين بيوشيميايي مشخصي پيروي ميكند.حقيقت اين است كه فعل و انفعالات ذهن هنگام عاشقي،شباهت زيادي به علائم بيماريهاي رواني و ديوانگي حاد دارد!علم ژنتيك مدعي است كه ميتواند با اندازه گيري هورمونهاي موجود در بدن تعيين كند كه يك رابطه چقدر دوام مي آورد و دقيقا بعد از چند ماه از هم ميپاشد...
از قديم گفته اند آدم عاشق را ميتوان خيلي راحت شناخت:او گونه هايي سرخ،قلبي تپنده،دست هايي عرق كرده و چشمهايي گود افتاده دارد.اما اين ها تنها علائم بيروني عاشق شدن هستند.هنگام عاشق شدن،درون بدن هم تغييراتي شيميايي رخ مي دهد كه ثابت ميكند الهه عشق،تير خود را به سوي ما پرتاب كرده است.هلن فيشر از دانشگاه راتگر نيو جرسي مراحل سه گانه عشق را ثبت كرد و تغييرات هورموني آنها را نشان داد:
برای خواندن کامل متن روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان امیدوارم شاد باشید ممنون از دوستانی که مطلب ارسال کردن چون زیاده کمی طول می کشه که همش رو بزارم
طرز ترک دادن شوهر سیگاری (Funny)
طرز ترک دادن شوهر سیگاری 100 درصد عملی :
از زبان خانومی که شوهرشو ترک داده : من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم. از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد: - قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي: 1- شستن ظرفهاي ناهار و شام 2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت 3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!) تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!! - قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم: 1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه. 2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!! 3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟! 4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم. تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!! - قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني: 1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي. 2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم! تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!! اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!! "با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت" - بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده باید از خونه بیرون می رفت و جیبش شده بود پر چک برگشتی) يك كلمه حرف جدي: جالبه بدونيد طي اين چند دقيقه اي كه شما اين مطلب رو مي خونديد ۱ نفر در كشورمون به خاطر مصرف سيگار و عوارضش فوت كردند... چون بنا به گفته معاون سلامت وزارت بهداشت متأسفانه در هر دو دقيقه و نيم، يك ايراني بر اثر مصرف سيگار و عوارضش فوت مي كند ارسالي از مستر(محسن)
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟ دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضه مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد :چقدر پول داري؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزه ي برادرت پيش من باشه اون مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينه ي عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار ارسالي از آرش2
روزی برای زندگی(داستان کوتاه)
دو روز مانده بود به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد؟...
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند. می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد، او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود! ارسالي از ملوس نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان شرمنده که دیر به روز کردم ! کمی سرم شلوغ بود و ممنون از دوستانی که مطلب فرستادن حتما می گذارم تو وبلاگ
سراغت هیئت رو هم از سمانه بپرسید آنجه در اينجا مشاهده مي كنيد راههايي براي افزايش ميزان شادي شماست فقط هر چند روز آنها را مرور كنيد يا آنها را به خاطر بسپاريد تا اثر بخشي آنها را دريابيد. ارسالی ار مستر نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان فردا من نیستم اگه آف گذاشتید جواب ندادم بدونید نیستم . دوستانی هم که مطلب فرستادن به دستم رسیده حتما می زارم تو وبلاگ و ازشون هم تشکر می کنم
عشق الهي
1 عشق الهي در جزء به جزء زندگيم سرگرم كار است.
2.من بدون هيچ گونه وابستگي همه ي مردم را دوست دارم و همه ي مردم بدون هيچ گونه وابستگي مرا دوست دارند.
3.عشق الهي هم اكنون در من و از طريق من به عاليترين كار خود سرگرم است.
4. عشق الهي هم اكنون براي من و از طريق من سلامت كامل و فراوان و سعادت بيكران مي آورد.
5.عشق موانع به ظاهر محال را ذوب ميكند و از سر راه بر مي دارد.
6.محبت غير ممكن را ممكن ميكند.
عشق الهي هم اكنون براي تصحيح اين وضع به كاملترين كار خود سرگرم است.
7.همه ي آدميان تجلي عشق الهي هستند, پس من به جز عشق الهي با هيچ چيز ديگر نميتوانم روبه رو شوم.
8.هرچه كه از آن تو و براي توست,همانا از عشق لبريز است.موهبت تو همان قدر دوستت مي دارد كه تو دوستش مي داري.موهبت تو,تو را مي جويد و پرواز كنان به سوي تو مي آيد.اگر دريابي كه آنچه را كه دوست مي داري,خود دوست داشتن است و هرگاه بداني كه مردمان عشقند,همه عوض خواهند شد.ما نيز در چشم مردم عوض خواهيم شد,اگر بدانيم جوهر و ساختارمان از عشق است...همه چيز يعني عشق...در كل كائنات هيچ نيست الا عشق.
9.بار تو وزن سنگين همه ي معايبي است كه در ديگران يافته اي.
10.ايراد گرفتن از ديگران سبب مي شود كه خودتان با نفي و انكار روبه رو شويد.وقتي با سرزنش و انتقادتان شيره ي وجود ديگري را مي مكيد,راه مي گشاييد تا شيره ي ذهن و تن و امور خودتان مكيده شود.
11.من از دولت غشق زنده ام.من با قانون محبت زندگي مي كنم و محبت از هم اكنون فاتح و پيروز است.
12.با ما از عشق بگو كه عشق براي رشد تو و پيدايش توست.مينديش كه مي تواني عشق را هدايت كني,زيرا اگر عشق ارزشمند بيابدت هدايتت خواه كرد.
