تبليغاتX
ایران جنرال www.IranGeneral.ir

ایران جنرال www.IranGeneral.ir
 
شاد زيستن بهترين هنر است || پس هنرمند باش مثل ايران جنرالي ها

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟


! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1384 توسط محمد
چرا ما پسرا اینقدر ضایعیم ؟ خوب معلومه دیگه ...
 
 واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت.
 
 واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه.
 
 واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوغ میزنمیو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)
 
 واسه اینکه وقتی میریم کوه، پشت دختره میری بالا از کوه، بعدش کم میاری و رنگت سرخ میشه و تازه می فهمی که دختره کوهنورد بوده.
 
 واسه اینکه وقتی حس غرورت گل میکنه میبینی دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میری جلو، با پسره دعوا میکنی، بعدش که خوب کتکه رو خوردی می فهمی که یارو داداش بوده.
 
 واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده.
 
 واسه اینکه پسرا همیشه ذلیل دختران، مثل سامان، حمید ، بهنام و بخصوص حسن که ته ذلیلیه.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1384 توسط محمد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 توسط محمد

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 توسط محمد
گروه حوادث: مرد در حالى كه در جاده كناره در حال رانندگى بود، به خودروى پرايد مشكى رنگى كه با سرعت جلوتر از خودرو او در حال حركت بود، مشكوك شد.
 مرد به سرعت خود اضافه كرد و با ديدن دستى كه از صندوق عقب خودروى پرايد بيرون افتاده بود بلافاصله با پليس ۱۱۰ تماس گرفت.
 مرد به سرعت شماره خودرو پرايد را به پليس اعلام كرد و گفت: يك پرايد مشكى رنگ كه چهار سرنشين دارد، به سرعت در جاده كناره در حال حركت است در حالى كه دستى از صندوق عقب بيرون افتاده است، فكر مى كنم قتلى روى داده باشد. مرد راننده كه به عنوان شاهد با پليس تماس گرفته بود، به تعقيب خودرو پرايد ادامه داد. او مى ترسيد كه مبادا پرايد را گم كند، دلش مى خواست هنگام دستگيرى سرنشينان پرايد به راز جنايت پى برد. اين مرد وقتى ديد راننده پرايد بدون توجه به علائم راهنمايى و رانندگى تابلوها به سرعت خود افزوده است، دوباره با پليس تماس گرفت.
 پليس با تماس اين فرد بلافاصله ابتداى ورودى شهر لاهيجان موفق به متوقف كردن خودرو پرايد شد. سرنشينان خودرو مورد بازجويى قرار گرفتند. راننده كه از ديدن پليس شوكه شده بود گفت: من راننده هستم و اين سه پسر جوان به عنوان مسافر سوار خودرو من شده اند تا آن ها را به رشت ببرم. پليس وقتى به بازرسى صندوق عقب خودرو پرداخت با يك دست پلاستيكى روبرو شد كه ميان در صندوق عقب تعبيه شده بود.
 سرنشينان خودروى پرايد دستگير شده و در بازجويى يكى از سه جوان گفت: وقتى براى افطار بعد از اذان راننده خودرو اش را متوقف كرد و به قهوه خانه رفت به فكرمان رسيد براى شوخى اين دست پلاستيكى را در صندوق عقب جاسازى كنيم وقتى راننده آمد آنقدر سرگرم صحبت شده بوديم كه دست پلاستيكى را از ياد برديم و وقتى خودروى گشت پليس را ديديم يك دفعه متوجه كارى كه كرده بوديم شديم. به دستور رئيس شعبه ۲ دادگاه شهرستان لنگرود سه جوان با قرار وثيقه آزاد شدند. سرهنگ كارگرنيا - رئيس نيروى انتظامى شهرستان لنگرود- در اين رابطه گفت: تعامل مردم با پليس بسيار خوب است و اين احساس مسؤوليت باعث برقرارى نظم بيشتر در جامعه مى شود. وى گفت: در اين حادثه نيز شهروندى به خاطر احساس مسؤوليت با پليس تماس گرفته بود ولى پس از دستگيرى سرنشينان پرايد و روشن شدن حقيقت از آن جا كه اين نوع حركت ها به هر دليل و بهانه اى كه باشد موجب رعب و وحشت ميان خانواده ها مى شود با آن ها برخورد قانونى خواهد شد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 توسط محمد

براي ديدن در اندازه واقعي كليك كنيد



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1384 توسط محمد
خب خدا رو شكر كه من هم آخر سر ماشيني رو كه دوست داشتم خريدم .راستش برام خيلي خيلي ارزون تموم شد ولي متاسفانه دو تا مشكل داره .اول اينه كه دكمه هاي كنترل از راه دورش يه كم خرابن و اذيت مي كنن و دوما اينكه هزينه سوختش هم خيلي بالاس
 اصلا شما بگيد براي يه ماشين سواري به اين كوچيكي 5 تا باتري از اين باتري خونواده ها زياد نيست؟
 بابا يكي از دوستام رفته يه كا ميون خريده كه همش 2 تا باتري قلمي مي خواد .تازه دكمه كنترلاش هم خيلي خوب ك
ار ميكنن
 نميدونيد تا اين ماشينو بخرم چه عذابي كشيدما .هر روز خدا مي رفتم دم مغازه اسباب بازی فروشي كه اين ماشين تو ويترينش بود و نگاش مي كردم.آخه شما بگين من دانشجو از كجا 15000 تومن بيارم تا ماشين به اين گروني رو بخرم؟به همين خاطر بود كه هر روز عين اين
حسرت
 به دلها مي رفتم دم مغازه و 2 /3 ساعت نگاش مي كردم تا اينكه ... يه روز
 خود صاحب مغازه اومد بيرون و بهم گفت كوچولو تو چرا هر روز مي ياي و زل مي زني به ويترين من؟
 من هم انگشتمو به سوي بنزه دراز كردم و گفتم: چونكه اونو مي خوام و صاحب مغازه هم گفت خب برو به پدرت بگو پول بده تا اينو بخري ! من هم گفتم آخه پدرمون تو يه تصادف كشته شده
 و صاحب مغازه يه كم فكر كرد و سپس گفت.عيب نداره خدا رحمتش كنه .مي خواي اين ماشينو بهت بدم كه من گفتم: آقا آخه من پولشو ندارم كه اونم گفت عيب نداره بگيرش يه هديه از طرف من
 من هم فوري گرفتم و تشكر كردم و اومدم خونه و به مامان و بابام نشونش دادم و بابام گفت : آخه بزعوله باز كجا ما رو كشتي كه با پول خونش اين ماشينو خريدي؟
 حالا شما بگيد 5 تا باطري خونواده براي يه بنز زياد نيست؟
  اگه پدر شما هم مثل گربه هفت يا هفتاد تا جون داره بيائيد تا آدرس مغازه رو به شما هم بدم



نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آبان 1384 توسط محمد

مدتي مي شد که در آن شب تاريک پشت ديوار خانه شان قدم مي زد

و بيخبر بود از اينکه پسر خلاف همسايه مدتي است که او را زير نظر دارد

جوووون ، جيگرتو بخورم

عجب رون و سينه اي

پسر خلاف همسايه اينها را گفت و در يک چشم بر هم زدن پريد و او را سخت در آغوشش گرفت تا ببرد در جای خلوتي و به کام دل برسد

...

و فردا همسايه پسرک ، تمام روز در به در دنبال چاقترين مرغش مي گشت

.............................

:اضافات

بابا چرا شما اينقدر بي ادبيد؟ اين افکار زشت چيه مي کنيد؟

بابا به خدا منظورم از پسره خلافکار، خانم باز نبود که. بلکه به دزدا هم مي گن خلافکار

تازه شم جيگر و رون و سينه مرغ هم خوردن داره ها نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم يه دزد معلومه مال دزدي رو مي بره  يه جای خلوت ديگه

مرغ رو هم مي خورده تا دلي از عزا در بياره و به اصطلاح به کام دل که همون يه مرغ خوشمزست برسه

مگه نه؟

...............................

هميشه شاد باشيد

شاد کردن شما والاترين عبادت من در نزد خداوندم

نوشته مهدي محمدي دهقاني



نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آبان 1384 توسط محمد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384 توسط محمد

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

   عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384 توسط محمد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384 توسط محمد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384 توسط محمد
 

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره

سال 1342

پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟

مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...

بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما كم نكند

سال 1352

فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟! يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...

كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند

سال 1382

مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟

زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...

سال 1482

زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟

پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر ماست؟

سال 1582

چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند.
- آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند...
- خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و...

در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!

سال 1882

راديو، موج FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم

بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس «مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي !عزيز خواهم بود. دينگ دينگ



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1384 توسط محمد

1- مردان خوب، زشت هستند.

2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.

3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند

4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.

6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد

مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.

7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.

8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف

علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.

9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند،

تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.

10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول

دارند وسپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و

 هرگز اولين قدم را برنمي دارند ( براي آشنايي پيش قدم نمي شوند).

11- مرداني كه هرگز قدم اول را برنميرارند، زماني كه ما پيشقدم مي شـويم،

 اتوماتيك وار علاقه را در ما از بين ميبرند



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1384 توسط محمد

برای اینکه بتوانبد بر روی کامپیوتر خودتون رمز بگذارید می تونید کامپیوتر خودتون را راه اندازی مجدد کنید (Restart کنید ) بعد از بالا آمدن صفحه اولیه دکمه DEL را فشار دهید تا وارد تنظیمات BIOS بایوس کامپیوترتان شوید . بسته به نوع مادربورد رایانه تان این قسمت متفاوت است . برای مثال یک دسته از مادر بوردها دارای منوهای SET SUPERVISOR PASSWORD  و همچنین Set User Password هستند . که در این قسمتها می توانند برای دو سطح دسترسی رمز عبور مشخص کنید.

البته در منوی Advanced BIOS Features   هم باید Password Check را از حالت Setup به حالت System تغییر دهید  تا در هنگام بوت شدن رمز عبور بپرسد .رمز عبور User و Supervisor برای بوت شدن رایانه تفاوتی نمی کند ولی برای ورود به تنظیمات بایوس ، بعضی از گزینه ها برای User غیر فعال می شوند . در هنگام خروج ار Setup (تنظیمات بایوس ) هم حتما باید تغییرات را ذخیره کنید و سپس خارج شوید .



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1384 توسط محمد
درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما دوستان عزیز , به ایران جنرال خوش آمدید امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما آنقدر جذابیت داشته باشه که دوباره شما رو در ایران جنرال ببینیم , دوستانی که مایلند با ایران جنرال تبادل لینک کنند بعد از لینک دادن ایران جنرال در وبلاگ خود به ما اطلاع دهند تا لینک شما در وبلاگ قرار بگیره و حرف آخر این که دوستانی که مطالب وبلاگ رو کپی می کنن لطفا لینک ایران جنرال رو هم بنویسن! پايدار باشيد محمد

ارسال مطلب :
mohammad_lavizan@yahoo.com
آدرس های دیگر برای ورود به وبلاگ :
www.irangeneral.ir
www.irangeneral.not.ir
www.irangeneral.coo.ir
www.irangeneral.sub.ir
www.irangeneral.blogfa.com
mohammad_lavizan@yahoo.com
Blog Skin