13.دلبستگي به وابستگي و اسارت مي انجامد.حال آنكه شيوه ي عشق راستين,آزاد كردن آن چيز يا آن شخصي است كه دوست مي داريد.
14.من تو را به خير و صلاحت مي سپارم.من تو را رها مي كنم تا آزادانه به سوي زندگي دلخاهت بروي.هر فرد كه خوشبخت شود براي همه ي اطرافيانش خوشبختي مي آورد.
15.و آخر اينكه....لحظه ها را درياب,چشم فردا كور است.
تقديم با عشق به همه ي عزيزانم...(مريم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردی در یکی از دره های کوههای پیرنه قدم می زد که به چوپان پیری بر خورد .
چوپان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی کنار هم نشستند واز زندگی صحبت کردند.
مرد می گفت:اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد باید بپذیزد که آزاد نیست.
چون خدا هر گام او را هدایت می کند .
در پاسخ چوپان او را به دره ی تنگ و عمیقی برد که در آن پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.
گفت:زندگی این دیواره هاست و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد . آن چه انجام می دهیم تا قلب خداوند بالا می رود و به همان شکل به طرف ما برمی گردد.
اعمال خدا به سان پژواک کردار ماست.( بهناز)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان خوبم امیدوارم شاد باشید . یک نکته رو می خواستم بگم : دوستان لطف کنید در قسمت نظرات با هم جر و بحث نکنید(بحث هایی که به دعوا منجر میشه) چون قسمت نظرات داره از حالت گرمی و صفا خارج می شه (من شخص خاصی رو نمی گم حتی خودم که بعضی جاها زیاده رْوی کردم!) من مجبورم از این پس برای حفظ وبلاگ و دور نشدن از هدفهایمون در وبلاگ بعضی نظرهایی که باعث دلخوری می شه رو پاک کنم به امید ایران جنرال بهتر همراه با شما و مرسی از دوستانی که به من لطف دارن
************
گلي درگلدان نبود.
250 سال پيش ازميلاددرچين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. بامردخردمندي مشورت كردوتصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه رادعوت كندتادختري سزاوارراانتخاب كند.
وقتي خدمتكارپيرقصرماجراراشنيدبشدت غمگين شدزيرادختراومخفيانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت اوهم به مهماني خواهدرفت. مادرگفت توشانسي نداري نه ثروتمندي ونه خيلي زيبا.
دخترجواب دادميدانم هرگزمراانتخاب نميكندامافرصتي است كه دست كم يك باراوراازنزديك ببينم.
روزموعودفرارسيدوشاهزاده به دختران گفت: به هريك ازشمادانه اي ميدهم كسيكه بتوانددرعرض 6ماه زيباترين گل رابراي من بياوردملكه آينده چين ميشود.
دخترپيرزن هم دانه راگرفت ودرگلداني كاشت.
3ماه گذشت وهيچ گلي سبزنشد.دخترباباغبانان بسياري صحبت كردوراه گلكاري رابه اوآموختند. امابي نتيجه بودوگلي نروييد.
روزملاقات فرارسيد.دخترباگلدان خالي اش منتظرماندوديگردختران هركدام گل بسيارزيبايي به رنگهاوشكلهاي زيبايي به همراه خودداشتند.
لحظه موعودفرارسيد. شاهزاده هركدام ازگلدانهارابادقت بررسي كردودرپايان اعلام كرددخترخدمتكارهمسرآينده اوخوهدبود.
همه اعتراض كردندكه شاهزاده كسي رانتخاب كرده كه درگلدانش هيچ گلي سبزنشده.
شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنهاكسي است كه گلي رابه ثمرسانده كه اورا سزاوارهمسري امپراتورميكند. گل صداقت. همه دانه هايي كه به شمادادم عقيم بودندامكان نداشت كه گلي ازآنهاسبزشود.
به يادداشته باشيدكه….. دوست داشتن كسيكه سزاواردوستي نيست اسراف درمحبت است
ارسالي از مريم
میخ در دیوار
( سعی کن حتما همه متن را تا آخرین جمله بخوانی، از همه مهمتر جمله آخر است که به آن دقت کن)
یکی بود یکی نبود، یک بچه بداخلاقی بود، پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسر مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد، در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را به دیوار بکوبد.
بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یاداوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده است از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت: همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری را که میخها بر روی آن کوبیده و سپس درآورده بود برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وحود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود، پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را میگویی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل میکوبی. تو میتوانی چاقویی را به شخص بزنی و آن را درآوری. مهم نست تو جند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت میخواهم که آن کار را کرده ام. زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.
دوستان ما واقعا حواهرهای کمیابی هستند، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به ما میسپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.
لطفا اگر من در گذشته در دیوار قلب شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید.
پشت سر من قدم برندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم،
قبل از من نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم،
همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش
ارسالي ار ملوس نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 توسط محمد
سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:
اين ترتيب به نظر كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دست خالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه روزنامه زير بغل دارند اين است كه زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش ميكنند. براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است: از كامپيوتر استفاده كنيد. استفاده از كامپيوتر در نگاه خيلي از كساني كه چشمشان به شما مي افتد مترادف «كار» است در حالي كه شما ميتوانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميلهاي شخصي و دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد در مورد موضوعات مورد علاقه خود سرچ كنيد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذرهاي كار انجام داده باشد، حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رئيستان گير افتاديد (كه حتما گير ميافتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرمافزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است. ميز كارتان را به هم بريزيد: اطراف خودتان را حسابي با اسناد و جزوات و اوراق پر كنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است. اگر ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم و گور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد. از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي المقدور به تماسها پاسخ ندهيد: افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نميگيرند، آنها تماس ميگيرند تا شما براي آنها كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست! ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد: ظاهر پريشان شما رئيستان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي شلوغ است. كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد: هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رئيستان در اداره است. ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات، كتابها و سرگرميهاي اين چنيني كه هميشه قصد انجامشان را داشتيد ولي فرصت نكردهايد استفاده كنيد. آه بكشيد: زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آنها را تحت تاثير قرار خواهد داد. از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده كنيد: اگر چنين واژههايي بلد نيستيد معادل انگليسي كلمات مرتبط با حوزه كاريتان را پيدا كنيد و به خصوص هنگام صحبت كردن با مافوق خود به جاي كلمات فارسي از آنها در جملاتتان استفاده كنيد. مهم نيست كه او متوجه آن چه ميگوييد ميشود يا خير! مهم اين است كه شما تاثير گذار به نظر ميرسيد. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 توسط محمد
توي آمريكا، با هم مسابقه ميدن!
توي فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن ميكنن! توي ايتاليا، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث ميكنن! توي آلمان، درباره سياستهاي دولت حرف ميزنن! توي پاكستان، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن! توي عراق، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه ميكشن! توي افغانستان، اگه پول نداشته باشن كار ميكنن و اگه پول داشته باشن ميخوابن! توي آذربايجان، يه بطري آب پرتقال ميخرن و با هم ميخورن! توي مصر، ميرن يه جا ميشينن قليون ميكشن! توي امارات متحده عربي، ۴ نفرشون دست ميزنن و يه نفرشون ميرقصه! توي روسيه، از همديگه رشوه ميگيرن! توي ژاپن، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن! توي هند، يا با همديگه ميرقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا ميكنن! توي كوبا، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف ميكنن! توي سوريه، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن! توي كره جنوبي، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي ميكنن! توي مكزيك، دو نفرشون دوئل ميكنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار ميزنن! توي ايران، يا پشت سر بقيه غيبت ميكنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه سخنراني ترتيب ميدن يا به يه جلسه سخنراني حمله ميكنن يا از حرف زدن و سوتيهاي همديگه ايراد ميگيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش ميكنن يا الكي ميخندن يا يه پيتزا فروشي باز ميكنن يا بدون هيچ صحبتي ميايستن و چشم و سرشون رو ميچرخونن و مردم رو ميچرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توي ياهو مسنجر ميسازن يا يه وبلاگ دستهجمعي ميسازن يا گروه اينترنتي راه ميندازن! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان امیدوارم شاد باشید این مطلب هم بخاطر بحث تون گذاشتم
****************
چه چیزی باعث می شود تا به فردی علاقمند شوید؟
ظاهر می تواند یکی از فاکتورهای علاقه مندی باشد، کارشناسان در این باورند که گاهی ذهن ناخودآگاه دنبال خصوصیاتی می گردد که شاید ما از آن بی اطلاع باشیم.
اصولا مردان به طور ناخودآگاه دنبال زنانی هستند که چهره متناسبی دارند و زن ها دنبال مردانی هستند که توانایی حمایت و تامین امرار معاش را داشته باشند. گاهی اوقات نیز افراد دنبال آدم های شبیه والدین خود می گردند. یک دختر، مردی با خصوصیات و رفتارهای پدر را به عنوان شوهر دوست دارد و یک پسر نیز همسر خود را در قالب مادرش تصور می کند. محققین بر این باورند که برخی از خصوصیات ژنتیکی است و حتی تداوم ازدواجها نیز گاهی ژنتیکی است. حال ببینیم که:
چرا ما عاشق یک نفر می شویم و او با بقیه چه فرقی دارد؟ انسانها در ضمیر ناخودآگاه خود دنبال فردی می گردند، تا توسط او تجربیات خود را کامل کنند. گاهی اوقات با فردی که کاملا شبیه خود ماست می توانیم تجربیات را کامل کنیم و گاهی نیز به دنبال کسی می گردیم که بتوانیم از او چیزهایی یاد بگیریم و روحیات و خلقیاتش کاملا با ما متفاوت باشد.
آیا زوجین خواسته های یکسانی دارند؟ معمولا داشتن عقاید و خواسته های یکسان نخستین عامل ایجاد جذابیت است. به همین دلیل است که برخی افراد، کسی را درست مثل خود انتخاب می کنند و هر چه یک رابطه فراتر می رود این امکان برای طرفین فراهم می شود تا متوجه شوند که آیا با هم همدرد هستند؟ احساسات یکسانی دارند؟ در انتخاب موزیک توافق دارند؟ هر دو با هم با شنیدن یک لطیفه می خندند؟و...
وقتی ما با همسر خود در مورد آرزوها و آرمانهای خود صحبت می کنیم یعنی اینکه خواسته قبلی خود را بر زبان می آوریم، تاییدی شنیدیم یا خواسته های ما با خواسته های او تطابق داشت، رابطه، شیرینی خاصی پیدا می کند، هدفها مشخص و میسر و معین می شود. البته باید بدانید که هر چه سن انسان بالاتر می رود، عاقلتر می شود و اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کند، بنابراین آرزوها و خواسته هایش نیز تغییر می کند.
گاهی اوقات این تغییرات باعث می شود تا احساس کنیم نقاط مشترک کمتری با طرف مقابل خود داریم و آن طور که تاکنون فکر می کردیم او را نشناخته ایم اما این دلیل نمی شود تا نتوانید آینده بهتری در کنار او داشته باشید.
چیزی که در این میان باید به آن توجه داشت صحبت کردن در مورد آمال و آرزوها و عقاید شخصی با طرف مقابل است، زیرا وقتی زوجین در مورد نیازها و علاقه هایشان با هم صحبت می کنند، متوجه می شوند که هرکدام از زندگی چه می خواهند؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 توسط محمد
دو فرشته مسافر، برای گذران شب، در خانه یک خانواده ثروتمند به زمین فرود آمدند.
این خانواده رفتار نامناسبی داشنتد و دو فرشته را به مهمان خانه مجللشان راه ندادند. بلکه زیر زمین سردخانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، پاسخ داد:« همه امور بدان گونه که می نماید، نیستند!»
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر، رختخواب را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان ، زن و مرد فقیر را گریان دیدند، گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد!
فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم!
همه امور بدان گونه که نشان می دهند، نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.
***
پس به گوش باشید شاید کسی که زنگ خانه تو را می زند فرشته ای باشد و یا نگاه و لبخندی که تو بی تفاوت از کنارش می گذری، آنها باشند که به دیدار اعمال تو آمده اند!
ارسالی از ملوس
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 توسط محمد
همانطور که می دانید تنباکوی قلیان میوه ای طعم های گوناگونی دارد: موز، سیب، هلو، نعناع، پرتقال، قهوه و....
حالا از این ها که بگذریم، آیا می دانید چه آدمهایی چه تنباکوهایی می کشند؟ موز: مخصوص آدم های قد بلند، طعمی است سبک. اونهایی که پول ندارند موز بخرند، تنباکوی موز می کشندو جونشون حال می آد. دو سیب: چون زوج است در اصل برای زوج های جوان است ولی چون طعمی است سنگین، بیشتر آنهایی که سیگار را ترک کردند و یا در شرف ترک کردن هستند از این طعم استفاده می کنند. هلو: برای آدم هایی که چاق هستند. البته برخی دختر خانم های گل که شباهت بسیاری به هلو دارند نیز از این طعم استفاده های فراوانی می کنند. نعناع: برای آن ها که دهانشان بو می دهد مناسب است. طعمی فوق العاده سنگین است و بیشتر به درد افرادی می خورد که زیاد فکر می کنند مانند روشنفکران. این طعم معمولا به تنهایی به کار نمی رود و با طعم های دیگر قاطی میشود. این طعم را می توان برای آرام کردن انسان های عصبی نیز به کار برد. پرتقال: مخصوص دانشجویان و خوابگاه های دانشجویی. عمومی ترین طعم موجود در دنیا. این طعم در پاییز و زمستان بیشتر توصیه می شود زیرا حاوی مقادیر فراوانی ویتامین c می باشد. قهوه: مخصوص افراد « های کلاس»، روشنفکران غرب زده و دختر خانم های تو دل برو می باشد. البته این طعم انواعی مانند ترک و برزیلی و غیره و غیره را ندارد. در آخر من هيچ نوع طعمش رو به شما پيشنهاد نمي كنم و مي گم دنبالش نريد بهتره ! (اين هم پيام آموزشي وبلاگ) نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان امیدوارم خوب باشید .. می دونید واسه چی تند تند به روز می کنم؟ انقدر با معرفت هستید و نظر می دید (مجبورید چون جواب ندید اعضای باند مخالف می گن کم اوردید) این مطلب هم بخاطر یکی از دوستام گذاشتم چون اصفهانی هست
1- مضاف و موصوف هميشه "ي" ميگيردد. مثال: درِ باغ ===» دري باغ گل قشنگ ===» گلي قشنگ آدم خوب ===» آدمي خُب
2- "د" ما قبل ساكن قلب به "ت" ميشود. مثال: پرايد ===» پرايت آرد ===» آرت
3- واو ساكن آخر كلمه به "ب" قلب مي شود مثال: گاو ===» گاب
4- اصولا در هر كجا كه فتحه قشنگ باشد كسره بكار مي رود و هر كجا كه كسره كلمه را زيبا مي كند فتحه بكار ميرود مثال براي فتحه: اَز===» اِز قفَس ===» قفِس اَزَش ===» اِزِش بِِزَن ===» بِِزِن مثال براي كسره: اِمروز===» اَمروز جمعِه===» جمعَه سِفيد===» سَفيد حِيفِ===» حَيفس فِشار===» فَشار
5- صداي " اُ " هيچ جايگاهي نداشته و به "او" تبديل ميشود. مثال: شما===» شوما كجا===» كوجا چادر===» چادور
6- حرف "و" در قالب حرف ربطي به به "آ" تبديل مي شود. مثال: من و تو و حسن ===» منا تو آ حسن
7- اصولا خود " آ " به عنوان يك حرف ربط به كار مي رود مثال: من هسم، آ بابامم هسن در ضمن حرف "آ" به معناي "به علاوه" هم به كار مي رود. مثال: 5+4+3 ===» 5 آ 4 آ 3
8- حرف " ه " در لهجه اصفهاني به نوعي نابود شده. مثال: بچه ها ===» بِچا گربه ها ===» گربا مي جهد===» مي جِد ه در آخر افعال به "د" ساكن بدل مي شود. بره===» برد بشه===» بشد "ه" به ي تبديل مي شود. بهتر===» بيتِرِس سر راهي===» سري رايِس گربه===» گربيِه "ه" به "ش" تبديل مي شود. بهش ميگم ===» بشش ميگم "ه" به "و" بدل ميشود. ما هم مي آييم ===» ما وَم ميَيم نكته: به غير اول شخص مفرد حروف "خوا" به "خ" تبديل ميشود ميخواي ===» مي خَي
9- در برخي افعال حرف "ي" به " اوي" تبديل ميشود. ميشنوي===» ميشنُوي مي گي ===» ميگوي
10- اگر حرف اول كلمه "ب" يا "ن" باشد و حرف سوم "ي" يك "ي" بعد از "ب" يا "ن" اضافه ميشود. بگير===» بيگير بشين ===»بيشين بريز ===» بيريز ببين ===» بيبين نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم شهریور 1385 توسط محمد
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده! یه آه از ته دل کشید. بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره. بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود. بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!! آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد. بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست. دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش. بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود .... اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره. سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام. بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت. بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره. بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود. بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ... بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود. بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم. ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود. بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده! بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد! بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش! نکات مهم: ۱ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!! ۲ آدم منگل هم دل داره!! سوال هوش هفته: اين دختره چه جوری اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟
خوب دختره دیگه کاریش نمیشه کرد
ارسالي از يكي از بچه ها اسمش فكر كنم سمانه باشيه(سمانه معرف نه ها)رفقا هركي فرستاده بگه كه اسمش رو زيز مطلب بزارم پايدار باشيد محمد نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 توسط محمد
قدرت انديشه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر. پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !! 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم ارسالي از طلا
تو چقدر خوشگلی !
چقدر این جمله به گوش دختر زیبا می آمد ! در تون صدای پسر نوایی غریب بود که این جمله را تذهیب می کرد . همان قدر که حواصیل عاشق پشتک زدن های آکروباتیک همسرش بود ، او هم دیوانه ی این جملات بود .
اوایل فکر نمی کرد خوشگل باشد . در واقع به نظر خودش خیلی هم زشت بود . یک بار با کلی دردسر و با کمک چند آینه توانست نیم رخ خودش را ببیند و از نتیجه مایوس شد . دماغش از نیم رخ افتضاح بود .ولی تمام رخش بهتر بود . بخصوص چشمانش برق خاصی داشت . ولی در کل زیاد هم زیبا نبود .
تا اینکه پسر پیدا شد و برای اولین بار این جمله را به او گفت .
پسر خوش تیپ و خوش اندام بود . هیکلی ورزشکاری داشت و صورتی که چهره شناسان آن را ماه چهره می نامند . صورتش گرد و بی نقص و بدون لکه و چروک بود .
خواستگاری به خوبی و خوشی تمام شد و هنوز " تو چقدر خوشگلی " ها ادامه داشت .
اجازه بدهید وارد خلوت زنانه ی دو تن از فامیل داماد بشویم تا کمی هم تفریح کنیم . البته آن ها نمی دانند که ما به آن ها می نگریم و ممکن است حجاب شان کامل نباشد ، پس لطفاً چشم هایتان را درویش کنید :
- شنیدی بچه ی اختر خانوم زردی داره !؟ بیچاره شوهرش اون قدر هول کرده که انگار گوسفندش داره حروم میشه ! بچه ی اولشونه دیگه .
- همه اولش همین طور هول میشن . من هم وقتی امیر به دنیا اومد خیلی می ترسیدم .
- راستی دیروز داشتم بر می گشتم خونه ، یهو دیدم یه عده جمع شدن دور یکی دارن وزوز می کنن ، رفتم دیدم یارو وانتی است . بساط پلاستیک فروشی رو پهن کرده بود . من هم یه دست پلو خوری ملامین گل سرخی گرفتم که اگه مجلسی شد کم نباشه .
راست می گی ؟ چرا به من نگفتی ؟ من یه ماهه منتظر بودم بیاد تا یه خاک انداز و یه سطل آشغال بخرم . حالا باید یه ماه دیگه صبر کنم !
والله نمی دونستم .! حالا اینجاشو گوش کن ! میدونی کی اونجا بود ؟ نو عروس خونواده ، نامزد ... رو میگم . با اون دماغ مسخره اش ! از نیم رخ که اصلاً قابل تحمل نیست ! باور کن داماد از عروس خوشگل تره ... !
بیایید تا کار به جاهای باریک تر و حرف های زنانه تر نکشیده به داستان خودمون برگردیم .
دو ماه بیشتر به تاریخ عروسی نمونده بود . پسر زنگ زد و گفت که ماشین بابا رو گرفته تا با هم برن یه دوری بزنند . دختر هم با خوشحالی شال و مانتو کرد تا راه بیافته . سوار پیکان جوانان گوجه ای شدند و راه افتادند . رفتند و رفتند تا به یه روستا رسیدند به اسم ... . یه جای خوش آب و هوا پیدا کردند و بساط رو پهن کردند . هندوانه ای رو که توی آب انداخته بودند خوردند و چای رو بار کردند .
در همین وقت بود که یه روستایی با یه بار بزگ علف پشت الاغش از کنارشون رد شد . کمی بعد هم کره الاغ کوچکی جفتک زنان از راه رسید تا دم مادرش رو گاز بگیره .
ناگهان وسط راه ایستاد و به سوی دو قناری خوشبخت ما دوید . کنار آن ها ایستاد و مشغول خوردن پوست هندوانه ها شد .
پسر خیلی ذوق زده شده بود . روی سر کره الاغ دست کشید و گفت :
تو چقدر خوشگلی !
وقتی سرش را برگرداند دخترک رفته بود .
ارسالي از ملوس نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان اميدوارم خوب باشيد انقدر مطلب واسم اومده كه نمي دونم چه موقع مي تونم همش رو بزارم تو وبلاگ فقط چند تا از مطالب بچه ها رو مي زارم بقيش رو هم يواش يواش كه نظم وبلاگ بهم نخوره شرمنده كه دير گذاشتم
براي خواندن مطالب روي لينك زير كليك كنيد ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم شهریور 1385 توسط محمد
سلام دوستان خوبید؟ فقط می تونم بگم شرمنده که بی خبر رفتم به خدا شاید باور نکنید جایی بودم که حتی تلفن نبود چه برسه به اینترنت !
نتيجه: دايناسورها منقرض شدند
نتيجه: افزايش قتل به دليل دم دست بودن داس برای خانوم ها
نتيجه: افزايش شکستگی سر مردان به دليل تماس با گرز آهنی
نتيجه: کمبود آب و جيره بندی شدن آب
نتيجه: بنا به درخواست آقايان توليد ژيان آغاز شد
نتيجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است نتيجه گيری کلی: بابا بگو نميخوايم زن بهت بديم ديگه... اين کارها يعنی چی؟؟
لازم به ذکر است که تمام موارد بالايي کاملا جنبه شوخی داشته است . با آرزوی خوشبختی تمام زوج های جوان نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1385 توسط محمد
سلام به دوستان خوبم امیدوارم خوش باشید .
تست روانشناسی مخصوص آقایان
1 با خانومتون دارین از یه مغازه لباسفروش دیدن میکنید و ایشون از یه لباس 250000 تومنی خوشش میاد؛
الف: زود باهم میرین داخل مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه میکنی و تا آخر اون ماه باید غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و آب و... بخورین.
ب: تا خانوم میاد که اون لباسو نشونت بده خودتو میزنی به کوچه علی چپ، انگار نه انگار که با تو بود ویه جوری با همسرت زود از اون منطقه دور میشی و تا وقتی اون لباس از مد نیفتاده اون دور و برا آفتابی نمیشی.
2 با خانومتون رفتین رستوران موقعی که به در رستوران میرسید ؛
الف: مثل ذلیلا میپرین جلو و دو دستی در رو براش باز میکنید که احتمالا اونایی که دارن از اونجا رد میشن فکر میکنن که حضرتعالی پادو تشریشف دارین.
ب: بهش دستور میدین که هر چه زودتر در رو باز کنه ،این جمله رو همچین بهش میگین که نتونه حتی در این مورد فکر کنه.
3 خونتون مهمون دارین ؛
الف: زود پا میشید و واسه خنده مهموناتون هم که شده، مثل دست و پا چلفتیا واسه شون چایی میریزن و میارین. که شاید چایی اون موقع بریزه رو تون و بقیه شو که خودتون میدونید چی مشیه،آره دیگه...
ب: با قیافه کاملا جدی و مردانه(جنم دار) اشاره میکنید که خانومتون هر چه زودتر واسه مهمونا و شما چایی بیاره.
4 یه روز تعلیل باحال؛
الف: با همسرتون میرین بیرون و اونروز تا آخر شب با هم مثل علاف ها تو خیابون ول میگردین(وااااااااااااااای جه رمانتیک) و شب گرسنه و تشنه میاین خونه.
ب: بدون توجه به همسرتون، شب قبل از روز تعطیل با دوستاتون قرار میزارین تا فردای اونروز برین گردش و کلی حال کنین و اگه همسرتون هم زیاد حرف بزنه یکی،دو هفته میفرستین خونه مامانش اینا.
5 خانومتون رفته عروسی و شما با دوستاتون تو خونتون دور هم جمع شدین که یه دفعه خانومتون مثل جن بسم ا... وارد اتاق میشه؛
الف: یهویی خودتونو گم میکنید ،به دوستاتون میگین که اصلا نخندن و حتی با هم صحبت نکنن و زود میرین پیش خانومتون و با خواهش و تمنا التماس میکنید که جلو دوستاتون آبروتونو نبره.
ب:اصلا انگار نه انگار که خانومتون اومده(اصلا وجود نداره)،با دوستاتون قشنگ میگین و میخندین و حتی خانومتون جرات نمیکنه بیاد و به شما سلام بده(خدائیش این قسمت خیلی حال میده).
6 دارید توی تراس سیگار میکشید که خانومتون یهو سر میرسه؛
الف: خودتونو گم میکنید و نمیدونید که سیگارو چیکار کنید ، شاید هم سیگارو یه دفعه تو کف دستتون خاموش کنید که اونوقت باید پول 10 بکس سیگارو بدین برای پانسمان دستتون.
ب: بر میگردین و با قیافه حق به جانب_ که البته همیشه حق با ما آقایونه_ به خانومتون دستور میدین که یه لیوان چای براتون بیاره(آخ که چای بعد از سیگار چه حالی میده).
7 امروز قراره مادر زنتون با شونصد نفر از فک و فامیلاش مثل قوم تاتار واسه ناهار بریزن خونتون؛
الف: اونروز رو مرخصی میگیرید و همش تو خونه میمونید که به همسرتون کمک کنید تا مادر زن محترم و کلیه قومش بیان برای قتل وغارت و چپاول... .
ب: ساعت 2 اونروز که خانومتون زنگ زد که کجا موندی... بهش میگی که امروز سرت شلوغه و رییس گفته که باید امشب تا ساعت 11 اضافه کار بمونی وگرنه اخراجی(این یکی مطمئنم که جواب میده).
8 شما نشستی با منش ات گل میگی و گل میشنوی که خانوم محترمتون بدون در زدن داخل میشن؛
الف:جلو منشیه به تته پته میفتی و رنگت میشه درست مثل چغندررررررررر.
ب: خانومتون رو از اتاقتون میفرستید بیرون و گوشزد میکنید که وقتی میخاد بیاد توباید در بزنه(راستی اینو بگماااااااا: این کارو اون وقت میکنید که مهریه خانومتون زیر 2 تا سکه نیم بهار باشه و برادر زنتون گردن کلفت محله شون نباشه).
9 ساعت2:30 نصف شب صدای بچه 4 ماهتون شما رو از خواب بیدار میکنه و پی میبرید که آقا پسر گلتون باز دست گل به آب داده؛
الف: زود پا میشد و در یک حرکت برق آسا جای بچه رو عوض میکنید ، طوری که خانوم محترمتون اصلا نفهمه و حتی یک ثانیه هم خواب شیرینش هدر نره و شما هم تا صبح بوی خوب آقا پسرتون تو مشامتون بمونه
ب: همراه با بچه تون و به صورت هماهنگ با اون شروع به داد زدن میکنید و این کار رو اونقدر ادامه میدین که بالاخره همسرتون بیدار بشه و همه کارهارو انجام بده_ آقا اصلا این قسمت دیگه واقعا زنونه ست _ (قابل توجه زن ذلیلان محترم)
خب دیگه تست تموم شد و اما نتیجه:
الف ها:منفی 2 ب ها: مثبت 2
از مثبت ها منفی ها رو کم کنید که دو حالت پیش میاد
1- مثبت : ایول بابا تودیگه کی هستی ، پسر میدونستم که میتونی موفق بشی، یعنی توی 1000000% موارد اینجوریه ،این تست هم برای رو کم کنی بعضیا بود.
2- منفی : فکر نکنم احتیاج به گفتن باشه، آخه به تو هم میگن مرد، آبروی هر چی مرده بردی . روتو برم ،حالا خجالت نمیشکه واسه من تست هم میزنه
ارسالی از آرش ۲
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1385 توسط محمد
.*.*:*. النكاحه سنتي .*.*:*. ملت هميشه در چت روم و پي ام پرور ایران جنرال از آنجا كه امر ازدواج يكي از مهمترين اصول اجتماعي ، همچنين تشكيل خانواده يكي از مهمترين و بنيادين ترين ساختارهاي اجتماعي ميباشد . و همانطور كه ميدانيد حضور يك پسر مجرد ( عذب؟ يا عزب ؟)در ميان جمعي براي آن جمع موجبات معصيت را فراهم ميدارد ، لذا اينجانب اميردات اچ ملقب به امير درويش كه هميشه حسن نيت و صداقتم را در خدمت به اهالي محترم چت روم ها ثابت كرده ام از همين تريبون رسمي اعلام ميكنم كه *.*:*.. من اصلا قصد ازدواج ندارم *.*:*.. منتها ديگه خيلي اصرار ميكنيد .... چي بگم ؟ رشد قارچي آمار طلاق و رشد منفي ازدواج در جامعه ما ، همچنين عدم تناسب تعداد دختران نسبت به پسران ( يعني به ازاي هر پسر پنج دختر ) بنده از جان گذشتگي ميكنم ، تن به ازدواج ميدهم ! :-) در همين راستا ، از تمامي علاقه مندان به وصلت و واجدين شرايط دعوت به عمل مي آيد مشخصات خود را تا پايان وقت اداري پنج شنبه مورخ : يازدهم مهر سال جاري به همين وبلاگ ارسال نمايند مهم: محدوديت سني فقط از نوزده تا بيست و دو سال ( براي حفظ جمع محوري عزيزاني كه سنشون بالاتر هستش ميتونن به عنوان خواهر در معيت و پا در ركاب باشن فرنگيا ميگن فميل فرند) :-: حداقل مشخصات الف) مشخصات ظاهري قد 165-170 وزن 50-60 اندام برزيلي ، چهره متناسب و دوست داشتني تيپ تينيجر( آقا خودمم نميدونم چي ميشه ... فك كنم ميشه نازك و خردسال حالا مد شده مام از همونا ميخوايم ):-: لباس مارك پوش حتمن تمايل به عطر هاي زنانه ( خوشم نمياد مردونه بزنه ) :( حتمن دامن پوش ( آخه شلوار برا مرده ، دامن برا زن .... خوشت مياد مردا رژ لب بزنن ؟) !-) رنگ پوست يا برنزه يا سفيد، وسط نداره- بگي من سبزه ام ! التماس نكن- سبزه هم با برنزه فرق داره منو اينجا سياه نكن .... از پشت كوه اومده باشيم از پشت سلسله جبال آلپ اومديم ... من از تو بهتر مارك لوازم آريشو بلدم ... برو خودتو سياه كن رنگ چشم ترجيحا رنگين ( آبي باشه بهتره ... شندي ميگن ... ميگن اسمش ثرياست .. چشاش همرنگ درياست ) ابدا ، تاكيد ميكنم ابدا عينكي نباشه ! ( آقا لنزم همون عينكه ديگه منتها- اين روشه- اون توشه- ) دماغ عملي نباشه از 35 به اون ور يه مقاله خوندم افت ميكنه ، گوشتي ميشه ! مادرش نبايد چاق باشه ( اين خيلي مربوط ميشه چون اين دسته گل به همسايه نكشيده كه ... علم جنتيك ثابت كرده به مادرش ميكشه ... پس اگه مادرش پا به سن گذاشته چاق شده ، يعني اينم پا به سن بگذاره چاق ميشه ... منم يه مردم پس فردا اين چاق ميشه من منحرف ميشم !- جامعه ما هم كه پر شده از گرگ هاي انسان نما ... شوهر داري به خدا سخته ) استخون درشت حتمن ( پس فردا پسرمونم ميكشه به اين ديگه ) مو حتمن بلند ، اكيدا عرض ميكنم بلند ( زن بايد موش بلند باشه ، يعني چي جديدا مد شده .... مردا زن شدن موهاشونو ميندازن گل شونشون عقب پيش پيشي ميبندن ، زنا كوتاه ميكنن آدم ميترسه خونه راهشون بده ... فك ميكني سرباز فراري ) رقص عالي ( جينگيل جوات نباشه ، شب به شب قراره با ما برقصه ... منم خوش رقصم رقصم افول ميكنه ) انگشتاش نازك باشه ، ضريف باشه.... حتمن رنگ روشن بپوشه صب تا شب عزادار نباشه همش سياه .... ابروهاش پر باشه كه بعد از يه مدت بتونه اينو مدلشو عوض كن حوصلمون سر نره رويش موهاش كم باشه ( من پول ندارم هر روز بدم آرايشگاه ) صداش نرم باشه ، چيطوري بگم ... ناز داشته باشه ... خشانت نداشته باشه ... بابا آدم ميخواد تلفني حرف بزنه سكته نكنه ! زبانم بلد نبود حتمن لحجه؟ لهجه؟ اش رو داشته باشه پيشونيش بلند باشه پاهاش ( انگشتاي پاش ) قشنگ باشه كه پس فردا تابستون صندل پوشيد آدم ياد پاهاي اون يارو تو چي بود اسمش ؟ ( اين تو ارباب حلقه ها بود ... اسمش يادم رفته ) نيافته ب) مشخصات مالي تك دختر باشه ( حالا داشتم خواهر داشته باشه برادر نداشته باشه پس فردا ميراث خور بشه ) ترجيحا پدرش بالاي 60 باشه يا سيگاري باشه يا سابقه سكته قلبي مغزي يا هم سرطان داشته باشه حتمن متكمن باشه باباش باباش يا ماكسيما داشته باشه يا پرادو يا رونيز ... ديگه هيچي هيچي يه زانتيايي مزدايي چيزي داشته باشه پس فردا ماشين عروس آبرو ريزي نشه ماشين داشته باشه ( ديگه حد اقل پرايد) موبايل 0912 ( خوب آنتن بده) گوشي حتمن يا سوني اريكسون يا نوكيا خودش حتمن شاغل باشه ( بابا اين حرفاي سنتي رو كنار بزاريد ... تو هزاره سوم زن و مرد بايد دوشادوش هم كار كنن) مهريه يك سكه بهار آزادي به نيت خدا ، يا هم 2 سكه بهار آزادي به نيت دو طفلان مسلم جهيزيه درس حسابي بياره شامل مبل نشيمن مبل پذيرايي مبل نهار خوري ، مبل آشپزخونه ( جنسش جوهر باشه نره از مفت آباد دو تا تير تخته بياره بزاره وسط- ديپورت ميكنم با خودش همشو خونه باباش من شوخي ندارم ها ) سرويس آشپزخونه اش قابله و .... همه تيفال سرويس چاقو و قاشق چنگال زورينگر يخچال حتمن سايد باي سايد ازينا كه يخ تيلينگ تيلينك تف ميكنن بيرون رنگشم استيل باشه سفيد خز شد رف پي كارش - سورخكن وتستر و ساندويچ ميكر ؟ بيكر؟ از اونا و وسائل برقي آشپزخونه هم يا مولينكس يا سامسونگ يا دوو ... ( برنداري چرخ گوشت و آبميوه گيري پارس خزر بياري ) همينطور جارو برقي و ... لوازم صوتي و تصويري كامل ( سينما خانوادگي با اين تلوزيوناي فلت سامسونگ يا سوني كه مثل هيچكدام ديگر نيست ) لباسشويي كنوود ، اجاق گاز اگرم خارجي نمياره يا پاديسان يا سينجر ( اطلاعات تكميلي بعدا به اطلاع ميرسونيم ) عروسي هم نيميگيريم ، من به خاطر عشق ميگم ! الان ديگه اين تشريفات و تجملات كه مايه بقاي زندگي نيست .... ميريم يه سفر با هم مشهد بر ميگرديم ميريم سر خونه زندگيمون مثل دوتا گنجيشك عاشق كيش و دوبي و تركيه و آنتاليا ... اينا آخه خوب نيست مشهد تبركه ، نيت مقدسه من به خاطر اين ميگم ج):مشخصات تحصيلي حد اقل ليسانس دانشجوهاي محترم دانشگاه آزاد در صورتي كه تعهد كتبي ازخانوادشون داشته باشن كه شهريه دانشگاهشون تا قرون آخر پاي اوناس ميتونن ثبت نام كنن دانشجوهاي عزيز دانشگاه سراسري هم بايد تعهد داشته باشن كه مخارج جانبي پرداخت ميشه ( آقا زن ميگيرم صلواتي بورس تحصيلي نميديم كه ) ترجيحا دانشجوي كامپيوتر يا رشته هاي مشابه فني كه پولساز باشه ... ميخوام چيكار بره دامپروري(دامپيوتر) گرايش پشم افزار بخونه از پس فردا بياد ور دلم بشينه ! چهار نفر به قيد قرعه به عنوان همسر ثابت و ديگر شركت كنندگان فله اي صيغه پيش از آنكه فوحش و دري وري بفرستيد شما را به خويشتن داري دعوت ميكنم و به عرض ميرسونم ( همينه كه هست فعلا كه قحطي پسره مملكت قحط الرجال شده تو نميري شما از ضرفيت هاي ما پسرا استفاده نكنيد ما هم فرار مغز ها ميشيم ميزاريم ميريم از خارج متاهل ميشيم -) كاري از : اميرهادی انواري نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم شهریور 1385 توسط محمد
انجمن تنبلان
تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد: سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن نشته و استراحت كنيد ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن وخوابيدن به نشستن اولويت دارد جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟ كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم كاري از : مهدی علي پور نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم شهریور 1385 توسط محمد
|
||